ParT_5
بعد از حموم و انجام کار های لازم جلوی آیینه کنار وان وان میشینم و حسابی مشغول آرایش میشم
_تنها زندگی میکنی؟
همونطور که آرایشمو با زدن اسپری فیکس تکمیل میکردم گفتم
چندسالی میشه که جدا از خانوادم زندگی می کنم
وقتی 14 سالم بود اونا برای یه ماموریت رفتن آمریکا و موندگار شدن
اوایل من و خواهرم باهم زندگی میکردیم
اما از وقتی خواهرم ازدواج کرده تنها زندگی میکنم..
_اوه، باید سخت بوده باشه
اوایل آره اما الان عادت کردم ب تنها زندگی کردن
_..میدونی من با هیونجین چطوری آشنا شدم؟
سکوت میکنم تا حرفش رو ادامه بده
_وقتی سال اولی بودم قربانی قلدری بچه ها بودم
اونا فکر میکردن چون پدر و مادرم از هم طلاق گرفتن میتونن منو اذیت کنن و هیچکس هم چیزی بهشون
نمیگفت..
خب البته راست میگفتن!
هیچکس از جمله معلما و حتی مدیر تلاشی برای نجات من از دست اونا انجام نمیداد....
خیلی نا امید و دل شکسته بودم
چند ماهی به همین روال گذشت
تا اینکه
یه انتقالی اومد مدرسه مون
یه پسر قد بلند و خوشتیپ
و البته خیلی قوی!
از همون لحظه ورودش شیفته همدیگه شدیم!
ازون ببعد دیگه هیچکس جرعت نزدیک شدن بهم رو نداشت
چون حالا دیگه من یه حامی داشتم!
کسی که مراقبم بود و نمیذاشت کسی برام قلدری کنه!!
شاید اون جواب دعاهام
و هدیه ای از طرف خدا بود!
نمیدونم.
اما هر چی که بود بهترین اتفاق
زندگیمه
و شاید بعد از اون من متوجه شدم زندگی چقدر میتونه زیبا باشه!
.در سکوت بغلش کردم
این دختر چقدر سختی کشیده بود!
_(با لحن شوخی و خنده)خب دیگه بسه دختر الان آرایشمون خراب میشه بیا بریم لباسامونو تن بزنیم که دیرمون شد!
...ممنون میشم با لایک و کامنتاتون بهم انگیزه بدید و حمایتم کنید🤗...
...کپی»گزارش با 8 تا اکانت»در نتیجه پیجتون مسدود میشه دلبندم😄❤...
_تنها زندگی میکنی؟
همونطور که آرایشمو با زدن اسپری فیکس تکمیل میکردم گفتم
چندسالی میشه که جدا از خانوادم زندگی می کنم
وقتی 14 سالم بود اونا برای یه ماموریت رفتن آمریکا و موندگار شدن
اوایل من و خواهرم باهم زندگی میکردیم
اما از وقتی خواهرم ازدواج کرده تنها زندگی میکنم..
_اوه، باید سخت بوده باشه
اوایل آره اما الان عادت کردم ب تنها زندگی کردن
_..میدونی من با هیونجین چطوری آشنا شدم؟
سکوت میکنم تا حرفش رو ادامه بده
_وقتی سال اولی بودم قربانی قلدری بچه ها بودم
اونا فکر میکردن چون پدر و مادرم از هم طلاق گرفتن میتونن منو اذیت کنن و هیچکس هم چیزی بهشون
نمیگفت..
خب البته راست میگفتن!
هیچکس از جمله معلما و حتی مدیر تلاشی برای نجات من از دست اونا انجام نمیداد....
خیلی نا امید و دل شکسته بودم
چند ماهی به همین روال گذشت
تا اینکه
یه انتقالی اومد مدرسه مون
یه پسر قد بلند و خوشتیپ
و البته خیلی قوی!
از همون لحظه ورودش شیفته همدیگه شدیم!
ازون ببعد دیگه هیچکس جرعت نزدیک شدن بهم رو نداشت
چون حالا دیگه من یه حامی داشتم!
کسی که مراقبم بود و نمیذاشت کسی برام قلدری کنه!!
شاید اون جواب دعاهام
و هدیه ای از طرف خدا بود!
نمیدونم.
اما هر چی که بود بهترین اتفاق
زندگیمه
و شاید بعد از اون من متوجه شدم زندگی چقدر میتونه زیبا باشه!
.در سکوت بغلش کردم
این دختر چقدر سختی کشیده بود!
_(با لحن شوخی و خنده)خب دیگه بسه دختر الان آرایشمون خراب میشه بیا بریم لباسامونو تن بزنیم که دیرمون شد!
...ممنون میشم با لایک و کامنتاتون بهم انگیزه بدید و حمایتم کنید🤗...
...کپی»گزارش با 8 تا اکانت»در نتیجه پیجتون مسدود میشه دلبندم😄❤...
- ۱.۴k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط