{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوست پسر قاتل من ل دو

دوست پسر قاتل من (ڣڝل دوٍ)

#چندپارتی
#چندپارتی_درخواستی

#Jeon_rina
#jeon_victor

#Part_3
٠
٠
٠
---
سلین ناگهان زیر گوشش صدای ویز ویز تلفن رو شنید... گوشی مادرش بود، صندلی پشت... ولی گوشی مادرش چرا باید اینجا باشه؟!
تلفن رو برداشت، اعلان بانک بود. باز اون پدر ناتنیش با کارت مادر سلین رفته بود خرید. سلین هوف کشید و چشمش رو چرخوند. صدای گوشی رو قطع کرد و روی صندلی کنارش انداخت. از ماشین دیاده شد، کت و شلوارش رو درست کرد، دستی بین موهاش کشید و سمت پارک قدم برداشت، خواهر ناتنیش، ملینا با خوشحالی و خنده سمت سلین دوید

ملینا: ابجی!

سلین لبخند زد و ملینا رو از زمین بلند کرد، بغلش کرد

سلین: بازی چطور بود، کوچولو؟!

ملینا با هیجانی کاملا محصوص و کودکانه با صدایی نسبتا بلند حرف زد

ملینا: ابجی، من دوست جدید پیدا کردم!

سلین: واقعا؟ اسمش چیه؟!

ملینا: اسمش هیونجینه! خیلی پسر خوبیه

سلین: چند سالشه؟

ملینا: یک سال از من بزرگ تره، بیا بریم بهت نشون بدم

سلین ملینا رو روی زمین گذاشت، ملینا سلین رو کشید سمت پسر بچه کیوتی که کنار تاب ایستاده بود، قدش از ملینا کنی بلندتر بود...

ملینا: هیونجین!

ملینا با لبخند دست سلین رو رها کرد و بغل هیونجین دوید. هیونجین محکم ملینا رو بغل

هیونجین: این خواهرته؟! خیلی خوشگله

ملینا ریز ریز خندید

ملینا: اره، خواهر ناتنیمه. خیلی خوبه، اسمش سلینه

روبه سلین کرد

ملینا: سلین، هیونجین. هیونجین، سلین

هیونجین: خوشبختم، سلین

هیونجین لبخندی کودکانه زد و به سلین دست تکون داد

سلین: منم همینطور، پسر کوچولو
٠
٠
٠
---
روز به ارومی گذشت، ساعت تقریبا 6 بعد از ظهر شده بود ولی هوا هنوز روشن بود. سلین از روی نیمکت بلند شد و سمت هیونجین و ملینا رفت

سلین: ملینا، دیگه وقت رفتنه، پدرت همین الان پیام داد و کلی غر زد

ملینا: باشه... ولی میشه هیونجین هم با ما بیاد؟! تروخداااااا، لطفا لطفا لطفا

ملینا با چشمی توله سگی و ملتمسانه به سلین نگاه کرد... سلین یک نکاه به هیونجین و بعد به ملینا کرد

سلین: هوف... باشه، بریم. برو سوار ماشین شو

ملینا از خوشحالی جیغ نسبتا بلندی کشید و دست هیونجین رو گرفت، سمت ماشین هدایت کرد. هیونحین و ملینا قندلی پشت نشستت، کمربند خودرا بستن.
سلین رفت، سمت صندلی زاننده نشست و ماشین رو روشن کرد

سلین: خب خب، بچه ها، بریم

ملینا: ابجییییی، میشه توی راه بستنی بخوریم؟! یه بستنی فروشی جدید زدن مرکز شهر

سلین به ساعت مچی اش نگاه کرد... وقت زیاد بود

سلین: باشه، بریم

ملینا و هیونجین از خوشحالی هورا بلندی کشیدن.
سلین لبخند زد و ماشین رو سمت مرکز شهر برد
٠
٠
٠
---
بعد دقایقی رانندگی بالاخره رسیدن بستنی فروشی، بچع ها سریع کمرلندشون رو باز کرد و از ماشین پریدن پایین، سلین کیفش رو گرفت، روی دوشش گذاشت، کت و شلوارش رو مرتب کرد و از ماشین پیاده شد، صدای تق تق کفش های پاشنه بلندش فضا رو پر کرد، بوی عطرش لعد هر قدم همه رو مست میکرد، ملینا و هیونجین چشمشون رو چرخوندن

ملینا: ابجی! انقدر دراماتیک نباش!

ملینا مچ سلین رو گرفت و سمت سلف بستنی فروشی برد. سلین بالاخره برای هر سه تاشون بستنی خرید
٠
٠
٠
---
بعد از اینکه بستنی هاشون رو گرفتن، رفتن دور یا میز نشستن، سلین داشت به بستنیش نگاه میکرد ولی...
٠
٠
شعری از سلین
___
پروان‍ﮧ ، رمزِ پیله‌اش را در گوشِ شمع فا‍ش کرد.
شمع با زبانِ آتش قولِ رازداری داد.
پرواںه، دور شعل‍ﮧ رقصید و رقصید تا خاڪستر شد
شمع هنوز میسوزد،
و هر قطره‌مومَش
گوشۀای از یك راز سوخته را فریاد میزند
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ╼┄ִ╼┄ִ╼┄ִ╼┄ִ╼┄ִ╼┄ִ╼┄
𝒔𝒆𝒍𝒊𝒏 𝒋𝒐𝒐𝒉
0
0
0
ڜڕطآ
///
60 لآیک
20 کآ۾ڼٺ
دیدگاه ها (۵۳)

دوست پسر قاتل من (ڣڝل دوٍ) #چندپارتی #چندپارتی_درخواستی #Je...

ڣیک ﭾدید: آڛلحـهہ۾؏ڕڣیاین داستان درمورد یه دختر پسره کاملا ...

دوست پسر قاتل من (ڣڝل دوٍ) #چندپارتی #چندپارتی_درخواستی #Je...

دوست پسر قاتل من (ڣڝل دوٍ) #چندپارتی #چندپارتی_درخواستی #Je...

دوست پسر قاتل من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط