p22
p22
متیو ویو : همون جوری ادامه داشت ولی بدتر گاهی دلم براش میسوخت ولی من لعتنی بیشتر از هر چیزی دوستش داشتم اون هر شب بود کابوس میدید ولی نمیگفت چی دیده و شبای اول گریه میکرد ولی دیده به درد جسم و روحش عادت کرده مگه من چیم از اون نات کمتر بود
روز ۱۴ ام ساعت ۵ صبح دیانا ویو :
دیانا : نه نه نه بسه (نا واضح)
متیو : عروسک چی شده عروسک
تکونش داد تا بیدار شه
دیانا : هه
و بیدار شد
دیانا ویو : عرق کرده بودم حالم بد بود متیو رو که دیدم جیغ زدم دست خودم نبود واقعا نبود مثل یه کابوس بود ۲ تا دستمو روی گوشام گذاشته بودم و جیغ میکشیدم
متیو دستاشو بالا برد و از روی تخت بلند شد تی شرتشو پوشید و و تلاش میکرد آرومم کنه
کمکم به خودم اومدم یه کابوس بود البته بیشتر یه خاطره یه خدمتکار تو اومد و یکم شربت بهم داد تا فشارم بالا بیاید و حالم بهتر شه
متیو به سمت تخت اومد عقب رفتم به خدمتکار اشاره کرد که بره بیرون ازش میترسیدم خیلیییییی هم میترسیدم در باز بود شروع کرد حرف زدن
منم گریه میکردم
متیو : در بازه خب کاریت ندارم تنبیهتم نمیکنم کابوس دیدی اشکال نداره آروم عروسک من کاریت ندارم خب آروم باش
اومد پیشم و دستمو آورم گرفت ، رو تخت اومد روی پاش خوابوندم
متیو : چی دیدی
دیانا : قول بده کاریم نداری
متیو : قول انگشتی چطوره میدونم که بهش وفاداری
دیانا : واقعا قول میدی
متیو : معلومه
دیانا : من من خواب تو رو میدیدم (ترس)
رنگش زرد شد انگار رشته عشقی که همیشه توی چشماش بود پاره شده بود و ترسیده بود
متیو : من من برات ترسناکم (شَک)
نفس نفس میزدم دست خودم نبود هر وقت میخواست مباهات حرف بزنم انگار آخرین نفسام میکشیدن و بدنم به خاطر پر و خالی شدن ریه هایم بالا و پایین میاومد ولی انگار این دفعه یه بعضی هم داشت انگار میخواستم گریه کنم
دیانا : تو تو نه نیستی
متیو : دروغ چیز بدیه دیانا تو دختر راستگویی هستی اینو میدونم ولی داری دروغ میگی همیشه همینی از وقتی که زیر نظرت دارم دروغ میگی حالت خوبه و آدما خودت میکنن ازت استفاده میکنن حتی منم گاهی از این مظلومیتت استفاده میکنم ولی چون گاهی اوقات یک کلمه حرف میزنی بهت میگم پر رو دیانا دختر قوی باش
دیانا : من ضعیف نیستم
متیو : تو خیلی قوی هستی راستگویی فوق العاده و باهوشی خب حالا بگو خواب کِی رو دیدی
یاد آوری مثل حمله عصبی بود هر بار حالم بد میشد پاهامو تکون میدادم یا جور دیگه ولی دیگه پر بودم از همچی
دیانا : نههههههه (داد)
متیو : باشه نگو آروم
اشکامو پاک کرد و دستی رو موهام کشید
دیانا :اییی دلم
متیو : درد داره
دیانا : آ آ آ (نمیتونستم حرف بزنه بغض)
متیو : آره خب اشکالی نداره
لرزیدم از سرما
متیو پتو رو روم کشید و خم شد تا گونمو ببوسه ولی پشیمون شد
متیو : در اتاقتو بازی میکنم ولی در عمارت بستس خب شبا هم تنها بخواب راحت تری
دیانا : نه
متیو : چی
دیانا : میشه شبا
متیو : پیشت بخوابم
دیانا : نه من فقط تو شب اول که فیلم ترسناک گذاشتی من فک میکردم اگه نبینم دعوام میکنی یا دوباره
متیو : نه معلومه که
دیانا : من از اون دلقکه میترسم میشه نری فقط تویی
دوباره اشکام ریختن
متیو : ولی ت منو میبینی میترسی
دیانا : خب کسی نباشه هم میترسم
متیو ویو : همون جوری ادامه داشت ولی بدتر گاهی دلم براش میسوخت ولی من لعتنی بیشتر از هر چیزی دوستش داشتم اون هر شب بود کابوس میدید ولی نمیگفت چی دیده و شبای اول گریه میکرد ولی دیده به درد جسم و روحش عادت کرده مگه من چیم از اون نات کمتر بود
روز ۱۴ ام ساعت ۵ صبح دیانا ویو :
دیانا : نه نه نه بسه (نا واضح)
متیو : عروسک چی شده عروسک
تکونش داد تا بیدار شه
دیانا : هه
و بیدار شد
دیانا ویو : عرق کرده بودم حالم بد بود متیو رو که دیدم جیغ زدم دست خودم نبود واقعا نبود مثل یه کابوس بود ۲ تا دستمو روی گوشام گذاشته بودم و جیغ میکشیدم
متیو دستاشو بالا برد و از روی تخت بلند شد تی شرتشو پوشید و و تلاش میکرد آرومم کنه
کمکم به خودم اومدم یه کابوس بود البته بیشتر یه خاطره یه خدمتکار تو اومد و یکم شربت بهم داد تا فشارم بالا بیاید و حالم بهتر شه
متیو به سمت تخت اومد عقب رفتم به خدمتکار اشاره کرد که بره بیرون ازش میترسیدم خیلیییییی هم میترسیدم در باز بود شروع کرد حرف زدن
منم گریه میکردم
متیو : در بازه خب کاریت ندارم تنبیهتم نمیکنم کابوس دیدی اشکال نداره آروم عروسک من کاریت ندارم خب آروم باش
اومد پیشم و دستمو آورم گرفت ، رو تخت اومد روی پاش خوابوندم
متیو : چی دیدی
دیانا : قول بده کاریم نداری
متیو : قول انگشتی چطوره میدونم که بهش وفاداری
دیانا : واقعا قول میدی
متیو : معلومه
دیانا : من من خواب تو رو میدیدم (ترس)
رنگش زرد شد انگار رشته عشقی که همیشه توی چشماش بود پاره شده بود و ترسیده بود
متیو : من من برات ترسناکم (شَک)
نفس نفس میزدم دست خودم نبود هر وقت میخواست مباهات حرف بزنم انگار آخرین نفسام میکشیدن و بدنم به خاطر پر و خالی شدن ریه هایم بالا و پایین میاومد ولی انگار این دفعه یه بعضی هم داشت انگار میخواستم گریه کنم
دیانا : تو تو نه نیستی
متیو : دروغ چیز بدیه دیانا تو دختر راستگویی هستی اینو میدونم ولی داری دروغ میگی همیشه همینی از وقتی که زیر نظرت دارم دروغ میگی حالت خوبه و آدما خودت میکنن ازت استفاده میکنن حتی منم گاهی از این مظلومیتت استفاده میکنم ولی چون گاهی اوقات یک کلمه حرف میزنی بهت میگم پر رو دیانا دختر قوی باش
دیانا : من ضعیف نیستم
متیو : تو خیلی قوی هستی راستگویی فوق العاده و باهوشی خب حالا بگو خواب کِی رو دیدی
یاد آوری مثل حمله عصبی بود هر بار حالم بد میشد پاهامو تکون میدادم یا جور دیگه ولی دیگه پر بودم از همچی
دیانا : نههههههه (داد)
متیو : باشه نگو آروم
اشکامو پاک کرد و دستی رو موهام کشید
دیانا :اییی دلم
متیو : درد داره
دیانا : آ آ آ (نمیتونستم حرف بزنه بغض)
متیو : آره خب اشکالی نداره
لرزیدم از سرما
متیو پتو رو روم کشید و خم شد تا گونمو ببوسه ولی پشیمون شد
متیو : در اتاقتو بازی میکنم ولی در عمارت بستس خب شبا هم تنها بخواب راحت تری
دیانا : نه
متیو : چی
دیانا : میشه شبا
متیو : پیشت بخوابم
دیانا : نه من فقط تو شب اول که فیلم ترسناک گذاشتی من فک میکردم اگه نبینم دعوام میکنی یا دوباره
متیو : نه معلومه که
دیانا : من از اون دلقکه میترسم میشه نری فقط تویی
دوباره اشکام ریختن
متیو : ولی ت منو میبینی میترسی
دیانا : خب کسی نباشه هم میترسم
- ۲۳۳
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط