{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[ادامه...]

[ادامه...]

غروب...

تهیونگ روی مبل نشسته بود و داشت لپ‌تاپش رو نگاه می‌کرد.

کوک مشغول تمیز کردن اسلحه‌اش بود.

جیمین هم...

روی زمین دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود.

جیمین: حوصله‌م سر رفت...

هیچ‌کس جواب نداد.

جیمین: خیلی سر رفت...

بازم سکوت.

جیمین: خیلییییی...

کوک بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:

کوک: پنج ثانیه دیگه ادامه بدی، خودم حوصله‌تو سر می‌برم.

جیمین: عصبانی نشو بابا.

تهیونگ لپ‌تاپش رو بست.

تهیونگ: دو ماه از همه‌چی دور بودیم...

وقتشه کم‌کم برگردیم سر کار.

جیمین همون لحظه از روی زمین پرید.

جیمین: بالاخره!

کوک اسلحه رو روی میز گذاشت.

کوک: خبر جدیدی داری؟

تهیونگ سر تکون داد.

تهیونگ: فعلاً فقط باید انبار قدیمی رو یه سر بزنیم.

جیمین: یعنی مأموریت؟

تهیونگ: نه...

جیمین: پس؟

تهیونگ: فقط مطمئن بشیم همه‌چیز سر جاشه.

جیمین با ذوق دستاشو به هم زد.

جیمین: من ماشینو می‌رونم.

کوک و تهیونگ هم‌زمان گفتن:

نه!

جیمین اخم کرد.

جیمین: چرا؟

کوک: دفعه‌ی قبل یادت نیست؟

جیمین: نه.

کوک: ماشینو بردی داخل جوی آب.

جیمین: اون جوی آب خودش اومد جلو.

تهیونگ آروم گفت:

تهیونگ: جوی آب راه نمی‌ره، جیمین.

جیمین: خب... من رفتم سمتش.

کوک خندید.

کوک: خودت اعتراف کردی.

...

چند دقیقه بعد...

هر سه داخل ماشین بودن.

تهیونگ پشت فرمون نشست.

جیمین روی صندلی شاگرد با اخم دست به سینه نشسته بود.

جیمین: بی‌اعتمادا...

کوک: زنده موندن بهتر از اعتماده.

ماشین آروم توی خیابون‌های شهر حرکت می‌کرد.

چند دقیقه بعد به یه انبار قدیمی رسیدن.

ساختمون سال‌ها بود متروکه به نظر می‌رسید.

تهیونگ در آهنی رو باز کرد.

داخل کاملاً تاریک بود.

جیمین کلید چراغ رو زد.

چراغ‌های بزرگ انبار یکی‌یکی روشن شدن.

چند تا جعبه‌ی چوبی، چند قفسه‌ی فلزی و یه میز بزرگ وسط انبار دیده می‌شد.

کوک با دقت اطراف رو نگاه کرد.

کوک: همه‌چی سر جاشه.

تهیونگ سری تکون داد.

تهیونگ: خوبه.

جیمین همین موقع یه صندلی چرخ‌دار پیدا کرد.

چشم‌هاش برق زد.

جیمین: بچه‌ها...

کوک همون لحظه گفت:

کوک: نه.

جیمین: هنوز کاری نکردم.

کوک: ولی می‌دونم می‌خوای چی کار کنی.

جیمین نشست روی صندلی.

با پاهاش یه فشار کوچیک داد.

صندلی شروع کرد به حرکت کردن.

جیمین: وووووو!

صندلی با سرعت از وسط انبار رد شد.

تهیونگ: جیمین...!

کوک: گفتم نه!

جیمین از ته انبار داد زد:

جیمین: ببینین چقدر سرعت داره!

همون لحظه...

«تق!»

صندلی مستقیم خورد به یه جعبه‌ی چوبی.

جعبه افتاد.

چندین چاقوی پرتابی که با دقت داخلش چیده شده بودن، روی زمین پخش شدن.

چند ثانیه سکوت...

جیمین خیلی آروم از روی زمین بلند شد.

گرد و خاک لباسشو تکوند.

بعد با خنده‌ای مصنوعی گفت:

جیمین: خب...

جیمین: مطمئن شدیم چاقوها هنوز تیزن.

کوک دستشو روی صورتش گذاشت.

کوک: به خدا یه روز سکته‌مون میدی.

تهیونگ نفس عمیقی کشید.

بعد برخلاف انتظار، خودش هم خندید.

تهیونگ: بیا اینا رو جمع کنیم... قبل از اینکه نابغه‌ی این جمع تصمیم بگیره با لیفتراک دور انبار مسابقه بده.

جیمین با قیافه‌ای کاملاً جدی گفت:

جیمین: ...

جیمین: لیفتراک هم داریم؟

کوک و تهیونگ هم‌زمان با صدای بلند گفتن:

نههههه!

جیمین زیر لب غر زد:

جیمین: حیف شد...
دیدگاه ها (۰)

[ادامه...]همون شب...هر سه روی مبل لم داده بودن.تلویزیون روشن...

[ادامه...]بعد از ناهار...خونه توی سکوت عجیبی فرو رفته بود.ته...

[ادامه...]تهیونگ با اخم به سبد خرید نگاه کرد.تهیونگ: جیمین.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط