*وقتی تولدش بود و بهت خیانت کرد*
*وقتی تولدش بود و بهت خیانت کرد*
part:³
سه روز گذشته بود.
سه روزی که نه به پیامهای جونگکوک جواب داده بودی، نه تماسهایش را برداشته بودی.
اما او دستبردار نبود.
هر روز چندین پیام میفرستاد.
«فقط یک بار حرفهامو بشنو...»
«خواهش میکنم جواب بده...»
«من اشتباه کردم...»
اما برای تو دیگر فرقی نمیکرد.
هر بار که اسمش روی صفحه گوشی ظاهر میشد، تصویر آن شب دوباره جلوی چشمانت زنده میشد.
شبی که قرار بود یکی از قشنگترین خاطرههایت باشد و تبدیل شد به دردناکترینشان.
آن عصر روی تختت نشسته بودی و به بارانی که پشت پنجره میبارید خیره شده بودی که ناگهان زنگ در به صدا درآمد.
فکر کردی شاید یکی از دوستانت باشد.
اما وقتی در را باز کردی، نفست بند آمد.
جونگکوک بود.
موهایش بههم ریخته بود و خستگی از چهرهاش میبارید.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردید.
بعد آرام گفت:
«میدونستم جواب پیامامو نمیدی...»
خواستی در را ببندی، اما او سریع گفت:
«فقط پنج دقیقه... بعدش هر تصمیمی خواستی بگیر.»
سکوت کردی.
نه از روی بخشش...
فقط چون میخواستی بفهمی چه چیزی آنقدر مهم بوده که خودش را تا اینجا رسانده است.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ «اون دختر... چیزی که تو فکر میکنی نبود.»
با تلخی خندیدی.
ـ «هنوزم فکر میکنی میتونم باورت کنم؟»
نگاهش را از تو نگرفت.
ـ «حق داری اعتماد نکنی... ولی من هیچوقت نمیخواستم بهت آسیب بزنم.»
اشک در چشمانش جمع شده بود.
برای اولین بار میدیدی که آنقدر شکسته به نظر برسد.
ـ «اون شب وقتی رفتی، تازه فهمیدم چه چیزی رو از دست دادم.»
قلبت فشرده شد.
اما هنوز درد آن شب از بین نرفته بود.
ـ «بعضی چیزا با یه معذرتخواهی درست نمیشن، جونگکوک.»
صدایش لرزید.
ـ «میدونم... برای همین نیومدم که منو ببخشی. اومدم که حقیقت رو بگم.»
برای لحظهای سکوت بینتان حاکم شد.
باران آرامتر شده بود.
و درست وقتی که میخواستی جوابش را بدهی، گوشی جونگکوک زنگ خورد.
وقتی به صفحه نگاه کرد، رنگش پرید.
آنقدر ناگهانی که تو هم متوجه شدی اتفاقی افتاده.
جونگکوک زیر لب گفت:
«نه... امکان نداره...»
و همان لحظه فهمیدی ماجرا هنوز تمام نشده...
ادامه دارد.....
part:³
سه روز گذشته بود.
سه روزی که نه به پیامهای جونگکوک جواب داده بودی، نه تماسهایش را برداشته بودی.
اما او دستبردار نبود.
هر روز چندین پیام میفرستاد.
«فقط یک بار حرفهامو بشنو...»
«خواهش میکنم جواب بده...»
«من اشتباه کردم...»
اما برای تو دیگر فرقی نمیکرد.
هر بار که اسمش روی صفحه گوشی ظاهر میشد، تصویر آن شب دوباره جلوی چشمانت زنده میشد.
شبی که قرار بود یکی از قشنگترین خاطرههایت باشد و تبدیل شد به دردناکترینشان.
آن عصر روی تختت نشسته بودی و به بارانی که پشت پنجره میبارید خیره شده بودی که ناگهان زنگ در به صدا درآمد.
فکر کردی شاید یکی از دوستانت باشد.
اما وقتی در را باز کردی، نفست بند آمد.
جونگکوک بود.
موهایش بههم ریخته بود و خستگی از چهرهاش میبارید.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردید.
بعد آرام گفت:
«میدونستم جواب پیامامو نمیدی...»
خواستی در را ببندی، اما او سریع گفت:
«فقط پنج دقیقه... بعدش هر تصمیمی خواستی بگیر.»
سکوت کردی.
نه از روی بخشش...
فقط چون میخواستی بفهمی چه چیزی آنقدر مهم بوده که خودش را تا اینجا رسانده است.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ «اون دختر... چیزی که تو فکر میکنی نبود.»
با تلخی خندیدی.
ـ «هنوزم فکر میکنی میتونم باورت کنم؟»
نگاهش را از تو نگرفت.
ـ «حق داری اعتماد نکنی... ولی من هیچوقت نمیخواستم بهت آسیب بزنم.»
اشک در چشمانش جمع شده بود.
برای اولین بار میدیدی که آنقدر شکسته به نظر برسد.
ـ «اون شب وقتی رفتی، تازه فهمیدم چه چیزی رو از دست دادم.»
قلبت فشرده شد.
اما هنوز درد آن شب از بین نرفته بود.
ـ «بعضی چیزا با یه معذرتخواهی درست نمیشن، جونگکوک.»
صدایش لرزید.
ـ «میدونم... برای همین نیومدم که منو ببخشی. اومدم که حقیقت رو بگم.»
برای لحظهای سکوت بینتان حاکم شد.
باران آرامتر شده بود.
و درست وقتی که میخواستی جوابش را بدهی، گوشی جونگکوک زنگ خورد.
وقتی به صفحه نگاه کرد، رنگش پرید.
آنقدر ناگهانی که تو هم متوجه شدی اتفاقی افتاده.
جونگکوک زیر لب گفت:
«نه... امکان نداره...»
و همان لحظه فهمیدی ماجرا هنوز تمام نشده...
ادامه دارد.....
- ۱.۲k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط