𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔
𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔
سایه های ممنوعه
𝕻𝖆𝖗𝖙:۷
سویون، با چهرهای که از شرمندگی به رنگِ سرخ مایل به تیره درآمده بود، قدمهایش را به سمتِ جونگکوک برداشت. او با صدایی که از خجالت میلرزید، سعی کرد آن فضایِ مسمومِ دعوا را پاک کند.
— پسرم ......جونگ کوک.. جان ... من... واقعاً متأسفم. من نباید بدونِ اینکه حقیقت رو بدونم، اینطور رفتار میکردم. ا.ت فقط حالش خوب نبود و من... من فقط نگرانش بودم.»
جونگکوک، که هنوز از شدتِ فشارِ عصبیِ آن اتهام، عضلاتِ فکش منقبض بود، فقط سرش را به نشانهیِ تأیید تکان داد. او چیزی نمیگفت، اما نگاهش نشان میداد که هنوز از آن حملهیِ کلامیِ مادرِ ا.ت رنجیده است.
در همان لحظه، صدایِ باز شدنِ درِ ورودی و قدمهای سنگینِ دویون، پدرِ جونگکوک، در سالن پیچید. او با دیدنِ چهرهیِ پریشانِ سویون، بلافاصله متوجهِ اوضاع شد. بدونِ آنکه نیاز باشد چیزی بپرسد، سویون با آرامشِ خاصی که برای تسکینِ اوضاع داشت، از دویون (پدر جونکوک) خواست که او را به بیرون هدایت کند تا کمی از فضایِ سنگینِ خانه دور شوند و آرام شوند.
و حالا... عمارتِ بزرگ و باشکوه، در سکوتی سنگین فرو رفت. ا.ت و جونگکوک، در میانِ آن همه دیوار و سقف، تنها مانده بودند.
کمی بعد، در طبقه بالا، ا.ت در اتاقش دراز کشیده بود، اما لرزشِ بدنش آرام نمیشد. جونگکوک که روی کاناپهیِ جلوی تلوزیون نشسته بود، با بیهدفی و برای فراری دادنِ افکارش، در فضایِ مجازی (تیکتاک) میچرخید. اما گوشِ او، هر لحظه به دنبالِ صدایِ نالهیِ ضعیفِ ا.ت بود.
ناگهان، صدایِ برخوردِ بدنیِ ا.ت به زمین و نالهیِ بلندِ او، جونگکوک را از جایش پراند. او با سرعت به سمتِ اتاق ا.ت و تختش می دوید. ا.ت حالا دیگر فقط رنگپریده نبود؛ گونههایش از شدتِ تب، سرخ شده بود و بدنش به شدت میلرزید.
— «ا.ت! چی شد؟ باز هم حالت بد شد؟» جونگکوک با وحشت، پیشانیِ داغِ او را لمس کرد. «داری میسوزی!»
او با عجله به سمتِ آشپزخانه رفت و انواعِ دارو و آبِ سرد آورد. با مهربانی و دلسوزیِ عجیبی که همیشه پشتِ آن چهرهیِ سردش پنهان میکرد، شروع کرد به مراقبت از او. ابتدا با پارچهیِ خیس، پاهایِ لرزانِ ا.ت را شست و سعی کرد با باد زدن و استفاده از پارچههایِ خنک، دمایِ بدنِ او را پایین بیاورد. اما تبِ ا.ت مثلِ یک آتشِ مهارناپذیر بود.
جونگکوک که دید روشهایِ معمولی جواب نمیدهد، با نگرانیِ بیشتر، تصمیم گرفت که شاید با کم کردنِ لایههایِ لباسِ اضافی، بتواند کمی به او کمک کند. او با دستهایِ لرزان، به سمتِ لبهیِ لباسِ ا.ت رفت تا آن را کمی بالا بیاورد.
اما به محض اینکه انگشتانِ جونگکوک به لبهیِ لباسِ ا.ت نزدیک شد، ا.ت، با تمامِ توانِ باقیماندهاش، چشمانش را باز کرد و با تندی و با صدایی که از شدتِ خستگی و خشم میلرزید، از جایش پرید.
— «دستت رو نگه دار! تو حق نداری به بدن من دست بزنی و از این موقعیت سواستفاده کنی!»
جونگکوک از این واکنشِ تند، در جای خود خشکش زد. چشمانش از تعجب و ناراحتی، گشاد شده بود. ا.ت، بدون اینکه حتی به نگاهِ آسیبپذیرِ او توجه کند، با قدمهایِ لرزان به سمتِ روشویی رفت و با شدت، صورتش را با آبِ سرد شست تا شاید آن حالتِ گیجی و خشم را از سرش بیرون کند.
او با بدنی که هنوز از تب میلرزید، به سختی خود را به تخت رساند و زیرِ پتو مچاله شد. جونگکوک، که دلش برایِ آن دخترِ لجباز یکجورهایی میسوخت، چیزی نگفت. او نه اعتراض کرد و نه دوباره سعی کرد به او نزدیک شود.
او فقط با آرامشی سنگین، روی زمین در کنارِ تختِ ا.ت نشست. گوشیاش را در دست گرفت و با نگاهی که به شدت خسته و مبهم بود، شروع کرد به نگاه کردن به صفحهیِ آن. در حالی که در میانِ تاریکیِ اتاق، تنها صدایِ نفسهایِ سنگینِ ا.ت و تیکتیکِ ساعت، سکوتِ مرگبارِ شب را میشکست.
ادامه دارد...
سایه های ممنوعه
𝕻𝖆𝖗𝖙:۷
سویون، با چهرهای که از شرمندگی به رنگِ سرخ مایل به تیره درآمده بود، قدمهایش را به سمتِ جونگکوک برداشت. او با صدایی که از خجالت میلرزید، سعی کرد آن فضایِ مسمومِ دعوا را پاک کند.
— پسرم ......جونگ کوک.. جان ... من... واقعاً متأسفم. من نباید بدونِ اینکه حقیقت رو بدونم، اینطور رفتار میکردم. ا.ت فقط حالش خوب نبود و من... من فقط نگرانش بودم.»
جونگکوک، که هنوز از شدتِ فشارِ عصبیِ آن اتهام، عضلاتِ فکش منقبض بود، فقط سرش را به نشانهیِ تأیید تکان داد. او چیزی نمیگفت، اما نگاهش نشان میداد که هنوز از آن حملهیِ کلامیِ مادرِ ا.ت رنجیده است.
در همان لحظه، صدایِ باز شدنِ درِ ورودی و قدمهای سنگینِ دویون، پدرِ جونگکوک، در سالن پیچید. او با دیدنِ چهرهیِ پریشانِ سویون، بلافاصله متوجهِ اوضاع شد. بدونِ آنکه نیاز باشد چیزی بپرسد، سویون با آرامشِ خاصی که برای تسکینِ اوضاع داشت، از دویون (پدر جونکوک) خواست که او را به بیرون هدایت کند تا کمی از فضایِ سنگینِ خانه دور شوند و آرام شوند.
و حالا... عمارتِ بزرگ و باشکوه، در سکوتی سنگین فرو رفت. ا.ت و جونگکوک، در میانِ آن همه دیوار و سقف، تنها مانده بودند.
کمی بعد، در طبقه بالا، ا.ت در اتاقش دراز کشیده بود، اما لرزشِ بدنش آرام نمیشد. جونگکوک که روی کاناپهیِ جلوی تلوزیون نشسته بود، با بیهدفی و برای فراری دادنِ افکارش، در فضایِ مجازی (تیکتاک) میچرخید. اما گوشِ او، هر لحظه به دنبالِ صدایِ نالهیِ ضعیفِ ا.ت بود.
ناگهان، صدایِ برخوردِ بدنیِ ا.ت به زمین و نالهیِ بلندِ او، جونگکوک را از جایش پراند. او با سرعت به سمتِ اتاق ا.ت و تختش می دوید. ا.ت حالا دیگر فقط رنگپریده نبود؛ گونههایش از شدتِ تب، سرخ شده بود و بدنش به شدت میلرزید.
— «ا.ت! چی شد؟ باز هم حالت بد شد؟» جونگکوک با وحشت، پیشانیِ داغِ او را لمس کرد. «داری میسوزی!»
او با عجله به سمتِ آشپزخانه رفت و انواعِ دارو و آبِ سرد آورد. با مهربانی و دلسوزیِ عجیبی که همیشه پشتِ آن چهرهیِ سردش پنهان میکرد، شروع کرد به مراقبت از او. ابتدا با پارچهیِ خیس، پاهایِ لرزانِ ا.ت را شست و سعی کرد با باد زدن و استفاده از پارچههایِ خنک، دمایِ بدنِ او را پایین بیاورد. اما تبِ ا.ت مثلِ یک آتشِ مهارناپذیر بود.
جونگکوک که دید روشهایِ معمولی جواب نمیدهد، با نگرانیِ بیشتر، تصمیم گرفت که شاید با کم کردنِ لایههایِ لباسِ اضافی، بتواند کمی به او کمک کند. او با دستهایِ لرزان، به سمتِ لبهیِ لباسِ ا.ت رفت تا آن را کمی بالا بیاورد.
اما به محض اینکه انگشتانِ جونگکوک به لبهیِ لباسِ ا.ت نزدیک شد، ا.ت، با تمامِ توانِ باقیماندهاش، چشمانش را باز کرد و با تندی و با صدایی که از شدتِ خستگی و خشم میلرزید، از جایش پرید.
— «دستت رو نگه دار! تو حق نداری به بدن من دست بزنی و از این موقعیت سواستفاده کنی!»
جونگکوک از این واکنشِ تند، در جای خود خشکش زد. چشمانش از تعجب و ناراحتی، گشاد شده بود. ا.ت، بدون اینکه حتی به نگاهِ آسیبپذیرِ او توجه کند، با قدمهایِ لرزان به سمتِ روشویی رفت و با شدت، صورتش را با آبِ سرد شست تا شاید آن حالتِ گیجی و خشم را از سرش بیرون کند.
او با بدنی که هنوز از تب میلرزید، به سختی خود را به تخت رساند و زیرِ پتو مچاله شد. جونگکوک، که دلش برایِ آن دخترِ لجباز یکجورهایی میسوخت، چیزی نگفت. او نه اعتراض کرد و نه دوباره سعی کرد به او نزدیک شود.
او فقط با آرامشی سنگین، روی زمین در کنارِ تختِ ا.ت نشست. گوشیاش را در دست گرفت و با نگاهی که به شدت خسته و مبهم بود، شروع کرد به نگاه کردن به صفحهیِ آن. در حالی که در میانِ تاریکیِ اتاق، تنها صدایِ نفسهایِ سنگینِ ا.ت و تیکتیکِ ساعت، سکوتِ مرگبارِ شب را میشکست.
ادامه دارد...
- ۸۲
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط