{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوباره شب شد و بغضی مرا دید

دوباره شب شد و بغضی مرا دید
به سویم آمد و مستانه خندید
بدون کسب رخصت ، گوشه ای دنج
درون این گلو رفت و تَمرگید
دیدگاه ها (۱۱)

گرچه می دانم کــه گاهی بی قرارم نیستیبی قـــــرارت می شوم وق...

اسب زیبای من دریا 💓

در تب عشقِ  تو  مُردم ،  زندگی آغاز  کنشُعله بر جانم بزن ، ع...

‍ ‍ خوش به حال من که در قایق وجود تو مینشینم وبه ساحل آر...

ای دل! برای آن که نگیری چه می‌کنی؟با روزگار دوری و دیری چه م...

ای ماهترین من ، .. ای از همگان خوشتر ...آن چشم خمار تو بر ای...

🎨 یک مکان دنج برای مطالعه و نقش هنر🟢 به همت آموزشگاه آزاد هن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط