{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p23

p23
دیانا : خب کسی نباشه هم میترسم
متیو : برای همینه درو باز می‌گذاری
دیانا : آره
متیو : اگه دریکو بیاد اینجا خوشحال میشی
دیانا : نه
متیو : خب چیکار کنم
دیانا : من دوباره قول میدی که
بدون اینکه بگذاره جملهمو تموم کنم انگشت کوچیکمو گرفت و بوسید
متیو : کاریت ندارم
دیانا : جسدش کجاس
متیو : ام خب نمیدونم اصلا ولش کردم فک میکنم مرگخوار ها
دوباره اشک دیختم
متیو : ببین آروم باش عروسک خب
دیانا : چجوری انقدر آشغالی بعد این همه کاری که باهام کردی باهام بازم بهم میگی عروسک البته درست میگی من یه عروسک خیمه شب بازیم دیگه
متیو : نه تو عشق منی دیانا
موهامو از دورم جمع کرد و نوازششون کرد
یدونه از اینا رو به کل دنیا نمیدم میدونم از ۶ سالگی کوتاهشون نکردی ۱۳ سال
دیانا : خب که چی
متیو : میخواستم بگم دوستت دارم
دیانا : دلم درد میکنه
متیو : میدونم عشقم موقع خواب احساس گناه میکردم میخواستم التماست کنم گریه کنی ولی پاهاتو روی میگذاشتی و داخل شکمت میبردی تا از دردش کم کنی و پتو رو فشار می‌دادی میدونم ببخشید میدونم کل رحمم از بین رفته بود میخواستم احساس قدرت کنم ولی چون چراقا خاموش بود همچین حسی داشتم چون اون چشمای قشنگ که باعث می‌شه زانو بزنمو نمیدیدم
دیدگاه ها (۱)

p22متیو ویو : همون جوری ادامه داشت ولی بدتر گاهی دلم براش می...

میدونم یسری گفته بودن از بقیه سناریو ننویسم ولی من عاشق ترکی...

p12متیو : عروسکدیانا : هوممتیو : چه ادکلنی زدی دیانا : ادکلن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط