پارت
پارت ۱۱
- بلههه؟؟؟
&همون که شنیدی
- اما موری سانن
&بیخیال آسوکا چان داشتن یه زیردست اضافه انقدر برات سخته؟ دازای رو که تحمل کردی چویا کون هم قبول کن
- *زمزمه می کنم* اون فرق داشت
&خب دیگه آسوکا چان از وقتی بچه بودی خیلی گذشته. دیگه انقدر غر نزن
- *چشم میچرخانم و چویا که تا الان ساکت بود با سکوت من به حرف میاید*
÷کاری که با من داشتید همین بود؟
&آره چویا کون میخواستم به آسوکا چان معرفیت کنم اما ظاهراً قبلاً با هم آشنا شدید. لازم نیست دوباره بهت بگم اما بهش احترام بذار و از دستوراتش پیروی کن بقیش مربوت به من نیس. از این به بعد تو زیر دستشی
-*بعد از حرف های موری بلاخره از دفترش بیرون میاییم و به سمت دفتر خودم میرویم. وقتی در را باز میکنم بلافاصله با صدای نسبتا بلند دازای مواجه میشوم*
+هی بلاخره اومدی؟ چقدر طولش دادی، دیگه داش حوصلم سر میرف آسو... *با دیدن اون کله پرتقالی صدامو میبُرَم* آسوکا سان این کله پرتقالی چرا اینجاس؟
÷به کی گفتی کله پرتقالیی؟؟؟؟
+به تو. جز تو به کی میتونم بگم؟ کلت رنگ پرتقاله دیگه
÷*جلو میروم تا او را خفه کنم* خودم می کُشمت عَنعلی *قبل از اینکه به او برسم مثل دفعه قبل دیواری از جنس آتش مانعم می شود*
-*به سمت میزم میروم و دیوار میانشان را از نگه می دارم* کافیه
÷*پوف کلافه ای میکشم*
+آسوکا سان جواب ندادی
-زیر دست جدید
+چییییی؟؟؟؟؟
÷مشکل داری بانداژی؟
-*بیتوجه به آن دو پرونده هایی که باید تمامشان کنم بیرون میآورم و کارم را انجام میدهم*
+میدونی خب تحمل کردن تو همچین کار راحتی هم نیس
÷جدی؟ خب من هم علاقه ای ندارم تو رو تو دیدرَسَم داشته باشم...
-*با صدای کسی که در میزند مشاجره کودکانه شان قط می شود*
#میتونم بیام داخل؟
÷*آسوکا سان با صدای مردی که در میزند دیوار آتشینش را خاموش میکند. من و دازای هم ساکت می شویم*
-*صدا کاملاً غریبه نیست اما نمی توانم دقیق هم به یاد بیاورم* بیا تو
+*مرد تعظیم میکند و به سمت میز آسوکا میرود. لرزش خفیفی که در پاهایش میبینم در بیشتر افرادی که نزدیک خواهرم میشوند یکسان است اما هنوز کامل درکش نکردم*
#کویو سان گفتن این پاکت رو به شما بدم.
- بلههه؟؟؟
&همون که شنیدی
- اما موری سانن
&بیخیال آسوکا چان داشتن یه زیردست اضافه انقدر برات سخته؟ دازای رو که تحمل کردی چویا کون هم قبول کن
- *زمزمه می کنم* اون فرق داشت
&خب دیگه آسوکا چان از وقتی بچه بودی خیلی گذشته. دیگه انقدر غر نزن
- *چشم میچرخانم و چویا که تا الان ساکت بود با سکوت من به حرف میاید*
÷کاری که با من داشتید همین بود؟
&آره چویا کون میخواستم به آسوکا چان معرفیت کنم اما ظاهراً قبلاً با هم آشنا شدید. لازم نیست دوباره بهت بگم اما بهش احترام بذار و از دستوراتش پیروی کن بقیش مربوت به من نیس. از این به بعد تو زیر دستشی
-*بعد از حرف های موری بلاخره از دفترش بیرون میاییم و به سمت دفتر خودم میرویم. وقتی در را باز میکنم بلافاصله با صدای نسبتا بلند دازای مواجه میشوم*
+هی بلاخره اومدی؟ چقدر طولش دادی، دیگه داش حوصلم سر میرف آسو... *با دیدن اون کله پرتقالی صدامو میبُرَم* آسوکا سان این کله پرتقالی چرا اینجاس؟
÷به کی گفتی کله پرتقالیی؟؟؟؟
+به تو. جز تو به کی میتونم بگم؟ کلت رنگ پرتقاله دیگه
÷*جلو میروم تا او را خفه کنم* خودم می کُشمت عَنعلی *قبل از اینکه به او برسم مثل دفعه قبل دیواری از جنس آتش مانعم می شود*
-*به سمت میزم میروم و دیوار میانشان را از نگه می دارم* کافیه
÷*پوف کلافه ای میکشم*
+آسوکا سان جواب ندادی
-زیر دست جدید
+چییییی؟؟؟؟؟
÷مشکل داری بانداژی؟
-*بیتوجه به آن دو پرونده هایی که باید تمامشان کنم بیرون میآورم و کارم را انجام میدهم*
+میدونی خب تحمل کردن تو همچین کار راحتی هم نیس
÷جدی؟ خب من هم علاقه ای ندارم تو رو تو دیدرَسَم داشته باشم...
-*با صدای کسی که در میزند مشاجره کودکانه شان قط می شود*
#میتونم بیام داخل؟
÷*آسوکا سان با صدای مردی که در میزند دیوار آتشینش را خاموش میکند. من و دازای هم ساکت می شویم*
-*صدا کاملاً غریبه نیست اما نمی توانم دقیق هم به یاد بیاورم* بیا تو
+*مرد تعظیم میکند و به سمت میز آسوکا میرود. لرزش خفیفی که در پاهایش میبینم در بیشتر افرادی که نزدیک خواهرم میشوند یکسان است اما هنوز کامل درکش نکردم*
#کویو سان گفتن این پاکت رو به شما بدم.
- ۱۸۴
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط