تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی پارت
(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۴۷
دکتر : ایزوکو متاسفانه تو کما رفته
باکوگو : ی...یعنی...یعنی چی !!!
دکتر : انقار وقتی پریده با کلی احساسات منفی مواجه شده و بهش فشار اومده و بخاطر اون فشار عصبی رفته تو کما
باکوگو : ب...به هوش میاد دیگه ؟ مگه نه ؟!
دکتر : واقعا معلوم نیست
* ۶ ماه گذشت تمام بچه ها مدرسه رو تموم کردن با یه جشن پایان سالشون رو جشن گرفتن اما باکوگو اصلا لبخند نمیزد بعد جشن رفت دباره مثل هر روز بیمارستان و یه سندلی کنار ایزوکو گذاشت و نشست و دست ایزوکو رو گرفت*
باکوگو : هی دکو امروز بلخره جشن پایان سالمون رو گرفتیم همه خوش حال بودن چون داریم دیگه قهرمان حرفه ای میشیم هیف تو نبود....دکو....دلم خیلی برات تنگ شده(اشک ریختن)لطفا به هوش بیا...دلم...دلم برا اون لبخندت ، صدات ، نگاهت تنگ شده...خواهش میکنم به هوش بیا
*کیریشیما و شوتو از پشت در باکوگو رو دیدن ندیده بودن باکوگو جز ایزوکو برای کس دیگه ای اشک بریزه به دیوار تکیه دادن*
کیریشیما : یعنی میشه که به هوش بیاد
شوتو : واقعا مشخص نیست هنوز که هنوزه اون هلال ها روی صورت جفتشون هست
کیریشیما : باکوگو فقط وقتی کنار اون بود لبخند میزد
شوتو : بیا بریم
*دو تایی رفتم باکوگو هر روز به ایزوکو سر میزد و براش همه چیز رو تعریف میکرد حدودا ۵ ماه گذشت باکوگو هر روز به ماموریت میرفت و بعد ماموریت میرفت پیش ایزوکو*
باکوگو : هی دکو امروزم با یه شرور جنگیدم.... واقعا دلم برات تنگ شده... ۳ روز دیگه تولدم اومید وارم بیدار شی بلخره.....لطفا چشمات رو باز کن
*باکوگو دستش رو ، رو صورت ایزوکو گذاشت و اروم گونه هاش رو با انگشت شستش نوازش میکرد*
باکوگو : هنوز هم صورتت مثل همیشه لطیف و گرمه
*باکوگو از اوتاق خوارج شد فرداش دباره به ایزوکو سر زد حدودا ساعت ۳ صبح بود که ایزاوا به باکوگو زنگ زد*
باکوگو : بله نفله
ایزاوا : سریع خودت رو برسون به بیمارستان
ادامه پارت بعد ❄️
بنظرتون مرده ، زندست چی شده که ایزادا انقدر نگارن و متعجب ؟😁
دکتر : ایزوکو متاسفانه تو کما رفته
باکوگو : ی...یعنی...یعنی چی !!!
دکتر : انقار وقتی پریده با کلی احساسات منفی مواجه شده و بهش فشار اومده و بخاطر اون فشار عصبی رفته تو کما
باکوگو : ب...به هوش میاد دیگه ؟ مگه نه ؟!
دکتر : واقعا معلوم نیست
* ۶ ماه گذشت تمام بچه ها مدرسه رو تموم کردن با یه جشن پایان سالشون رو جشن گرفتن اما باکوگو اصلا لبخند نمیزد بعد جشن رفت دباره مثل هر روز بیمارستان و یه سندلی کنار ایزوکو گذاشت و نشست و دست ایزوکو رو گرفت*
باکوگو : هی دکو امروز بلخره جشن پایان سالمون رو گرفتیم همه خوش حال بودن چون داریم دیگه قهرمان حرفه ای میشیم هیف تو نبود....دکو....دلم خیلی برات تنگ شده(اشک ریختن)لطفا به هوش بیا...دلم...دلم برا اون لبخندت ، صدات ، نگاهت تنگ شده...خواهش میکنم به هوش بیا
*کیریشیما و شوتو از پشت در باکوگو رو دیدن ندیده بودن باکوگو جز ایزوکو برای کس دیگه ای اشک بریزه به دیوار تکیه دادن*
کیریشیما : یعنی میشه که به هوش بیاد
شوتو : واقعا مشخص نیست هنوز که هنوزه اون هلال ها روی صورت جفتشون هست
کیریشیما : باکوگو فقط وقتی کنار اون بود لبخند میزد
شوتو : بیا بریم
*دو تایی رفتم باکوگو هر روز به ایزوکو سر میزد و براش همه چیز رو تعریف میکرد حدودا ۵ ماه گذشت باکوگو هر روز به ماموریت میرفت و بعد ماموریت میرفت پیش ایزوکو*
باکوگو : هی دکو امروزم با یه شرور جنگیدم.... واقعا دلم برات تنگ شده... ۳ روز دیگه تولدم اومید وارم بیدار شی بلخره.....لطفا چشمات رو باز کن
*باکوگو دستش رو ، رو صورت ایزوکو گذاشت و اروم گونه هاش رو با انگشت شستش نوازش میکرد*
باکوگو : هنوز هم صورتت مثل همیشه لطیف و گرمه
*باکوگو از اوتاق خوارج شد فرداش دباره به ایزوکو سر زد حدودا ساعت ۳ صبح بود که ایزاوا به باکوگو زنگ زد*
باکوگو : بله نفله
ایزاوا : سریع خودت رو برسون به بیمارستان
ادامه پارت بعد ❄️
بنظرتون مرده ، زندست چی شده که ایزادا انقدر نگارن و متعجب ؟😁
- ۸.۷k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط