پيرمردي نارنجي پوش در حالي که کودک را در آغوش داشت
پيرمردي نارنجي پوش در حالي که کودک را در آغوش داشت
با سرعت وارد بيمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش مي کنم به داد اين بچه برسيد.
بچه ماشين بهش زد و فرار کرد.
پرستار : اين بچه نياز به عمل داره بايد پولشو پرداخت کنيد.
پيرمرد: اما من پولي ندارم پدر و مادر اين بچه رو هم نمي شناسم.
خواهش مي کنم عملش کنيد من پول و تا شب براتون ميارم
پرستار : با دکتري که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنيد.
اما دکتر بدون اينکه به کودک نگاهي بيندازد گفت:
اين قانون بيمارستانه. بايد پول قبل از عمل پرداخت بشه.
صبح روز بعد…
همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به ديروزش مي انديشيد
با سرعت وارد بيمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش مي کنم به داد اين بچه برسيد.
بچه ماشين بهش زد و فرار کرد.
پرستار : اين بچه نياز به عمل داره بايد پولشو پرداخت کنيد.
پيرمرد: اما من پولي ندارم پدر و مادر اين بچه رو هم نمي شناسم.
خواهش مي کنم عملش کنيد من پول و تا شب براتون ميارم
پرستار : با دکتري که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنيد.
اما دکتر بدون اينکه به کودک نگاهي بيندازد گفت:
اين قانون بيمارستانه. بايد پول قبل از عمل پرداخت بشه.
صبح روز بعد…
همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به ديروزش مي انديشيد
- ۳۵۱
- ۱۵ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط