ای دل برای آن که نگیری چه می‌کنی

ای دل! برای آن که نگیری چه می‌کنی؟

ای دل! برای آن که نگیری چه می‌کنی؟
با روزگار دوری و دیری چه می‌کنی؟

بی اختیار بغض که می گیردت بگو
در خود شکست را نپذیری چه می‌کنی؟

با این اتاق تنگ و شب سرد و گور تنگ
تو جای من؛ جز این که بمیری چه می‌کنی؟

ای عشق! ای قدیم‌ترین زخم روزگار!
در گوشه‌ی دلم سر پیری چه می‌کنی؟

دست تو را دوباره بگیرم چه می‌شود؟
دست مرا دوباره بگیری چه می‌کنی؟

#اصغر_معاذی
@DeyrBook
دیدگاه ها (۳)

دلم برای حجم وسیع دلت تنگ شدهبرای آن سکوت نامعلوم و شکیبدلم ...

[ #وطنِ ] من آغوشِ توست... من از تمامِ این شهر فقط دلم برا...

ای آنکه مرا برده‌ای از یاد، کجایی؟بیگانه شدی، دست مریزاد، کج...

گاهی دستت را بگذار در دست کودک درونتبگذار ببرد تو را هر جا ک...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.23(روایت از زبان ا.ت)...

او، بازمانده‌ی خانواده‌ی مقیمی و عزیزی است...می‌گوید:«من برا...

سناریو جونگکوک

دل دیگه تنگ که بشهبغضی آرام گوشه‌ی گلویت خانه می‌کندو تو فقط...

باباجونم… 🖤🥀هر سال همین روزا که می‌رسه، انگار دوباره همون رو...

«پیرمرد راست می‌گفت؛ زندگی انگار هیچ‌وقت قواره‌اش به تنِ ما ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط