PART
PART✦⑥✦
(شب)
+مطمئن هستم امشب هم میاد...(داخل دانشگاه موند)
+ایگو چقدر تاریکه اینجا (کم کم خوابش برد چند ساعت بعد با صدای گریه و خنده یک نفر بیدار شد با چراغ تو دستش نزدیک رفت چراغ رو روی اون دونفر گرفت یک مرد روی زمین بود و یک نفر روی اون مرد با چاقو ایستاده بود اون مرد استاد زبان بود)
+چ... چکار میکنی روانی!(فریاد) اقای...لی.... اقای لی حالتون خوبه؟(گریه)
_(با لبخند سادیسمی برگشت) عزیزم...(صورتش چندین قطره خون بود)
+تهیونگ؟(
+ت.... ت... تهیونگ... تهیونگ (ترسید)
_(نفس نفس) عزیزم نباید فضولیت گل میکرد و میومدی.... (دوید سمت یورا.. یورا ترسید چراغ از دستش افتاد و میدوید.... به سمت پله ها رفت که یک نفر از پشت گرفتش محکم با دستای مردونش کامل مشخص بود تهیونگ بود... از روی نفس نفسش میشد فهمید.... به اسانسور چسبوندش و چاقویی که خونی بود رو برداشت و زیر گردن یورا گذاشت)
+(گریه) د... د... داری چه... چه کار میکنی ت... تهیونگ!
_دارلینگ.... اشتباه بزرگی کردی... دیدن اینکه من دارم یه نفر رو میکشم گناه بزرگی بود...
+(گریه) ببخشید .... توروخدا تمومش کن! ببخشید.... نمیگم حرفی نمیزنم!
_عزیزم ... من به هیچ کس اعتماد نمیکنم (چاقو رو کمی فشار داد که گردن یورا زخم شد)
+اه....(دستای تهیونگ رو چنگ میزد) ن.... نه... نمیخوام... نمیخوام اینجوری بمیرم!(گریه)
_جدی؟(چاقو رو برداشت و اون طرفه گردن که زخم نشده بود رو میـ. بوسید و گاز میگرفت) باشه.... باشه پرنسس(نیشخند)
+ت.... تهیونگ....(گریه)
_(بوسه رو پایان داد) پرنسس قول میدی به کسی نگی؟
+اهوم.... قول میدم (گریه)
_باشه برو
+(یورا میدوید و فرار کرد فردا صبح صدای مأمور ها پشت در خونه تهیونگ بودم یورا هم پشت دربود.... تهیونگ بیرون امد و پلیس ها گرفتنش)
(شب)
+مطمئن هستم امشب هم میاد...(داخل دانشگاه موند)
+ایگو چقدر تاریکه اینجا (کم کم خوابش برد چند ساعت بعد با صدای گریه و خنده یک نفر بیدار شد با چراغ تو دستش نزدیک رفت چراغ رو روی اون دونفر گرفت یک مرد روی زمین بود و یک نفر روی اون مرد با چاقو ایستاده بود اون مرد استاد زبان بود)
+چ... چکار میکنی روانی!(فریاد) اقای...لی.... اقای لی حالتون خوبه؟(گریه)
_(با لبخند سادیسمی برگشت) عزیزم...(صورتش چندین قطره خون بود)
+تهیونگ؟(
+ت.... ت... تهیونگ... تهیونگ (ترسید)
_(نفس نفس) عزیزم نباید فضولیت گل میکرد و میومدی.... (دوید سمت یورا.. یورا ترسید چراغ از دستش افتاد و میدوید.... به سمت پله ها رفت که یک نفر از پشت گرفتش محکم با دستای مردونش کامل مشخص بود تهیونگ بود... از روی نفس نفسش میشد فهمید.... به اسانسور چسبوندش و چاقویی که خونی بود رو برداشت و زیر گردن یورا گذاشت)
+(گریه) د... د... داری چه... چه کار میکنی ت... تهیونگ!
_دارلینگ.... اشتباه بزرگی کردی... دیدن اینکه من دارم یه نفر رو میکشم گناه بزرگی بود...
+(گریه) ببخشید .... توروخدا تمومش کن! ببخشید.... نمیگم حرفی نمیزنم!
_عزیزم ... من به هیچ کس اعتماد نمیکنم (چاقو رو کمی فشار داد که گردن یورا زخم شد)
+اه....(دستای تهیونگ رو چنگ میزد) ن.... نه... نمیخوام... نمیخوام اینجوری بمیرم!(گریه)
_جدی؟(چاقو رو برداشت و اون طرفه گردن که زخم نشده بود رو میـ. بوسید و گاز میگرفت) باشه.... باشه پرنسس(نیشخند)
+ت.... تهیونگ....(گریه)
_(بوسه رو پایان داد) پرنسس قول میدی به کسی نگی؟
+اهوم.... قول میدم (گریه)
_باشه برو
+(یورا میدوید و فرار کرد فردا صبح صدای مأمور ها پشت در خونه تهیونگ بودم یورا هم پشت دربود.... تهیونگ بیرون امد و پلیس ها گرفتنش)
- ۸.۳k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط