{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

dark life = 17

«حالا...» تهیونگ یک صندلی دیگر روبرویش کشید و نشست. پاهایش را روی هم انداخت و سیگاری روشن کرد. دود را با آرامش توی صورت رنگ‌پریدهٔ ات فوت کرد. «...درس شمارهٔ دو: فرار از من غیرممکنه. و تلاش برای فرار، مجازاتی داره که آرزو می‌کنی ای کاش مرده بودی.»

ات با چشمانی که از اشک و ترس می‌درخشیدند، به او خیره شد. «بکش منو... راحت‌م کن...»

تهیونگ بلند بلند خندید. خنده‌ای که از ته چاه تاریک وجودش بیرون می‌آمد. «بکشمت؟ عزیزم، تو با ارزش‌ترین چیزیه که دارم. من قرار نیست بکشمت. من قراره...» سیگارش را روی زیرسیگاری سنگی له کرد و به سمتش خم شد، «...قراره بشکنمت. ذره ذره. تا جایی که دیگه حتی فکر فرار هم توی اون ذهن کوچیک و باهوشت خطور نکنه.»

بعد، با همان لبخند مرگبار، از جایش بلند شد و به سمت میز کوچکی در گوشهٔ اتاق رفت که رویش وسایل عجیب و ترسناکی چیده شده بود. وسایلی که ات حتی نمی‌خواست بداند برای چه هستند.

بعد از چند ثانیه، تهیونگ برگشت. در دستش، یک شلاق چرمی نازک و سیاه بود. آن را به آرامی توی هوا چرخاند و صدای سوت مانندی از آن درآورد.

«می‌دونی، ات...» زمزمه کرد و نوک شلاق را روی گونهٔ هنوز کبودش کشید، «...بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم تو واقعاً فکر می‌کنی من آدم مهربونی‌ام که فقط یه کم عصبانی می‌شه. اما امشب... امشب قراره اشتباهت رو بفهمی.»

و بعد، اولین ضربه فرود آمد.

صدای شلاق که روی پوست ظریف شانه‌اش خورد، مثل صدای شکستن شیشه بود. ات جیغ کشید. جیغی بلند، جانسوز و پر از درد. پارچهٔ نازک لباس ابریشمی پاره شد و خطی سرخ و سوزان روی شانهٔ سفیدش نقش بست.

ضربهٔ دوم. این بار روی کمرش. ات به جلو خم شد و از درد به خودش پیچید، اما طناب‌ها اجازه نمی‌دادند تکان بخورد.

ضربهٔ سوم. روی ران‌هایش. خون گرمی از زخم تازه جاری شد و با خون خشکیدهٔ زانویش قاطی شد.

ات دیگر جیغ نمی‌کشید. گلویش از فریاد زدن درد گرفته بود. فقط هق‌هق می‌کرد و اشک بی‌صدا از چشمانش سرازیر می‌شد. بدنش می‌لرزید و هر ضربه، مثل آتشی سوزان روی پوستش می‌نشست.

بالاخره تهیونگ ایستاد. نفس‌هایش کمی تند شده بود، نه از خستگی، بلکه از لذت. از لذت دیدن درد طعمه‌اش. شلاق را روی میز انداخت و دوباره به سمت ات آمد. کنار صندلی فلزی زانو زد، صورتش را نزدیک صورت خیس و کبود و اشک‌آلود ات آورد و با همان لحن نرم و عاشقانه‌اش زمزمه کرد:

«شششش... تموم شد، عزیزم. تموم شد. ببین... خودت خواستی اینطوری بشه. من مجبور شدم.» دستش را دراز کرد و با ملایمت عجیبی، اشک‌های گونهٔ زخمی‌اش را پاک کرد. «اما قول بده دیگه فرار نکنی. قول بده دختر خوبی باشی. دیگه نمی‌خوام اذیتت کنم. قلبم به درد میاد وقتی گریه‌ات رو می‌بینم.»

ات که حالا بین مرز بیهوشی و هوشیاری دست و پا می‌زد، فقط توانست زمزمه کند: «متنفرم ازت... متنفرم...»

تهیونگ لبخند زد و روی پیشانی داغ و عرق‌کرده‌اش بوسه‌ای طولانی گذاشت. «مهم نیست، عشق من. عشق و نفرت دو روی یه سکه‌ان. مهم اینه که مال منی. تا ابد.»

و بعد به نگهبان‌ها دستور داد او را به اتاقش برگردانند و دکتر شخصی‌اش را خبر کنند. «زخم‌هاش رو خوب درمان کنین. نمی‌خوام جای زخم روی پوست خوشگلش بمونه. اون یه اثر هنریه، و من از آثار هنریم مراقبت می‌کنم.»

همانطور که ات را از زیرزمین بیرون می‌بردند، تهیونگ همانجا ایستاد و سیگار دیگری روشن کرد. دود را با لذت توی هوای سرد و نم‌خوردهٔ زیرزمین دمید و به شلاق خون‌آلود روی میز خیره شد.

«دوستت دارم، پارک ات...» با خودش زمزمه کرد، در حالی که سایه‌اش روی دیوارهای سنگی می‌رقصید. «فقط حیف که تو هنوز اینو نمی‌فهمی. اما می‌فهمی... به زودی... خیلی زود...»
دیدگاه ها (۷)

dark life = 16

dark life = 15

ادامه پارت ۲...هر بار ات جیغ می‌کشید. هر بار صدایش تو زیرزمی...

شوهر های شیطان من ( درخاستی ) پارت ۴.───شش ماه بعد.ات دیگر ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط