{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}


در ژرف تو
آینه‌ای‌ست
که قفس‌ها را انعکاس می‌دهد
و دستان تو محلولی‌ست
که انجماد روز را
در حوضچه‌ی شب غرق می‌کند
ای صمیمی
دیگر زندگی را نمی‌توان
در فرو مردن یک برگ
یا شکفتن یک گل
یا پریدن یک پرنده دید
ما در حجم کوچک خود رسوب می‌کنیم

آیا شود که باز درختان جوانی را
در راستای خیابان
پرورش دهیم
و صندوق‌های زرد پست
سنگین
ز غمنامه‌های زمانه نباشند؟
در سرزمینی که عشق آهنی‌ست
انتظار معجزه را بعید می‌دانم!
پرندگان همه خیس‌اند
و گفت‌وگویی از پریدن نیست
در سرزمین ما
پرندگان همه خیس‌اند
در سرزمینی که عشق کاغذی است
انتظار معجزه را بعید می‌دانم...


#خسرو_گلسرخی
دیدگاه ها (۸)

زمستانتهرگز مرانخواهد کشت خیالم می‌تواند هزاران هزا...

‏گفت: به چه کار آمده‌ای؟گفت: تا از تو آسایشی یابم و مؤانستی....

‌همان روز‌های اولباید روی ماهت را می‌‌بوسیدمخداحافظی می‌‌کرد...

‌وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست، نگفتم :عزیزم، این کار را نک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط