[ادامه...]
[ادامه...]
بعد از ناهار...
خونه توی سکوت عجیبی فرو رفته بود.
تهیونگ روی مبل دراز کشیده بود و گوشی دستش بود.
کوک کنار پنجره نشسته بود و بیرون رو نگاه میکرد.
اما...
جیمین؟
جیمین پنج دقیقه بود که زیادی ساکت شده بود.
کوک آروم سرش رو برگردوند.
کوک: تهیونگ...
تهیونگ: هوم؟
کوک: جیمین کجاست؟
تهیونگ یه لحظه گوشی رو پایین آورد.
تهیونگ: مگه همینجا نبود؟
هر دو همزمان بلند شدن.
کوک: جیمیین؟
...
تهیونگ: هی پسر؟
...
هیچ جوابی نیومد.
کوک اخم کرد.
کوک: هر وقت ساکت میشه، یعنی یه خرابکاری کرده.
تهیونگ با عجله از جاش بلند شد.
هر دو کل خونه رو گشتن.
اتاق خواب...
حموم...
بالکن...
هیچی.
کوک: نکنه رفته بیرون؟
تهیونگ: بدون اینکه چیزی بگه؟
همون لحظه...
یه صدای عجیب از آشپزخونه اومد.
«تق... تق...»
هر دو به هم نگاه کردن.
کوک: شنیدی؟
تهیونگ: آره...
آروم وارد آشپزخونه شدن.
هیچکس نبود.
دوباره همون صدا.
«تق...»
این بار از داخل کابینت پایینی.
کوک آروم در کابینت رو باز کرد.
...
جیمین چهارزانو نشسته بود.
یه بسته بیسکویت دستش بود.
جیمین: سلام.
کوک: ...
تهیونگ: ...
جیمین: چرا اینجوری نگام میکنین؟
کوک: تو... توی کابینت چیکار میکنی؟
جیمین: داشتم قایم میشدم.
تهیونگ: چرا؟!
جیمین: چون میدونستم اگه روی مبل بشینم، میگی شکلات نخور.
پس اومدم اینجا که آروم بیسکویتمو بخورم.
کوک همون لحظه زد زیر خنده.
کوک: عقلتو از کجا آوردی؟
جیمین: خدا دادیه.
تهیونگ دستشو روی پیشونیش گذاشت.
تهیونگ: تو برای خوردن بیسکویت... داخل کابینت قایم شدی؟
جیمین: آره.
تهیونگ: راحت نبودی؟
جیمین: نه، ولی ارزششو داشت.
تهیونگ بسته بیسکویت رو از دستش گرفت.
جیمین: اههه!
تهیونگ: این سومین بسته امروزه.
جیمین: دروغ میگی.
کوک: چهارمیه.
جیمین چند ثانیه ساکت شد.
بعد انگشتاشو تکون داد و شروع کرد شمردن.
جیمین: ...
جیمین: آره راست میگی.
کوک دوباره خندید.
تهیونگ: پاشو بیرون.
جیمین با غرغر از داخل کابینت بیرون اومد.
موهاش کاملاً به هم ریخته بود.
جیمین: این خونه آزادی نداره.
تهیونگ: آزادی داری.
جیمین: نه.
تهیونگ: چرا.
جیمین: پس بیسکویتم کو؟
تهیونگ بیسکویت رو روی بالاترین قفسه گذاشت.
تهیونگ: اونجاست.
جیمین سرشو بالا گرفت.
چند بار پرید.
نرسید.
دوباره پرید.
بازم نرسید.
کوک از خنده اشکش دراومده بود.
کوک: ولش کن.
جیمین: نه...
کوک: فردا هم هست.
جیمین: ولی من الان میخوامش.
تهیونگ لبخند ریزی زد.
یه دونه بیسکویت از بسته درآورد و جلوی جیمین گرفت.
تهیونگ: فقط یکی.
چشمهای جیمین برق زد.
جیمین: تهیونگ...
تهیونگ: هوم؟
جیمین: گاهی وقتا دوستداشتنی میشی.
تهیونگ: گاهی وقتا؟
جیمین: آره... وقتی غذا دستته.
کوک دیگه نتونست خودشو نگه داره و همونجا روی زمین نشست و از خنده شکمشو گرفته بود.
تهیونگ با خنده سرش رو تکون داد.
تهیونگ: من واقعاً نمیدونم شما دوتا چجوری تا الان زنده موندین.
جیمین بیسکویت رو خورد، لبخند زد و با رضایت گفت:
جیمین: با معجزه.
کوک هم خندید و گفت:
کوک: نه...
کوک: با صبری که تهیونگ داره.
بعد از ناهار...
خونه توی سکوت عجیبی فرو رفته بود.
تهیونگ روی مبل دراز کشیده بود و گوشی دستش بود.
کوک کنار پنجره نشسته بود و بیرون رو نگاه میکرد.
اما...
جیمین؟
جیمین پنج دقیقه بود که زیادی ساکت شده بود.
کوک آروم سرش رو برگردوند.
کوک: تهیونگ...
تهیونگ: هوم؟
کوک: جیمین کجاست؟
تهیونگ یه لحظه گوشی رو پایین آورد.
تهیونگ: مگه همینجا نبود؟
هر دو همزمان بلند شدن.
کوک: جیمیین؟
...
تهیونگ: هی پسر؟
...
هیچ جوابی نیومد.
کوک اخم کرد.
کوک: هر وقت ساکت میشه، یعنی یه خرابکاری کرده.
تهیونگ با عجله از جاش بلند شد.
هر دو کل خونه رو گشتن.
اتاق خواب...
حموم...
بالکن...
هیچی.
کوک: نکنه رفته بیرون؟
تهیونگ: بدون اینکه چیزی بگه؟
همون لحظه...
یه صدای عجیب از آشپزخونه اومد.
«تق... تق...»
هر دو به هم نگاه کردن.
کوک: شنیدی؟
تهیونگ: آره...
آروم وارد آشپزخونه شدن.
هیچکس نبود.
دوباره همون صدا.
«تق...»
این بار از داخل کابینت پایینی.
کوک آروم در کابینت رو باز کرد.
...
جیمین چهارزانو نشسته بود.
یه بسته بیسکویت دستش بود.
جیمین: سلام.
کوک: ...
تهیونگ: ...
جیمین: چرا اینجوری نگام میکنین؟
کوک: تو... توی کابینت چیکار میکنی؟
جیمین: داشتم قایم میشدم.
تهیونگ: چرا؟!
جیمین: چون میدونستم اگه روی مبل بشینم، میگی شکلات نخور.
پس اومدم اینجا که آروم بیسکویتمو بخورم.
کوک همون لحظه زد زیر خنده.
کوک: عقلتو از کجا آوردی؟
جیمین: خدا دادیه.
تهیونگ دستشو روی پیشونیش گذاشت.
تهیونگ: تو برای خوردن بیسکویت... داخل کابینت قایم شدی؟
جیمین: آره.
تهیونگ: راحت نبودی؟
جیمین: نه، ولی ارزششو داشت.
تهیونگ بسته بیسکویت رو از دستش گرفت.
جیمین: اههه!
تهیونگ: این سومین بسته امروزه.
جیمین: دروغ میگی.
کوک: چهارمیه.
جیمین چند ثانیه ساکت شد.
بعد انگشتاشو تکون داد و شروع کرد شمردن.
جیمین: ...
جیمین: آره راست میگی.
کوک دوباره خندید.
تهیونگ: پاشو بیرون.
جیمین با غرغر از داخل کابینت بیرون اومد.
موهاش کاملاً به هم ریخته بود.
جیمین: این خونه آزادی نداره.
تهیونگ: آزادی داری.
جیمین: نه.
تهیونگ: چرا.
جیمین: پس بیسکویتم کو؟
تهیونگ بیسکویت رو روی بالاترین قفسه گذاشت.
تهیونگ: اونجاست.
جیمین سرشو بالا گرفت.
چند بار پرید.
نرسید.
دوباره پرید.
بازم نرسید.
کوک از خنده اشکش دراومده بود.
کوک: ولش کن.
جیمین: نه...
کوک: فردا هم هست.
جیمین: ولی من الان میخوامش.
تهیونگ لبخند ریزی زد.
یه دونه بیسکویت از بسته درآورد و جلوی جیمین گرفت.
تهیونگ: فقط یکی.
چشمهای جیمین برق زد.
جیمین: تهیونگ...
تهیونگ: هوم؟
جیمین: گاهی وقتا دوستداشتنی میشی.
تهیونگ: گاهی وقتا؟
جیمین: آره... وقتی غذا دستته.
کوک دیگه نتونست خودشو نگه داره و همونجا روی زمین نشست و از خنده شکمشو گرفته بود.
تهیونگ با خنده سرش رو تکون داد.
تهیونگ: من واقعاً نمیدونم شما دوتا چجوری تا الان زنده موندین.
جیمین بیسکویت رو خورد، لبخند زد و با رضایت گفت:
جیمین: با معجزه.
کوک هم خندید و گفت:
کوک: نه...
کوک: با صبری که تهیونگ داره.
- ۱۷۳
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط