برادرخواندهیمن پارت2:
به قدری درگیر کار بود که متوجه گذر زمان نشده بود. ساعت روی مچش 6:30 عصر رو نشون میداد و این یعنی نیم ساعت دیگه وقت برگشتن به خونه بود. آخرین فایل الکترونیک رو هم به آلبوم خودش انتقال داد و فلش رو از لپ تاپش خارج کرد. با منشیش تماس گرفت.
_به آقای کیم بگو بیان به اتاق من. به مستخدم چوی هم بگو دو تا قهوه بیاره.
و بدون اینکه حتی منتظر چشم گفتن زن باشه تماس رو به پایان رسوند. چند دقیقه بعد در اتاقش به صدا در اومد.
_بفرمایید.
در باز شد و قامت آشنای برادرخوندهش پشت در ظاهر شد. با لبخندی که خستگیش رو نشون میداد بهش خوشامد گفت. تهیونگ داخل اومد و در رو بست. با چند قدم محکم و مقتدر به میزش نزدیکتر شد.
_بشین برادر.
تهیونگ لبخند محوی زد و روی نزدیکترین صندلی به میز جونگکوک نشست.
دوباره در اتاق به صدا در اومد و مرد جوانی که مستخدم شرکت بود با سینی قهوه وارد شد. فنجون قهوه اول رو روی میز مقابل جونگکوک گذاشت و فنجون بعدی رو مقابل تهیونگ قرار داد. از اونجایی که به عنوان مستخدم شرکت میدونست جونگکوک به شیرین کردن قهوهش علاقه داره ظرف شکر رو کنار فنجون قهوهش گذاشت و چون تهیونگ به قهوه تلخ علاقه داشت نیازی نبود چیزی به همراهش براش بیاره. با تعظیم کوتاهی از اتاق خارج شد. تهیونگ با تکیه دادن به پشتی صندلیش راحت نشست، سرشو رها کرد و یه جورایی از خستگی ولو شد. جونگکوک که درک میکرد و خودشم خشته بود خنده ریزی کرد.
_خستهای؟
_خیلی...
_همیشه وقتی پدر نیست کارای ما بیشتر و خسته کنندهتر میشه.
تهیونگ سرشو به طرفش برگردوند.
_درسته.
جونگکوک کمی شکر توی فنجون قهوهش ریخت و بعد از هم زدنش با گرفتن دسته فنجون بلندش کرد. به لباش نزدیکش کرد و آروم مقداری از اون مایع گرم و کمی شیرین رو نوشید. تهیونگ همه این جزئیات رو بی صدا تماشا میکرد و هر لحظه بیشتر به این پی میبرد که چهره برادرخوندهش یه شاهکار هنریه. بعد از اینکه جونگکوک فنجونش رو سرجاش برگردوند برای اینکه متوجه عجیب بودن نگاه خیرهش نشه ازش سوال پرسید:
_پدر و مادر نگفتن کی برمیگردن؟
_چیزی نگفتن ولی فکر میکنم این بار دیرتر میان چون پدر موقع رفتن خیلی سفارش کرد. به اندازه چند ماه پرونده قراردادهایی که داشتیم رو هم بهم داد.
تهیونگ روی صندلیش صاف نشست و فنجون قهوهش رو که تقریبا سرد شده بود برداشت و با نزدیک کردنش به لب هاش جرعهای ازش نوشید.
_پس این خستگی ادامه داره.
جونگکوک که بابت اونهمه کار حتی خسته تر از تهیونگ بود آهی کشید و فلشی که روی میزش بود رو به طرف تهیونگ گرفت.
_برادر یه نگاهی به این طرحا بنداز اگه تائیدشون کنی میتونم نهاییشون کنم.
تهیونگ فنجون توی دستش رو سرجاش برگردوند.
_فکر نکنم نیازی به تائید من باشه الان همه کاره تویی. تو تائید کنی همه چی تمومه.
_در ظاهر اینطوره اما من واقعا به نظر تو احتیاج دارم.
تهیونگ فلش رو از دستش گرفت.
_خیلی خب چکش میکنم.
جونگکوک با لبخند سری تکون داد و بعد از اون هر دو در سکوت فقط قهوهشون رو نوشیدن.
(شرط آپلود پارت بعد: 6 لایک 1 فالو)
به قدری درگیر کار بود که متوجه گذر زمان نشده بود. ساعت روی مچش 6:30 عصر رو نشون میداد و این یعنی نیم ساعت دیگه وقت برگشتن به خونه بود. آخرین فایل الکترونیک رو هم به آلبوم خودش انتقال داد و فلش رو از لپ تاپش خارج کرد. با منشیش تماس گرفت.
_به آقای کیم بگو بیان به اتاق من. به مستخدم چوی هم بگو دو تا قهوه بیاره.
و بدون اینکه حتی منتظر چشم گفتن زن باشه تماس رو به پایان رسوند. چند دقیقه بعد در اتاقش به صدا در اومد.
_بفرمایید.
در باز شد و قامت آشنای برادرخوندهش پشت در ظاهر شد. با لبخندی که خستگیش رو نشون میداد بهش خوشامد گفت. تهیونگ داخل اومد و در رو بست. با چند قدم محکم و مقتدر به میزش نزدیکتر شد.
_بشین برادر.
تهیونگ لبخند محوی زد و روی نزدیکترین صندلی به میز جونگکوک نشست.
دوباره در اتاق به صدا در اومد و مرد جوانی که مستخدم شرکت بود با سینی قهوه وارد شد. فنجون قهوه اول رو روی میز مقابل جونگکوک گذاشت و فنجون بعدی رو مقابل تهیونگ قرار داد. از اونجایی که به عنوان مستخدم شرکت میدونست جونگکوک به شیرین کردن قهوهش علاقه داره ظرف شکر رو کنار فنجون قهوهش گذاشت و چون تهیونگ به قهوه تلخ علاقه داشت نیازی نبود چیزی به همراهش براش بیاره. با تعظیم کوتاهی از اتاق خارج شد. تهیونگ با تکیه دادن به پشتی صندلیش راحت نشست، سرشو رها کرد و یه جورایی از خستگی ولو شد. جونگکوک که درک میکرد و خودشم خشته بود خنده ریزی کرد.
_خستهای؟
_خیلی...
_همیشه وقتی پدر نیست کارای ما بیشتر و خسته کنندهتر میشه.
تهیونگ سرشو به طرفش برگردوند.
_درسته.
جونگکوک کمی شکر توی فنجون قهوهش ریخت و بعد از هم زدنش با گرفتن دسته فنجون بلندش کرد. به لباش نزدیکش کرد و آروم مقداری از اون مایع گرم و کمی شیرین رو نوشید. تهیونگ همه این جزئیات رو بی صدا تماشا میکرد و هر لحظه بیشتر به این پی میبرد که چهره برادرخوندهش یه شاهکار هنریه. بعد از اینکه جونگکوک فنجونش رو سرجاش برگردوند برای اینکه متوجه عجیب بودن نگاه خیرهش نشه ازش سوال پرسید:
_پدر و مادر نگفتن کی برمیگردن؟
_چیزی نگفتن ولی فکر میکنم این بار دیرتر میان چون پدر موقع رفتن خیلی سفارش کرد. به اندازه چند ماه پرونده قراردادهایی که داشتیم رو هم بهم داد.
تهیونگ روی صندلیش صاف نشست و فنجون قهوهش رو که تقریبا سرد شده بود برداشت و با نزدیک کردنش به لب هاش جرعهای ازش نوشید.
_پس این خستگی ادامه داره.
جونگکوک که بابت اونهمه کار حتی خسته تر از تهیونگ بود آهی کشید و فلشی که روی میزش بود رو به طرف تهیونگ گرفت.
_برادر یه نگاهی به این طرحا بنداز اگه تائیدشون کنی میتونم نهاییشون کنم.
تهیونگ فنجون توی دستش رو سرجاش برگردوند.
_فکر نکنم نیازی به تائید من باشه الان همه کاره تویی. تو تائید کنی همه چی تمومه.
_در ظاهر اینطوره اما من واقعا به نظر تو احتیاج دارم.
تهیونگ فلش رو از دستش گرفت.
_خیلی خب چکش میکنم.
جونگکوک با لبخند سری تکون داد و بعد از اون هر دو در سکوت فقط قهوهشون رو نوشیدن.
(شرط آپلود پارت بعد: 6 لایک 1 فالو)
- ۲.۳k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط