{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①
_بخش دوم_
متاسفانه شمشیرباز خوبی نیستم.ولی به هر صورت موفق می‌شوم سه سرباز را مغلوب کنم.سرباز آخر قوی است.خیلی قوی.فکر می‌کنم با آن شمشیر نقره ای اش مرا بکشد.بله فکر کنم واقعاً مرا بکشد.به هرحال راهی به جز دفاع از خود ندارم.شمشیرش ابرویم را پاره می‌کند.خون گرم صورتم را خیس می‌کند.بی اهمیت ادامه می‌دهم.شمشیر بازویم را می‌خراشد.نفس عمیقی می‌کشم و فقط یک ثانیه به خودم استراحت می‌دهم.بعد جلو می‌روم.این بار من حمله می‌کنم.من امشب نخواهم مرد.نه امشب.تا پای جانم مبارزه می‌کنم.دفاع،حمله،دفاع،حمله تا اینکه...من پیروزم‌.دستم را روی بازوی پاره ام می‌کشم.اوه پسر!فکر کنم یه گالن خون ازم رفته!روی زمین را نگاه می‌کنم و بله.یک جوی خون راه انداخته ام.یک ردپای سرخ از خودم به جا گذاشته ام.خسته ام و دلم می‌خواهد بخوابم.خیلی زیاد.و او به اتاق بر می‌گردد.لبخند می‌زند.خوشحال است!عجب موجود عجیبی هستی!
"خیلی خوب بود سوروس!خیلی خیلی خوب بود."
چوبدستی ام را برایم پرت می‌کند آن را توی هوا می‌قاپم و افسونی روی دستم اجرا می‌کنم.نفس راحتی می‌کشم و می‌گویم"ممنونم"یک نخ و سوزن بخیه توی دستم ظاهر می‌کنم.به لطف پدر عزیزم ده ساله بودم که یاد گرفتم خودم خودم را بخیه بزنم.بعد از اینکه با چاقوی آشپزخانه کف دستم را پاره کرد.دستم به قراری تیر می‌کشد که فکر می‌کنم الان است از جا کنده شود.بلاخره کارم تمام می‌شود.نفس عمیقی می‌کشم و سرم را بالا می‌آورم.او دارد لبخند می‌زند.
"وقتی نبودی یه آزمون مشابه با خواهرت هم انجام دادم."
چشم هایم گرد می‌شود"تو مجبورش کردی با سوار های سنگی بجنگه؟!"
سرش را به علامت منفی تکان می‌دهد"گفتم مشابه.نه دقیقاً یکسان"
سر تکان می‌دهم"می‌تونم برم بخوابم؟چون فکر کنم گفتید نوه خوب و مناسبی هستم"
"البته.خدمتکار اتاق جدیدت رو بهت نشون می‌ده.و لطفاً تا فردا غروب خونه بمون.یه سری کارا هست که باید انجام بدیم"
سر تکان می‌دهم"باشه.شب بخیر"
"سوروس"
برمی‌گردم"بله؟"
"تو اصلاً شبیه اون نیستی."
"شبیه کی؟"
"توبیاس."
"فکر کنم...نباشم.امیدوارم نباشم"
"تو هنوز نمی‌دونی چقدر قوی هستی.این همون چیزیه که ازش ضربه خواهی خورد."
"شاید."
و دختر لپ قرمزی می‌آید و مرا به اتاقی که می‌گویند مال من است می‌برد.امشب حق دارم بی‌مصرف و بچه ننه باشم چون انقدر خوابم می‌آید که به حال مرگ افتاده ام.فکر نمی‌کنم مشکلی پیش بیاید اگر یک امشب را فرصت داشته باشم مثل بچه آدمیزاد کپه ام را بگذارم.اتاق نسبتاً بزرگ است و توی ضلع شرقی قرار دارد.احتمالاً فردا از آفتاب کور بشوم پس تا می‌رسم پرده را می‌کشم.اتاق مجللی ست.بیخیال لیاقت امشب را دارم!بگذار ببینم جیمز پاتر بودن چه حسی دارد.فردا دوباره برمی‌گردم سرکار یا کار مفیدی می‌کنم پس یک روز تعطیلات باعث نمی‌شود من تنبل و تن لش باشم...فکر می‌کنم‌.به هرحال خودم را روی تختی ول می‌کنم که باعث می‌شود تخت خودم را مثل تخت مرده شور خانه به یاد بی آورم.نرم است‌.بوی خاک نمی‌دهد و احتمالاً دارد مرا از هوش می‌برد.می‌خزم زیر پتو.لباس عوض کرده ام و به شدت احساس راحتی می‌کنم.به شدتی که خطرناک است.اوه خدایا!نمی‌توانم چشمانم را باز نگه دارم.عیبی نداره سوروس‌.فقط بخواب!یک روز زندگی راحت.قسم می‌خورم فردا به کار برگردم‌.
دیدگاه ها (۱)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①_بخش اول_ تو این دنیا بدون قدرت...

بچه ها واقعا این فیک جدید برای من خیلی مهمه دو سال از عمرمو ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❹_بخش دوم__سوروسیک کافه متحرک پیدا می‌کنم و پایی...

بازهم شب شد. مادر می‌گوید زودتر برو و بخواب، صبح باید دنیا ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط