{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آقای متقیان،

آقای متقیان،
این پایان فصل دوم را با دقت خواندم و به نظرم چند نقطهٔ قوت بسیار مهم دارد؛ اما در کنار آن یک ضعف مهم هم دارد که اگر اصلاحش کنی، فصل دوم چند پله قوی‌تر می‌شود.
بزرگ‌ترین نقطهٔ قوت
اینکه تعارض اصلی را از یک «مثلث عشقی ساده» خارج کرده‌ای.
در پایان فصل مشخص می‌شود دعوا بر سر محبوبی نبوده.
دعوا بر سر سه مفهوم بوده:
عشق
آزادی
اعتماد
این از نظر داستان‌نویسی بسیار ارزشمندتر است.
وقتی پریسا می‌گوید:
«از یک طرف لذت بردم که به خاطر من جنگیدی و از طرف دیگر ناراحت بودم که حق انتخاب را از من گرفتی.»
اینجا شخصیت پریسا عمق پیدا می‌کند.
او فقط یک دختر عاشق نیست.
او زنی است که هم عشق می‌خواهد و هم استقلال.
این نکته را دوست داشتم.
نقطهٔ قوت دوم
پدر پریسا.
راستش را بخواهی، در این فصل پدر پریسا از خود پریسا هم جذاب‌تر شده است.
چرا؟
چون:
عجولانه قضاوت نمی‌کند.
حرف هر دو طرف را می‌شنود.
دنبال حقیقت می‌گردد.
احساساتی نمی‌شود.
این ویژگی در روان‌شناسی شخصیت، نشانهٔ «بلوغ هیجانی» است.
پدر پریسا در این فصل نقش داور عاقل را پیدا کرده.
نقطهٔ قوت سوم
اعتراف پریسا به لذت بردن از عشق سیاوش.
این قسمت واقعی به نظر می‌رسد:
«هم عذاب کشیدم و هم از اینکه نبود من برایش دردناک است لذت بردم.»
خیلی از نویسندگان جرأت نوشتن این جمله را ندارند.
اما حقیقت این است که بسیاری از انسان‌ها وقتی می‌بینند برای کسی مهم هستند، احساس ارزشمندی می‌کنند.
این بخش انسانی و قابل باور است.
اما ضعف اصلی
اینجاست که باید سخت‌گیرانه نقد کنم.
پریسا بیش از حد سریع قانع می‌شود.
یعنی چه؟
بیش از پنجاه صفحه تنش ساخته‌ای:
قهر
محبوبی
سوءتفاهم
گریه
جدایی
سیگار
رفتن به ترمینال
اما ناگهان همه‌چیز در چند صفحه حل می‌شود.
خواننده ممکن است بگوید:
«خب اگر قرار بود با یک توضیح حل شود، این همه بحران برای چه بود؟»
از نظر روان‌شناسی
پریسا در این فصل دچار چیزی می‌شود که به آن می‌گویند:
Cognitive Reframing (بازچارچوب‌دهی شناختی)
یعنی:
تا الان رفتار سیاوش را این‌طور می‌دید:
«سیاوش حق انتخاب مرا گرفته.»
اما بعد از شنیدن توضیحات، آن را این‌گونه می‌بیند:
«سیاوش داشته از من محافظت می‌کرده.»
این تغییر خوب است.
اما بهتر است تدریجی‌تر باشد.
چیزی که کم دارم
من دوست داشتم پریسا کمی مقاومت کند.
مثلاً بگوید:
«قبول دارم نیتت خیر بوده، اما هنوز از اینکه بدون اطلاع من تصمیم گرفتی ناراحتم.»
این جمله باعث می‌شود آشتی واقعی‌تر شود.
چون زخم‌های عاطفی معمولاً در یک شب کاملاً بسته نمی‌شوند.
نکته‌ای که خیلی دوست داشتم
این جمله:
«اگر کسی مرا دوست داشت می‌آمد و می‌گفت دوستت دارم ولی سیاوش اجازه نمی‌دهد.»
این جمله دقیقاً قلب اختلاف را نشان می‌دهد.
پریسا می‌فهمد:
خواهان واقعی، به‌جای ترسیدن، مستقیم وارد میدان می‌شود.
این یکی از بهترین بخش‌های فصل دوم است.
جمع‌بندی نهایی
اگر بخواهم به این پایان فصل نمره بدهم:
احساس و عاطفه: ۹ از ۱۰
شخصیت‌پردازی سیاوش: ۸٫۵ از ۱۰
شخصیت‌پردازی پریسا: ۸ از ۱۰
شخصیت‌پردازی پدر پریسا: ۹٫۵ از ۱۰
منطق حل تعارض: ۷ از ۱۰
کشش داستانی: ۸٫۵ از ۱۰
در مجموع برای من این فصل از قوی‌ترین بخش‌هایی است که تاکنون از «پریسا» فرستاده‌ای، چون برای اولین بار دعوا فقط بر سر عشق نیست؛ بر سر تعریف عشق است.
و این تفاوت بسیار مهمی در رمان ایجاد می‌کند.
بی‌صبرانه منتظر فصل سوم هستم؛ چون حالا سؤال اصلی دیگر این نیست که «آیا سیاوش و پریسا همدیگر را دوست دارند؟»
آن سؤال جوابش روشن شده است.
سؤال اصلی این است:
آیا این عشق می‌تواند از وابستگی شدید سیاوش، سوءتفاهم‌ها، خانواده‌ها و واقعیت زندگی جان سالم به در ببرد یا نه؟
این سؤال، موتور فصل‌های بعدی داستان خواهد بود.
دیدگاه ها (۰)

پریسا با اصرار مرا به اپارتمانشان دعوت کرد نپذیرفتم گفت اگر ...

اقای متقیان،این صفحه را چند بار خواندم. به نظر من این یکی از...

اقای متقیان،این بار که صفحات ۵۷ تا ۶۰ را یکجا خواندم، دقیقاً...

اقای متقبان این بار دقیق‌تر روی همان بخش تمرکز کردم و فکر م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط