یک دید آلحه
ڣیک ﭾدید: آڛلحـهہ
۾؏ڕڣی
این داستان درمورد یه دختر پسره کاملا متفاوت از هم ولی هم سن، هردو 20 سال سن دارن...پسری پولدار به اسم جونگکوک که توی یه عمارت خیلی بزرگ توی شهر زندگی میکنه، توی دانشگله یه گروه داره که اکیپش تشکیل شده از،جین،نامجون،تهیونگ،جیمین،شوگا،جیهوپ
هست، این اکیپ توی دانشگاه کلی هیاهو داره و جزو بچه های بد مدرسه ان ولی چون پدر جونگکوک مدیره مدرسه اس هیچکس بهش کاری نداره و همه ازش میترسن، جونگکوک یه پِلی بویه که هر روز با یه دختر جدیده... کار های غیرقانونی میکنه و بین همه شهرت بدی داره
و در مقابلش، مانلی که توی یه روستای کوچیک با خانواده اش نزدیک دریا زندگی میکرد و عاشق روستاش بود، خانواده شادی داشت، مادرش ماهی فروش بود و پدرش هم پلیس، وضعیت مالی متوسطی داشت... ولی یه روز سونامی اومد و همه اهالی روستا مجلور به نقل مکان کردن شدن... الان هم مانلی توی شهر زندگی میکنه، توی اپارتمانی بزرگ... بدون پدر و مادرش، چون اونا از شلوغی شهر متنفر بودن بخوتطر همین رفتن به یه روستای دیگه کنار خانواده پیر خودشون زندگی میکنن، ولی مانلی بخواطر دانشگاه توی یه اپارتمان به تنهایی زندگی میکنه... مانلی توی دانشگاه جدیدش داخل شهر خیلی سخت درس میخونه و توی یه کافه کار میکنه.. شغل های پاره وقت زیادی داره، بعضی وقت ها توی فروشگاه کار میکنه، یا رستوران یا کافه. برای ادامه زندگی. رشته مانلی وکالته برای خمین سخت تلاش میکنه که به رویای وکیل شدنش برسه... ولی یه مشکل هست... توی مدرسه جدیدش چون یه خرخون به حساب میاد خیلی اذیتش میکنن... مخصوصا اکیپ جونگکوک...
یه روز اکیپ جونگکوک یه شرط بندی سخت کردن... اینکه اگه جونگکوک مانلی رو عاشق خودش کنه و بعدش که مانلی بهش وابسته شد اون رو رها کنه بهش 30 میلیون وون میرسه... و خب جونگکوک هم قبول میکنه ولی....
در ادامه میبینید چه خواهد شد
ڜڕآبیط بـڕآی گذآڜٺڼ ڣیک ﭾدید:
105 لایک
60 کامنت
۾؏ڕڣی
این داستان درمورد یه دختر پسره کاملا متفاوت از هم ولی هم سن، هردو 20 سال سن دارن...پسری پولدار به اسم جونگکوک که توی یه عمارت خیلی بزرگ توی شهر زندگی میکنه، توی دانشگله یه گروه داره که اکیپش تشکیل شده از،جین،نامجون،تهیونگ،جیمین،شوگا،جیهوپ
هست، این اکیپ توی دانشگاه کلی هیاهو داره و جزو بچه های بد مدرسه ان ولی چون پدر جونگکوک مدیره مدرسه اس هیچکس بهش کاری نداره و همه ازش میترسن، جونگکوک یه پِلی بویه که هر روز با یه دختر جدیده... کار های غیرقانونی میکنه و بین همه شهرت بدی داره
و در مقابلش، مانلی که توی یه روستای کوچیک با خانواده اش نزدیک دریا زندگی میکرد و عاشق روستاش بود، خانواده شادی داشت، مادرش ماهی فروش بود و پدرش هم پلیس، وضعیت مالی متوسطی داشت... ولی یه روز سونامی اومد و همه اهالی روستا مجلور به نقل مکان کردن شدن... الان هم مانلی توی شهر زندگی میکنه، توی اپارتمانی بزرگ... بدون پدر و مادرش، چون اونا از شلوغی شهر متنفر بودن بخوتطر همین رفتن به یه روستای دیگه کنار خانواده پیر خودشون زندگی میکنن، ولی مانلی بخواطر دانشگاه توی یه اپارتمان به تنهایی زندگی میکنه... مانلی توی دانشگاه جدیدش داخل شهر خیلی سخت درس میخونه و توی یه کافه کار میکنه.. شغل های پاره وقت زیادی داره، بعضی وقت ها توی فروشگاه کار میکنه، یا رستوران یا کافه. برای ادامه زندگی. رشته مانلی وکالته برای خمین سخت تلاش میکنه که به رویای وکیل شدنش برسه... ولی یه مشکل هست... توی مدرسه جدیدش چون یه خرخون به حساب میاد خیلی اذیتش میکنن... مخصوصا اکیپ جونگکوک...
یه روز اکیپ جونگکوک یه شرط بندی سخت کردن... اینکه اگه جونگکوک مانلی رو عاشق خودش کنه و بعدش که مانلی بهش وابسته شد اون رو رها کنه بهش 30 میلیون وون میرسه... و خب جونگکوک هم قبول میکنه ولی....
در ادامه میبینید چه خواهد شد
ڜڕآبیط بـڕآی گذآڜٺڼ ڣیک ﭾدید:
105 لایک
60 کامنت
- ۶۴.۴k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط