{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

موقع شام توی رستوران

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹⁰




موقع شام توی رستوران

همه با لبخند و خوشحال بودن ات پیش مادربزرگ نشسته بود برای اولین بار و لیلی هم پیش یونگی
همه غذا سفارش دادن و نوبت ات بود گارسون بغل ات بود

گارسون با لبخند : خانم شما چی میل دارید ؟

ات با لبخند : ام.. می تونم بدونم غذای مخصوصتون برای امروز چیه ؟

گارسون لبخند : میگو سفید بخارپز

ات لبخند : پس همینو سفارش می دم مچکرم

گارسون لبخند : چشم

ات : گارسون رفت مثل همیشه همه گرم صحبت بودن درباره ی کار و کار  بودن نمی فهمم الان خانوادگی اومدیم مسافرت نمیشه مثل خانواده های دیگه درباره چیزای معمولی و روزمره صحبت کنن و باهم شوخی کنن و بخندن این محاله خودتو جمع کن ات نگاهم به یونگی افتاد طبق معمول داشت درباره کار صحبت می کرد خیلی جدی و ترسناک و سرد اه پسره نچسب ... تصمیم گرفتم برم یکم داخل رستوران گشت زنی و فضولی رفتم خوشحال خندان کل رستوران رو گشتم بازیگوشی کردم نزدیک بود تو دردسر بیافتم که به حول قوه الهی نجات پیدا کردم برگشتم سر میز اروم بغل مادربزرگ نشستم فضا خیلی سنگین بود منم یخ زدم

مادربزرگ با مهربونی : کجا رفتی دخترم ؟

ات با خودش قبلنا رفت امدم مهم نبود کسی متوجه نمی شد ولی الان مادربزرگ بهم گفت دخترم خیلی اکلیلی شدم با ذوق گفتم  مادربزرگ... رفتم یه دوری بزنم تو رستوران

مادربزرگ خواهش و مظلوم: می تونی منو مامان جون یا مامان صدا بزنی البته اگه دوست داری در ضمن با اخم ساختگی دفعه بعد می خوای جایی بره بهم بگو نگرانت نشم

ات بغض از شادی کرد : مرسی مامانی چشم حتما می گم (با خودش تاحالا به کسی نگفته بودم مامانی 😭)

مادربزرگ با ذوق  :  تا حالا کسی بهم نگفته بود مامانی بعد با غم خیلی دلم می خواست یونگی هم مامانی صدام کنه

ات با ذوق : واقعا  و عصبانیت کیوت زیر لب زمزمه کرد خودم ادبش می کنم

مادربزرگ : چیزی گفتی ؟

ات با لبخند کیوت: نه مامانی

مادربزرگ با لبخند :باشه دخترم

ات : با خودش  خیلی گشنم بود و به غذا یونگی چشم دوخته بودم چرا غذای اونا زودتر اوردن ؟ ....ها اولین نفر هایی که سفارش دادن یونگی و پدربزرگ و مادربزرگ بودن اگه به ترتیب سفارش باشه من باید فردا صبح غذا بخورم... اه بلندی کشیدم .. من گشنمه 😭 ..کفت بخوری یونگی که دقیقا همون موقع غذا پرید توی گلوی یونگی و به سرفه افتاد.. اوا غلط کردم نوش جونت ... چرا جواب نداد الان خفه میشه خب چرا همه دارن زر می زنن یکی بزنید محکم پشتش تا  شوهرم خفه نشده .... اه یه کار ساده ام بلد نیستن ... دیگه باید جنازشو تحویل بگیرم...نمی خواستم ضایع کنم ...ولی ... داشت می مرد ... اه ..پاشدم استینمو زدم بالا دورشون کردم رفتم چند تا محکم زدم پشتش که راحت شد

ات زیر لب : چقدر لوسین ..

پدربزرگ نگران : پسرم خوبی ؟

یونگی : اره خوبم نگاه عجیبی به ات انداخت و یاد حرفی که به پدربزرگ زده بود افتاد

فلش بک صحبت یونگی و پدربزرگ

یونگی : پدربزرگ ممنوم که به فکرم هستین اما من کس دیگه ای رو دوست دارم و می خوام باهاش ازدواج کنم ... و درباره لیلی امیدوارم فرد مناسبش رو پیدا کنه

پدربزرک با ذوق : اون دختر خوشبخت کیه ؟

یونگی : متاسفم فعلا نمی تونم بگم چون اون نمی خواد کسی بفهمه ولی به زودی متوجه میشید و لبخند زد و پدربزرگم متقابلا بهش لبخند زد )

مادربزرگ : یونگی خوبی کجایی ؟

یونگی با صدای مادربزرگ به خودم اومدم و جواب دادم :اره خوبم افربن ات کارت خوب بود

ات گوشه چشمی براش نازک کرد و میخواستم بکشتش اما جاش نبود یه تشکرم بلد نیست اه .فهمیدم  : یونگی مر۱۵ + مر ۱۵ چند میشه ؟

یونگی تعجب : مرسی

ات لبخند راضی اروم شدم : خواهش می کنم ....که مادر ات اونو به گوشه ای کشید

مامان ات عصبی: خجالت بکش این چه رفتاریه با بزرگترت داری ؟

ات تعجب : وا مگه چی کار کردم بده نذاشتم خفه شه ؟

مامان ات با لحن برات متاسفم :خیلی پرو شدی

ات ابرویی بالا انداخت و خنسرد گفت: همیشه همینجور بودم مادر جان

مامان ات تعجب : خیلی عوض شدی

ات با نیشخند تلخ : تو اصلا دخترت رو نمی شناسی..بعد محکم و مطمعن من عوض نشدم فقط خودم شدم

ات بدون شنیدن جواب به سمت صندلیش حرکت کرد مامان ات ماتش برده بود بعد چند ثانیه به خودش اومد و به سمت جاش حرکت کرد ات با لبخند پیش مادربزرگ نشست

مادربزرگ شگفت زده: وای دختر تو فوق العاده ای یه دقیقه مغزم کار نمی کرد خیلی ازت ممنونم

ات با لبخند و خجالت: من که کاری نکردم مامانی

مادربزرگ با خوشحالی و بغض : شنیدنش چقدر شیرینه

ات لبخند : پس همیشه می گم برای اینکه فضا رو عوض کنم به حالت غر زدن گفتم مامانی من گشنمه

مادربزرگ : الان می گم غذای تو رو زودتر بیارن این پدربزرگت فقط به فکر خودشه اه .. هی من باید حرص بخورم ....
دیدگاه ها (۱)

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁹ ات : از اون تعریف ن...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁸ رسیدن خونه همگی با...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁴ مادربزرگ یه دقیقه گیچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط