𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART³¹
(نایون+)(جونگکوک–)(مادر نایون≈)(پدر جونگکوک=)(مادربزرگ جونگکوک¥)
چند روز گذشت و خب اتفاقات این چندروز خیلی سریع رخ دادن... والدینشون هنوز از بچه و رابطه مخفی دوبارشون خبر نداشتن...اما به شدت نگران لارا بودن چون نمیدونستن لارا چیکار کرده و امروز جونگکوک تمام شهامتش رو جمع کرد و با مدرک رفت خونه پدرش...وارد شد و دید که والدینش روی مبل نشستن و نگرانن و با باز شدن در نگاهاشون چرخید و پدر جونگکوک با دیدن جونگکوک بلند شد و اومد سمتش!
=چی شده؟خبری از لارا داری؟تونستی کاری براش بکنی؟به پدرش زنگ زدم و گفت که باید پول زیادی پرداخت کنیم!منم گفتم حاضرم برای نوم و عروس آیندم هرچقدر باشه بپردازم!قرار شد شماره کارت بفرسته تا پول رو براش واریز کنم
جونگکوک پوزخندی تمسخر آمیزی زد و زیر لب گفت
–وای...حتی الانم دست از دزدی برنمیدارن؟
بعد رو کرد به پدرش
–من قرار نیست لارا رو نجات بدم!
=چی؟چطور جرأت میکنی این حرف رو بزنی!
–پدر شما واقعا خبر نداری لارا و پدرش چیکار کردن؟البته تنها نبودن...اگر بهت بگم با کی همدست بودن باعث میشه...
=جونگکوک کارت اصلا جالب نیست!
–خب پس مستقیم میرم سراغ اصل مطلب،پدر!
جونگکوک این رو گفت و سمت کاناپه رفت و نشست روش و مدارک رو روی میز جلوش قرار داد...
–اینم مدارکی که قطعاً هوش از سرتون میپرونه!اوه و درمورد به اصطلاح نوه تون!باید بگم بچه لارا از من نیست...حتی آزمایش دی ان ای هم این رو ثابت کرد!
پدر جونگکوک از حرفای جونگکوک جا خورد و پوشه مدارک رو برداشت و با تردید بازشون کرد...تمام اسناد و عکس ها رو دونه به دونه دید و با دیدن هر کدوم بیشتر سورپرایز میشد...
=این ها نمیتونن واقعی باشن...
–هستن!پدر تمام مدت از شرکت دزدی میشد و شما متوجه نبودید و اینکه اصرار داشتید من با لارا ازدواج کنم درواقع داشتید اعلام ورشکستگی میکردید!الان باید برم آزادشون کنم؟امکان نداره...تا چند ساعت دیگه هم پدر لارا هم دستگیر میشه...
=چطور باور کنم؟
–میتونید باور کنید میتونید نکنید ولی حقیقت چیزیه که توی همه اون مدارک هست!
پدر جونگکوک اومد حرفی بزنه که گوشیش زنگ خورد و رفت بیرون...مادر نایون چرخید سمت جونگکوک...
≈مدتیه میخوام ازت بپرسم اما فرصتش نبوده...هنوز نایون من رو دوست داری؟
جونگکوک یه کم جا خورد...نمیدونست چی باید بگه...
≈پدرت اجازه نمیده نایون مدت بیشتری رو اینجا بمونه اما من نمیخوام نایون بره...پنج سال کافی بود تا بفهمم با موافقتم در برابر پدرت چی رو از دست دادم...
–چرا دارید این ها رو به من میگید؟
≈پدرت رو راضی کن تا نزاره نایون بره...و اینکه نمیتونم ببینم نایون داره به خاطر عشقش نسبت بهت سختی میکشه...تو تمام زندگیش به اندازه کافی سختی کشیده...
جونگکوک با اطمینان لبخندی زد
–من نایون رو بیشتر از هرچیز و هرکسی توی این دنیا دوست دارم...نمیزارم هیچ اتفاقی براش بیفته...اما پدر من به حرف عشقش بیشتر اهمیت میده شاید شما بهش بگید بیشتر تاثیر داشته باشه!
مادر نایون تشکر کرد و درست همون لحظه پدر جونگکوک پریشون وارد شد
=بلند بشید باید بریم بیمارستان!
≈بیمارستان برای چی؟
=مادرم حالش بد شده و بیهوش شده بردنش بیمارستان!
–مادربزرگ؟
با این حرف حال جونگکوک خیلی بد شد و سریع بلند شد و رفت سمت ماشینش و پدرش و مادر نایون هم پشت سرش رفتن و باهم به سمت بیمارستان رفتن...بعد از چندمین رانندگی بلاخره رسیدن و بعد از پرسیدن از پرستار ها اتاق مادربزرگ رو پیدا کردن وقتی وارد شدن نایون کنار مادربزرگ بود و مادربزرگ تازه به هوش اومده بود...جونگکوک با دیدن نایون کمی آسوده تر شد اما با عجله رفت سمت تخت و دست مادربزرگش رو گرفت...
–مادربزرگ...حالتون خوبه؟
¥من خوبم پسرم...دیگه پیر شدم عادیه که بیام بیمارستان!
–نه هنوز خیلی جوونید!
=مادر حالتون خوبه؟
¥اوه بلاخره یه نفر تصمیم گرفت یه حالی از مادرش بگیره!
=نگران تون شده بودیم...
¥چیز زیاد بدی نیست،باید خدارو شکر کرد که نایون اونجا بود و سریع به اورژانس زنگ زد!
=خب...دکتر چی گفت؟
¥گفت به خاطر سنمه ولی من خودم حس میکنم که زمان رفتنم رسیده!
=مادر این حرف رو نزن!
¥جونگمین من دیگه پیر شدم و از مـرگم نمیترسم ولی میخوام قبل از مـرگم ببینم که جونگکوک با کسی که دوستش داره ازدواج میکنه!
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🌷
10 بازنشر✨
ــــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART³¹
(نایون+)(جونگکوک–)(مادر نایون≈)(پدر جونگکوک=)(مادربزرگ جونگکوک¥)
چند روز گذشت و خب اتفاقات این چندروز خیلی سریع رخ دادن... والدینشون هنوز از بچه و رابطه مخفی دوبارشون خبر نداشتن...اما به شدت نگران لارا بودن چون نمیدونستن لارا چیکار کرده و امروز جونگکوک تمام شهامتش رو جمع کرد و با مدرک رفت خونه پدرش...وارد شد و دید که والدینش روی مبل نشستن و نگرانن و با باز شدن در نگاهاشون چرخید و پدر جونگکوک با دیدن جونگکوک بلند شد و اومد سمتش!
=چی شده؟خبری از لارا داری؟تونستی کاری براش بکنی؟به پدرش زنگ زدم و گفت که باید پول زیادی پرداخت کنیم!منم گفتم حاضرم برای نوم و عروس آیندم هرچقدر باشه بپردازم!قرار شد شماره کارت بفرسته تا پول رو براش واریز کنم
جونگکوک پوزخندی تمسخر آمیزی زد و زیر لب گفت
–وای...حتی الانم دست از دزدی برنمیدارن؟
بعد رو کرد به پدرش
–من قرار نیست لارا رو نجات بدم!
=چی؟چطور جرأت میکنی این حرف رو بزنی!
–پدر شما واقعا خبر نداری لارا و پدرش چیکار کردن؟البته تنها نبودن...اگر بهت بگم با کی همدست بودن باعث میشه...
=جونگکوک کارت اصلا جالب نیست!
–خب پس مستقیم میرم سراغ اصل مطلب،پدر!
جونگکوک این رو گفت و سمت کاناپه رفت و نشست روش و مدارک رو روی میز جلوش قرار داد...
–اینم مدارکی که قطعاً هوش از سرتون میپرونه!اوه و درمورد به اصطلاح نوه تون!باید بگم بچه لارا از من نیست...حتی آزمایش دی ان ای هم این رو ثابت کرد!
پدر جونگکوک از حرفای جونگکوک جا خورد و پوشه مدارک رو برداشت و با تردید بازشون کرد...تمام اسناد و عکس ها رو دونه به دونه دید و با دیدن هر کدوم بیشتر سورپرایز میشد...
=این ها نمیتونن واقعی باشن...
–هستن!پدر تمام مدت از شرکت دزدی میشد و شما متوجه نبودید و اینکه اصرار داشتید من با لارا ازدواج کنم درواقع داشتید اعلام ورشکستگی میکردید!الان باید برم آزادشون کنم؟امکان نداره...تا چند ساعت دیگه هم پدر لارا هم دستگیر میشه...
=چطور باور کنم؟
–میتونید باور کنید میتونید نکنید ولی حقیقت چیزیه که توی همه اون مدارک هست!
پدر جونگکوک اومد حرفی بزنه که گوشیش زنگ خورد و رفت بیرون...مادر نایون چرخید سمت جونگکوک...
≈مدتیه میخوام ازت بپرسم اما فرصتش نبوده...هنوز نایون من رو دوست داری؟
جونگکوک یه کم جا خورد...نمیدونست چی باید بگه...
≈پدرت اجازه نمیده نایون مدت بیشتری رو اینجا بمونه اما من نمیخوام نایون بره...پنج سال کافی بود تا بفهمم با موافقتم در برابر پدرت چی رو از دست دادم...
–چرا دارید این ها رو به من میگید؟
≈پدرت رو راضی کن تا نزاره نایون بره...و اینکه نمیتونم ببینم نایون داره به خاطر عشقش نسبت بهت سختی میکشه...تو تمام زندگیش به اندازه کافی سختی کشیده...
جونگکوک با اطمینان لبخندی زد
–من نایون رو بیشتر از هرچیز و هرکسی توی این دنیا دوست دارم...نمیزارم هیچ اتفاقی براش بیفته...اما پدر من به حرف عشقش بیشتر اهمیت میده شاید شما بهش بگید بیشتر تاثیر داشته باشه!
مادر نایون تشکر کرد و درست همون لحظه پدر جونگکوک پریشون وارد شد
=بلند بشید باید بریم بیمارستان!
≈بیمارستان برای چی؟
=مادرم حالش بد شده و بیهوش شده بردنش بیمارستان!
–مادربزرگ؟
با این حرف حال جونگکوک خیلی بد شد و سریع بلند شد و رفت سمت ماشینش و پدرش و مادر نایون هم پشت سرش رفتن و باهم به سمت بیمارستان رفتن...بعد از چندمین رانندگی بلاخره رسیدن و بعد از پرسیدن از پرستار ها اتاق مادربزرگ رو پیدا کردن وقتی وارد شدن نایون کنار مادربزرگ بود و مادربزرگ تازه به هوش اومده بود...جونگکوک با دیدن نایون کمی آسوده تر شد اما با عجله رفت سمت تخت و دست مادربزرگش رو گرفت...
–مادربزرگ...حالتون خوبه؟
¥من خوبم پسرم...دیگه پیر شدم عادیه که بیام بیمارستان!
–نه هنوز خیلی جوونید!
=مادر حالتون خوبه؟
¥اوه بلاخره یه نفر تصمیم گرفت یه حالی از مادرش بگیره!
=نگران تون شده بودیم...
¥چیز زیاد بدی نیست،باید خدارو شکر کرد که نایون اونجا بود و سریع به اورژانس زنگ زد!
=خب...دکتر چی گفت؟
¥گفت به خاطر سنمه ولی من خودم حس میکنم که زمان رفتنم رسیده!
=مادر این حرف رو نزن!
¥جونگمین من دیگه پیر شدم و از مـرگم نمیترسم ولی میخوام قبل از مـرگم ببینم که جونگکوک با کسی که دوستش داره ازدواج میکنه!
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🌷
10 بازنشر✨
ــــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۵.۹k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط