{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه ای در دهه

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۵۱

ویو راوی
املیا با اعصبانیت از پشت بوم خارج شد و به سمت اتاقش رفت و رو تخت دراز کشید و پتو رو روش کشید و به خواب رفت فردای اون روز برای تهیونگ مهمونی اومد بود اون مهمون کسی جز سفیر روسیه نبود و تهیونگ سفیر رو به اتاق کارش دعوت کرد و نشستن سر میز تهیونگ به یکی از خدمتکارها گفت که بره و قهوه بیار و تا وقتی که خدمتکار قهوه رو بیاره تهیونگ فکرش پیشه املیا بود و همش دیروز عین یه فیلم از جلوی چشماش میگذره که یهو با صدای سفیر روسیه به خودش اومد

سفیر = اهممممم ( سرفه )

_ بله ؟

سفیر = من بابت یه خواهشی مزاحمتون شدم

_ اگر مسئله ساز باشه که باید بگم هیچ مشکلی نداره ما اون رو تعمیر میکنیم .............

سفیر = نه نه اصلا قضیه این نیست

سفیر = همینطور میدونید تو تولد ملکه ، دختر کوچک من هم حضور داشت و همین طور دو تا از افراد شما هم حضور داشتن و دختر من هم از یکیشون خوشش اومده

تهیونگ هم خندید و گفت

_ البته که آلن یکی از شجاع ترین و جذاب ترین ژنرال هایی ......

سفیر = ولی اون ....... ژنرال آلن نیست ، اون جان هست

_ هاااااا؟ .........ج....جان ( تعجب )

سفیر = بله ، جان قدرتمند و دستیار مورد اعتماد شما ، با اینکه میدونم دخترم در حد اون نیست و رویای همچین افتخاری رو نداشته باشیم ولی دخترم هر روز به خاطر ایشون گریه میکنن و میگه با کسی جز جان ازدواج نمیکنه

تهیونگ که شوکه شده بود و با دهان باز به حرف های سفیر گوش میکرد گفت

_ هه......برای این مورد باید با جان قدرتمند صحبت کنم و ببینم چه جواب بهم میده

سفیر = ممنونم از شما واقعا ممنونم

سفیر از اتاق خارج شد و تهیونگم که نمیدونست باید چیکار کنه به دنبال جان رفت که دید جان و آلن و چند تا از ژنرال های دیگه تو حیاط پشتی قصر هستن رفت تا با جان حرف بزنه ولی وقتی رفت تو حیاط پشتی همزمان املیا اومده بود تو حیاط پشتی تهیونگ چند دقیقه ای فکر کرد و با خودش گفت بهتره اول از املیا کمک بگیرم و به سمت املیا رفت وقتی املیا دید که تهیونگ داره به سمتش میاد راهشو کج کرد و رفت اونور تهیونگ که از این رفتار املیا تعجب کرده بود دوباره به سمتش رفت و باز هم املیا راهشو کج کرد ولی اونقدر این کارو کردن که املیا خسته شد و روی صندلی و میزی که وسط حیاط گذاشته بود نشست تهیونگ هم روی صندلی کنار املیا نشست ، املیا سرشو برگردوند و به طرف دیگه ای نگاه کرد تهیونگ صورتشو اورد جلو و گفت ..........................................
دیدگاه ها (۵)

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۵۲دویو راوی _ چیشده چرا اینطوری میک...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۵۰ ( واقعا فک نمیکردم بتونم تا اینج...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۴۹ویو راوی + میگم دیدی دیروز تهیونگ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۴۷ویو راوی املیا بعد از اینکه هدیه ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت 48 ویو راوی سفیر از خشم شدید ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط