*وقتی تولدشه و بهت خیانت میکنه *
*وقتی تولدشه و بهت خیانت میکنه *
part:⁵«پایانی»
تمام شب را بیدار ماندید.
خبرها یکی پس از دیگری منتشر میشدند و شایعهها هر لحظه بیشتر میشدند. اما این بار، قبل از اینکه اوضاع بدتر شود، حقیقت مشخص شد.
پیامها، عکسها و مدارکی منتشر شد که نشان میداد آن دختر مدتها در حال ساختن داستانهای دروغ بوده است.
کمکم مردم حقیقت را فهمیدند.
طوفانی که قرار بود همهچیز را نابود کند، آرامآرام فروکش کرد.
اما هنوز یک چیز حل نشده بود.
تو و جونگکوک.
چند روز بعد، او از تو خواست برای آخرین بار ملاقاتش کنی.
در همان پارکی که همیشه دوستش داشت.
روی نیمکت نشسته بود و وقتی تو را دید، آرام از جایش بلند شد.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردید.
بعد جونگکوک گفت:
ـ «میدونم که حقیقت مشخص شد... ولی این اشتباه منو پاک نمیکنه.»
سکوت کردی.
او ادامه داد:
ـ «من بهت دروغ نگفتم، اما حقیقت رو هم نگفتم. و همین باعث شد بهت آسیب بزنم.»
برای اولین بار از آن شب، در چشمانش چیزی جز پشیمانی ندیدی.
نه بهانهای آورد.
نه تقصیر را گردن کسی انداخت.
فقط اشتباهش را پذیرفت.
باد آرامی میان شاخههای درختان میپیچید.
جونگکوک لبخند تلخی زد و گفت:
ـ «اگه تصمیم بگیری از زندگیم بری، درکت میکنم. فقط میخواستم بدونی که از ناراحت کردنت بیشتر از هر چیزی پشیمونم.»
قلبت هنوز زخم داشت.
اما در تمام این مدت، یک چیز را فهمیده بودی.
اعتماد شکسته میشود...
اما گاهی آدمها واقعاً از اشتباهاتشان درس میگیرند.
آرام به او نگاه کردی.
و بعد از چند ثانیه گفتی:
ـ «بخشش آسون نیست...»
نگاه جونگکوک پایین افتاد.
اما ادامه دادی:
ـ «ولی میخوام دوباره بهت فرصت بدم.»
چشمانش از تعجب گرد شد.
برای اولین بار بعد از مدتها، لبخند واقعی روی صورتش نشست.
لبخندی که مدتها دلتنگش بودی.
آن روز هیچ قول بزرگی به هم ندادید.
فقط تصمیم گرفتید از اول شروع کنید.
آهستهتر...
صادقانهتر...
و با ارزشی که حالا هر دو خوب میدانستید، اسمش «اعتماد» بود.
End......
part:⁵«پایانی»
تمام شب را بیدار ماندید.
خبرها یکی پس از دیگری منتشر میشدند و شایعهها هر لحظه بیشتر میشدند. اما این بار، قبل از اینکه اوضاع بدتر شود، حقیقت مشخص شد.
پیامها، عکسها و مدارکی منتشر شد که نشان میداد آن دختر مدتها در حال ساختن داستانهای دروغ بوده است.
کمکم مردم حقیقت را فهمیدند.
طوفانی که قرار بود همهچیز را نابود کند، آرامآرام فروکش کرد.
اما هنوز یک چیز حل نشده بود.
تو و جونگکوک.
چند روز بعد، او از تو خواست برای آخرین بار ملاقاتش کنی.
در همان پارکی که همیشه دوستش داشت.
روی نیمکت نشسته بود و وقتی تو را دید، آرام از جایش بلند شد.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردید.
بعد جونگکوک گفت:
ـ «میدونم که حقیقت مشخص شد... ولی این اشتباه منو پاک نمیکنه.»
سکوت کردی.
او ادامه داد:
ـ «من بهت دروغ نگفتم، اما حقیقت رو هم نگفتم. و همین باعث شد بهت آسیب بزنم.»
برای اولین بار از آن شب، در چشمانش چیزی جز پشیمانی ندیدی.
نه بهانهای آورد.
نه تقصیر را گردن کسی انداخت.
فقط اشتباهش را پذیرفت.
باد آرامی میان شاخههای درختان میپیچید.
جونگکوک لبخند تلخی زد و گفت:
ـ «اگه تصمیم بگیری از زندگیم بری، درکت میکنم. فقط میخواستم بدونی که از ناراحت کردنت بیشتر از هر چیزی پشیمونم.»
قلبت هنوز زخم داشت.
اما در تمام این مدت، یک چیز را فهمیده بودی.
اعتماد شکسته میشود...
اما گاهی آدمها واقعاً از اشتباهاتشان درس میگیرند.
آرام به او نگاه کردی.
و بعد از چند ثانیه گفتی:
ـ «بخشش آسون نیست...»
نگاه جونگکوک پایین افتاد.
اما ادامه دادی:
ـ «ولی میخوام دوباره بهت فرصت بدم.»
چشمانش از تعجب گرد شد.
برای اولین بار بعد از مدتها، لبخند واقعی روی صورتش نشست.
لبخندی که مدتها دلتنگش بودی.
آن روز هیچ قول بزرگی به هم ندادید.
فقط تصمیم گرفتید از اول شروع کنید.
آهستهتر...
صادقانهتر...
و با ارزشی که حالا هر دو خوب میدانستید، اسمش «اعتماد» بود.
End......
- ۱.۴k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط