بورا رو از بغلش در آورد شاید اگه همکاری می کرد نیم کشتنش طبق ...
𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 21
بورا رو از بغلش در آورد شاید اگه همکاری می کرد نیم کشتنش. طبق چیزی که دید فهمید که مرد رو به خاطر مارک روی گردنش کشتن هیچ وقت فکرش رو نمی کرد یه روزی الهه ماه رو برای اینکه جونگ کوک مارکش نکرده بود شکر کنه!
خودش لباساش رو در آورد و عریان روی تخت دراز کشید سعی کرد آروم باشه دست و پاهاشو به تخت بستن. دکتر تمام بدنش رو چک کرد و توی کاغذ روی میز چیز هایی نوشت و در کمال تعجب کرهای حرف زد
-تو باکره نیستی که هیچ زایمان هم داشتی اما مارکی روی گردنت دیده نمیشه خیلی وقت هم هست که رابطه نداشتی..بهت تجاوز شده؟
-نه خب من جفت حقیقیم رو پیدا کردم اما قبل از اینکه مارکم کنه حامله شدم و خب وقتی بچه رو به دنیا آوردم معلوم شد جفتم مرده...
دکتر به روسی چیزی گفت و تهیونگ رو باز کردن..لباساشو پوشید و به بورا اطمینان خاطر داد که اتفاقی براش نمیوفته..
چکاپ تموم شد و دکتر به همراه جنازه و بتا ها بیرون رفت
-ب-باروم نمیشه راحت..کشتنش!
-دنیای مافیا ها همین جوریه...
تهیونگ گفت و بیخیال روی تخت دراز کشید انقدر مشغله های فکری مهم ترس داشت که نخواد به مرگ اون مرد جلوی چشماش فکر کنه. امیدوار بود حال ایان خوب باشه...
بورا روی تخت تهیونگ نشست و آروم گفت
-تو میدونی عشق چیه نه؟
-شاید بدونم..برای چی؟
-من هنوز نیمه گمشدم که کاملم کنه رو پیدا نکردم و خب اینجا گیر افتادم معلوم نیست...شاید به زودی بمیرم! من هنوز عشق رو تجربه نکردم میخوام بدونم چه حسی داره عاشق یه نفر باشی بهم بگو چجوری عاشق جفتت بودی
-هوم...اگه بخوام از عشق برات بگم، از کلمات شناور توی چشم هاش میگم...همون چشم هایی که انزوا به خاموشی کشونده بودش و تازه یاد گرفته بود که مثل ستاره های درخشان، برق بزنه و حریصانه وجودم رو شکار کنه...عشق میتونه چشم هایی باشه که وجودت رو عاشقانه میپرسته. می تونه آغوشی باشه تو سردترین ژانویه سال و در حالی که لحظه به لحظه دونه های یه زده برف دمای بدنت رو پایین می کشونه، گرمت کنه و بازوهای امنی که نقطه به نقطه جسمت رو با طمع درون خودش حبس می کنه، تو رو درست به گرم ترین نقطه از جهنم ببره و همون جا توی وجودش حل بشی...ذوب بشی و این دیوونگی محضه و میدونی...خاصیت عشق به جنون بی حد و مرزشه پر از تضاده و می تونه زیبا باشه، تناقض هات بی نقص و مثل رنگین کمون باشن و برعکس...میتونه کشنده و سمی وارد رگ و خونت بشه و به آستانه مرگ دعوتت بکنه!
شاید هم عشق می تونه فقط با یک نگاه، خودش رو توی زندگیت همه چیز و هیچ چیز نشون بده. می تونه خمت کنه و می دونه خوشحالت کنه...اون کلمه بی رحمانه غیر قابل توصیفه شاید...شاید هم زیباست اما دست نیافتنی. مثل یه الماس می مونه و وقتی که بهش برسی، باید یاد بگیری که چطور ازش مراقبت کنی تا به باد نره...عشق همینه پر از احساسات نابودگر و دوست داشتنی!
-اینی که گفتی زیادی در پیچ و خمه تهیونگ...
در باز و شخصی وارد اتاق شدو به انگلیسی گفت
-Taehyung Kim come with me!
(تهیونگ کیم همراه من بیا)
تهیونگ از روی تخت بلند شد و رفت پیش مرد...
چشم هاش رو بستن و بردنش داخل یه اتاق دیگه و بعد باز کردن. چندباری پلک زد تا چشمش به نور عادت کنه مردی آلفا با رایحه آهن که شاید حدودا ۳۰ سالش بود با صدای بم به زبان کره ای با ته لهجه روسی لب زد
-کیم تهیونگ درسته؟
تهیونگ سری تکون داد و حرفش رو تأیید کرد
-تو فروخته شدی به یکی از پولدار ترین مرد های روسیه افرادم تو رو می برن اونجا و دیگه رسماً متعلق به اونی بهتره به حرفش گوش کنی فهمیدی؟!...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
حمایت ها خیلییییی کمه🤧🥺
حمایت کنید زودتر می زارما
بورا رو از بغلش در آورد شاید اگه همکاری می کرد نیم کشتنش. طبق چیزی که دید فهمید که مرد رو به خاطر مارک روی گردنش کشتن هیچ وقت فکرش رو نمی کرد یه روزی الهه ماه رو برای اینکه جونگ کوک مارکش نکرده بود شکر کنه!
خودش لباساش رو در آورد و عریان روی تخت دراز کشید سعی کرد آروم باشه دست و پاهاشو به تخت بستن. دکتر تمام بدنش رو چک کرد و توی کاغذ روی میز چیز هایی نوشت و در کمال تعجب کرهای حرف زد
-تو باکره نیستی که هیچ زایمان هم داشتی اما مارکی روی گردنت دیده نمیشه خیلی وقت هم هست که رابطه نداشتی..بهت تجاوز شده؟
-نه خب من جفت حقیقیم رو پیدا کردم اما قبل از اینکه مارکم کنه حامله شدم و خب وقتی بچه رو به دنیا آوردم معلوم شد جفتم مرده...
دکتر به روسی چیزی گفت و تهیونگ رو باز کردن..لباساشو پوشید و به بورا اطمینان خاطر داد که اتفاقی براش نمیوفته..
چکاپ تموم شد و دکتر به همراه جنازه و بتا ها بیرون رفت
-ب-باروم نمیشه راحت..کشتنش!
-دنیای مافیا ها همین جوریه...
تهیونگ گفت و بیخیال روی تخت دراز کشید انقدر مشغله های فکری مهم ترس داشت که نخواد به مرگ اون مرد جلوی چشماش فکر کنه. امیدوار بود حال ایان خوب باشه...
بورا روی تخت تهیونگ نشست و آروم گفت
-تو میدونی عشق چیه نه؟
-شاید بدونم..برای چی؟
-من هنوز نیمه گمشدم که کاملم کنه رو پیدا نکردم و خب اینجا گیر افتادم معلوم نیست...شاید به زودی بمیرم! من هنوز عشق رو تجربه نکردم میخوام بدونم چه حسی داره عاشق یه نفر باشی بهم بگو چجوری عاشق جفتت بودی
-هوم...اگه بخوام از عشق برات بگم، از کلمات شناور توی چشم هاش میگم...همون چشم هایی که انزوا به خاموشی کشونده بودش و تازه یاد گرفته بود که مثل ستاره های درخشان، برق بزنه و حریصانه وجودم رو شکار کنه...عشق میتونه چشم هایی باشه که وجودت رو عاشقانه میپرسته. می تونه آغوشی باشه تو سردترین ژانویه سال و در حالی که لحظه به لحظه دونه های یه زده برف دمای بدنت رو پایین می کشونه، گرمت کنه و بازوهای امنی که نقطه به نقطه جسمت رو با طمع درون خودش حبس می کنه، تو رو درست به گرم ترین نقطه از جهنم ببره و همون جا توی وجودش حل بشی...ذوب بشی و این دیوونگی محضه و میدونی...خاصیت عشق به جنون بی حد و مرزشه پر از تضاده و می تونه زیبا باشه، تناقض هات بی نقص و مثل رنگین کمون باشن و برعکس...میتونه کشنده و سمی وارد رگ و خونت بشه و به آستانه مرگ دعوتت بکنه!
شاید هم عشق می تونه فقط با یک نگاه، خودش رو توی زندگیت همه چیز و هیچ چیز نشون بده. می تونه خمت کنه و می دونه خوشحالت کنه...اون کلمه بی رحمانه غیر قابل توصیفه شاید...شاید هم زیباست اما دست نیافتنی. مثل یه الماس می مونه و وقتی که بهش برسی، باید یاد بگیری که چطور ازش مراقبت کنی تا به باد نره...عشق همینه پر از احساسات نابودگر و دوست داشتنی!
-اینی که گفتی زیادی در پیچ و خمه تهیونگ...
در باز و شخصی وارد اتاق شدو به انگلیسی گفت
-Taehyung Kim come with me!
(تهیونگ کیم همراه من بیا)
تهیونگ از روی تخت بلند شد و رفت پیش مرد...
چشم هاش رو بستن و بردنش داخل یه اتاق دیگه و بعد باز کردن. چندباری پلک زد تا چشمش به نور عادت کنه مردی آلفا با رایحه آهن که شاید حدودا ۳۰ سالش بود با صدای بم به زبان کره ای با ته لهجه روسی لب زد
-کیم تهیونگ درسته؟
تهیونگ سری تکون داد و حرفش رو تأیید کرد
-تو فروخته شدی به یکی از پولدار ترین مرد های روسیه افرادم تو رو می برن اونجا و دیگه رسماً متعلق به اونی بهتره به حرفش گوش کنی فهمیدی؟!...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
حمایت ها خیلییییی کمه🤧🥺
حمایت کنید زودتر می زارما
- ۴.۷k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط