تو اتاقش نشسته بود زانو هاش رو بغل کرده بود و گریه میکرد امگاش ...
𝑴𝒓 𝑱𝒆𝒐𝒏 | 𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟗
تو اتاقش نشسته بود، زانو هاش رو بغل کرده بود و گریه میکرد. امگاش دل شکسته بود از الفایی که به جای کمک کردن بهش فقط بهش کاهنده خورونده بود تا هیتش رو برای چند ساعت سرکوب کنه.
اون چند ساعت گذشته بود و حالا خیلی درد داشت.
دیکش شق کرده بود، قرمز شده بود و داشت میترکید.
نیپل هاش خیلی می خاریدن و انقدر خارونده بود که پوست صاف و عسلی رنگش قرمز و ورم کرده بودن و حتی زخم شده بودن.
و امگاش خیلی غمگین بود چون الفاش رسما ردش کرده بود...
بلند بلند گریه میکرد و سعی میکرد با جونگکوک تماس بگیره ولی همش خاموش بود.
-ع-عوضی هقققق خ-خیلی بی لیاق-تی هققق
شب بود و نور ماه اتاقش رو روشن کرده بود و تنها صدایی که توی اتاق پیچیده بود صدای گریه های تهیونگ بود.
...
مادرش تازه چشم هاش گرم شده بود که صدای زنگ در اومد.
در رو باز کرد و چشماش گرد شد.
-اقای جئون؟!! این وقت شب اینجا چیکار میکنید؟!
-کیم تهیونگ کجاست؟
-تو اتاقشه... حالش اصلا خوب نیست و هیت شده
-با اجازه
اومد تو خونه و تند تند سمت اتاق تهیونگ قدم برداشت.
از یک متری اتاق رایحه البالو تلخ شده رو میشنید و صدای گریه هاش قلبش رو میفشرد.
به خودش لعنت ای فرستاد و در اتاق رو باز کرد و با تهیونگ که بلند بلند گریه میکرد و اشک هاش از صورتش و گردنش جاری بودن، قرمز بود و شلوارش خیس بود مواجه شد.
-تهیونگ...
سرش سمت در چرخید و با دیدن جونگکوک بالشتی سمتش پرت کرد.
-برو گمشو عوضی هول!! یه بار ازم استفاده کردی بعد انداختیم دور!
با هق هق گفت که جونگکوک اخمی کرد.
-این چه مزخرفاتیه که بهش فک کردی؟!!
-ب-برو بمیر هقق
-پاشو بریم ببینم
براید بغلش کرد و از اتاق بیرون زد.
-اقای ج-
-ببخشید مادر ولی نمیتونم اینجوری ولش کنم
...
به خونه جونگکوک رسیدن. تهیونگ هنوز گریه میکرد.
-بسه تهیونگ گریه نکن...
-د-درد داره... همه جام درد میکنه و نبض میزنه... امگام هم رد کردی و بیشترش کردی
با هق هق گفت.
چشم هاش رو بست و نفس عمیقی کشید.
از ماشین پیاده شد و تهیونگ رو بغل کرد.
وارد پنت هوس شد و تهیونگ رو به اتاق برد و روی تخت رو پاهاش گذاشت و محکم بغلش کرد و کمرش رو مالید.
-هیشش هیشش
-برو اونور عوضی!
-تهیونگ گوش کن... توضیح میدم
-نیمیخاممممم تو هقق میخای ر-ردم هقق کن-
-کی همچین چیزی گفته؟!! من قرار نیست ردت کنم! اول از همه گریه نکن و اروم باش
اشک هاش رو پاک کرد و کمرش رو مالید.
بلاخره تهیونگ کمی اروم شد و با چشم های قرمز و پف کرده و خیسش به جونگکوک نگاه کرد.
-میخای منو بندازی دور؟( بغض سگی)
-نه! معلومه که نه! یادمه قبلا هم گفته بودم قرار نیست جفتم رو ول کنم.
-پس چی؟
بوسه ای رو لب های تهیونگ زد.
-اول از همه اینکه نمیخوام ردت کنم و کاهنده رو بهت دادم چون تو دانشگاه بودیم نه برای اینکه هیتت رو سرکوب کنم تا کمکت نکنم.
-پس برای چی نیومدی دنبالم؟ حتی وقتی زنگ زدم جواب ندادی!!
-گوشیم رو تو دانشگاه جا گذاشتم چون عجله داشتم بیام خونه تا جئون کوچولو رو یکاریش کنم.
-جئون کوچولو؟
تازه متوجه برامدگی ای که به باسن گردش فشار میاورد شد.
-برای همین نمیومدم دنبالت. چون نمیخواستم وقتی بچه ای پرده کوچولوت رو از بین ببرم
-هی!! انقدر بی پرده؟!
سرخ شده بود. سرش رو تو سینه جونگکوک قایم کرد.
-خب... حالا دیگه گریه نکن و به این فکر نکن که از چشمم افتادی یا میخوام ردت کنم
-هنوزم نمیخای کمکم کنی؟ من واقعا درد دارمم( بغض)
-تو هنوز بچه-
تهیونگ لب هاش رو روی لب های جونگکوک کوبید و دست هاش رو دور گردنش حلقه کرد.
-من بچه نیستم!!
~~~~~~
یونمین حمایت کمهه
تو اتاقش نشسته بود، زانو هاش رو بغل کرده بود و گریه میکرد. امگاش دل شکسته بود از الفایی که به جای کمک کردن بهش فقط بهش کاهنده خورونده بود تا هیتش رو برای چند ساعت سرکوب کنه.
اون چند ساعت گذشته بود و حالا خیلی درد داشت.
دیکش شق کرده بود، قرمز شده بود و داشت میترکید.
نیپل هاش خیلی می خاریدن و انقدر خارونده بود که پوست صاف و عسلی رنگش قرمز و ورم کرده بودن و حتی زخم شده بودن.
و امگاش خیلی غمگین بود چون الفاش رسما ردش کرده بود...
بلند بلند گریه میکرد و سعی میکرد با جونگکوک تماس بگیره ولی همش خاموش بود.
-ع-عوضی هقققق خ-خیلی بی لیاق-تی هققق
شب بود و نور ماه اتاقش رو روشن کرده بود و تنها صدایی که توی اتاق پیچیده بود صدای گریه های تهیونگ بود.
...
مادرش تازه چشم هاش گرم شده بود که صدای زنگ در اومد.
در رو باز کرد و چشماش گرد شد.
-اقای جئون؟!! این وقت شب اینجا چیکار میکنید؟!
-کیم تهیونگ کجاست؟
-تو اتاقشه... حالش اصلا خوب نیست و هیت شده
-با اجازه
اومد تو خونه و تند تند سمت اتاق تهیونگ قدم برداشت.
از یک متری اتاق رایحه البالو تلخ شده رو میشنید و صدای گریه هاش قلبش رو میفشرد.
به خودش لعنت ای فرستاد و در اتاق رو باز کرد و با تهیونگ که بلند بلند گریه میکرد و اشک هاش از صورتش و گردنش جاری بودن، قرمز بود و شلوارش خیس بود مواجه شد.
-تهیونگ...
سرش سمت در چرخید و با دیدن جونگکوک بالشتی سمتش پرت کرد.
-برو گمشو عوضی هول!! یه بار ازم استفاده کردی بعد انداختیم دور!
با هق هق گفت که جونگکوک اخمی کرد.
-این چه مزخرفاتیه که بهش فک کردی؟!!
-ب-برو بمیر هقق
-پاشو بریم ببینم
براید بغلش کرد و از اتاق بیرون زد.
-اقای ج-
-ببخشید مادر ولی نمیتونم اینجوری ولش کنم
...
به خونه جونگکوک رسیدن. تهیونگ هنوز گریه میکرد.
-بسه تهیونگ گریه نکن...
-د-درد داره... همه جام درد میکنه و نبض میزنه... امگام هم رد کردی و بیشترش کردی
با هق هق گفت.
چشم هاش رو بست و نفس عمیقی کشید.
از ماشین پیاده شد و تهیونگ رو بغل کرد.
وارد پنت هوس شد و تهیونگ رو به اتاق برد و روی تخت رو پاهاش گذاشت و محکم بغلش کرد و کمرش رو مالید.
-هیشش هیشش
-برو اونور عوضی!
-تهیونگ گوش کن... توضیح میدم
-نیمیخاممممم تو هقق میخای ر-ردم هقق کن-
-کی همچین چیزی گفته؟!! من قرار نیست ردت کنم! اول از همه گریه نکن و اروم باش
اشک هاش رو پاک کرد و کمرش رو مالید.
بلاخره تهیونگ کمی اروم شد و با چشم های قرمز و پف کرده و خیسش به جونگکوک نگاه کرد.
-میخای منو بندازی دور؟( بغض سگی)
-نه! معلومه که نه! یادمه قبلا هم گفته بودم قرار نیست جفتم رو ول کنم.
-پس چی؟
بوسه ای رو لب های تهیونگ زد.
-اول از همه اینکه نمیخوام ردت کنم و کاهنده رو بهت دادم چون تو دانشگاه بودیم نه برای اینکه هیتت رو سرکوب کنم تا کمکت نکنم.
-پس برای چی نیومدی دنبالم؟ حتی وقتی زنگ زدم جواب ندادی!!
-گوشیم رو تو دانشگاه جا گذاشتم چون عجله داشتم بیام خونه تا جئون کوچولو رو یکاریش کنم.
-جئون کوچولو؟
تازه متوجه برامدگی ای که به باسن گردش فشار میاورد شد.
-برای همین نمیومدم دنبالت. چون نمیخواستم وقتی بچه ای پرده کوچولوت رو از بین ببرم
-هی!! انقدر بی پرده؟!
سرخ شده بود. سرش رو تو سینه جونگکوک قایم کرد.
-خب... حالا دیگه گریه نکن و به این فکر نکن که از چشمم افتادی یا میخوام ردت کنم
-هنوزم نمیخای کمکم کنی؟ من واقعا درد دارمم( بغض)
-تو هنوز بچه-
تهیونگ لب هاش رو روی لب های جونگکوک کوبید و دست هاش رو دور گردنش حلقه کرد.
-من بچه نیستم!!
~~~~~~
یونمین حمایت کمهه
- ۵.۵k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط