{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#دل_نوشته

#دل_نوشته
نمیدونم قراره آخرش چی بشه، قراره ما سال دیگه کجا درس بخونیم یا زندگی کنیم، اما اینو خوب میدونم که سختی زیادی در راهه...
دل کندن از خیلی ها سخته.
حتی فکرش هم قلب آدم رو آزار میده.
چرا آدم تا میاد لمس کنه خوشبختی رو یهو همه چیز قروقاطی میشه؟
چرا تا آدم از یک جسم، یک مکان، یا یک نفر خوشش میاد، زمین و زمان دست به دست هم می دن تا دور بشی ازش؟
بعصی وقتا با خودم میگم به فکر خودت باش و از غم و غصه های بقیه ناراحت نشو،قلبتو بذار کنار، درش رو قل و زنجیر کن. اما بازم نمیشه. یه نفر که انگار خودش کلید داره،میندازه تو در و بدون در زدن وارد قلبت میشه. حالا تا بیای اینو بیرون کنی، فرش هم انداخته و بدجور توی دلت جا خوش کرده و حالا حالا ها هم بیرون رفتنی نیست.
منظورم شخص خاصی نیست. نه. منظورم هرچیزیه که انسان توی زندگیش بهش وابستگی داره.
چرا اول از یه مکان متنفری؟ اما بعد که قرار بر این میشه برین از اونجا، دلت می گیره و قفسه ی سینت سنگین میشه؟
انگار دلت میخواد داد بزنی و بگی بس کنین! من نمیخوام این کارو بکنم. دلم نمیخواد بیام باهاتون.
میخوام بمونم. قلب من اینجاست. چطور ولش کنم و بیام؟ خودمم بیام، دلم که نمیاد...
دیدگاه ها (۵)

دلبرِ چشم‌قشنگِ من…بورکِ نازِ من 🧿بعضی آدما یه جوری وارد زند...

بیو شو بدم

به محض اینکه اعلام شد شخصیت من در سریال حضور داره، پیام‌های ...

فیک تهیونگ درخواستی لحظه ی دیدار با تو ایدیتورم : @karlykar...

𓆩♡𓆪 «و این‌گونه، داستان ما به فصلِ هزارم رسید…» 𓆩♡𓆪گاهی بعضی...

the hardeat way ۹

قسمت دوم: شبِ سرنوشت‌سازمکان: حاشیه استخرِ لوکسِ پشت‌بام هتل...

تولدت مبارک به یکی از عزیزترین آدم‌های زندگی من... 🤍🎂نمی‌دون...

spanish girl:6 فصل دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط