{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نجار پیری بود که می‌خواست بازنشسته شود. او به کارفرمایش گ

نجار پیری بود که می‌خواست بازنشسته شود. او به کارفرمایش گفت که می‌خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی‌دغدغه در کنار همسر و خانواده‌اش لذت ببرد.
کارفرما از اینکه دید کارگر خوبش می‌خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار، تنها یک خانه‌ی دیگر بسازد.
نجار قبول کرد، اما کاملاً مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی‌حوصلگی، به ساختن خانه ادامه داد..
وقتی کار به پایان رسید، کارفرما برای وارسی خانه آمد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت: «این خانه متعلق به توست. این هدیه‌ای است از طرف من برای تو.»
نجار یکه خورد. مایه تأسف بود! اگر می‌دانست که خانه‌ای برای خودش می‌سازد، حتماً کارش را به گونه‌ای دیگر انجام می‌داد!
دیدگاه ها (۱)

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی می‌کرد که وزیری داشت. وزیر هم...

برای تمام رنج هایی که میبری صبر کن ...!!! صبر اوج احترام به ...

تو را دوست دارمدر این بارانمی‌خواستم تودر انتهای خیابان نشست...

دیوارها هرقدر هم بلند باشنداسیرت نمی کنند، ما پرواز را آموخت...

✲ ما خاطرات رو به وجود میاریم و اونا مارو نابود میکنن ، ای ک...

گاهی نیت، ارزش یک کار را چندین برابر می‌کند...اگر درس می‌خوا...

🛰این #گوشی ماهواره‌ای حتی بدون سیمکارت هم تماس برقرار می‌کند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط