Ourlifeagain

#Our_life_again
#ᏢᎪᎡͲ_⁴²

من رسما کارآموز شده بودم.‌..
بعد چند وقت دبیو کردیم....
بازدید ها بشدت بالا بود....
در عرض یک سال ما داشتیم پا به پای تی اکس تی پیش میرفتیم....
اما مادربزرگم.....بنده ی خدا عمرش به دنیا نبود....
بعد چند وقت که از دبیوم گذشت...
بخاطر سرطان فوت کرد‌.....
رسیدم اونجا....
بهش تعظیم کردم و کنارش نشستم.....
دستم و روی خاک سردی گذاشتم، که یک روز جنازه ای زیرش وجود نداشت.....
اشک هام شروع کردن به ریختن.....
+چرا باید اینجوری بشه؟
تک تک خاطراتمون برام زنده شد....
حقیقتا تو فامیل زیاد خاطرخواه نداشت....
همشم بخاطر این بود که از منو یونگی حمایت میکرد....
+چرا باید بجای گرمای بغلت این سردی خاک رو حس کنم؟
.
.
.
.
چندین ساعت گذشت‌.....
همینجوری داشتم گریه میکردم.....
کلی تماس از دست رفته داشتم.....
بازم یه سایه روی خودم حس کردم.....
دیدگاه ها (۳)

سلامممم چطورینشبتون بخیر🥺🥺یه عالمه پارت گذاشنم برین حالشو بب...

#Our_life_again#ᏢᎪᎡͲ_⁴³-اینجا چیکار میکنی؟سرم رو از روی پاها...

#Our_life_again#ᏢᎪᎡͲ_⁴¹۱۸ سالم بود....بعد از بهم زدن با سه ه...

#Our_life_again#ᏢᎪᎡͲ_⁴¹حقیقتا حرف دهنمو نمیفهمیدم......صدامو...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_253متقابل لبخندی زدم ص...

باید فراموشت کنم؟فراموشت کنم؟ یعنی باید چیزی رو که از ته قلب...

#شب_خاص Part 26اون کسی نبود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط