{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝
ܔ "فرمانروای دریا"
𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟓
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ

_«اِلمورها رو انداختی به جونم و بادِ هوا شدی.»

آلیشیا خودش را روی مبل انداخت و سوهان ناخن‌اش را برداشت.

همیشه برایش عجیب بود که چطور می‌توانست همزمان هم بخواهد لب‌های کیم را ببوسد...
و هم گردنش را بشکند.

_«نایب‌السلطنه به کمک من نیازی نداره.»
_«ولی شاید دفعه‌ی بعد منو با مردایی که با یک دست می‌تونن گردنم رو بشکنن و چندتا نگهبان بی‌مصرف، تنها نذاری.»
_«البته، پرنسس.»

آلیشیا سوهان را کنار گذاشت.
کیم، مثل همیشه، آرام و مرتب ایستاده بود.
کت‌وشلوار مشکی.
موهای مرتب.
صورت بی‌احساس.
فقط کروات‌اش کمی شل شده بود.
همین بی‌نظمی کوچک، بیشتر از هر چیز دیگری اعصاب آلیشیا را قلقلک می‌داد.

_«کرواتت رو درست‍-...»

_«پرنسس؟!»
صدای خدمتکار از پشت در، جمله‌اش را کوتاه کرد.

آلیشیا با اخم سر بلند کرد.
_«ملوانِ المورها برای دیدنتون اومده.»

غرشی کوتاه از نارضایتی از گلوی دختر بیرون آمد.
_«باید ببینیش...»
مرد میگوید.
و دختر ناسزایی زیرلب زمزمه میکند.
_«خلع سلاحش کنین. بعد بفرستینش داخل.»

البته آلی به خوبی می‌دانست ، اگر مرد قصد کشتن کسی را داشت، بی‌اسلحه یا با اسلحه ، موفق میشد.
چند دقیقه بعد، در باز و مرد وارد شد.

همان لباس‌های مشکیِ صبح‌اش را پوشیده بود.
و نارضایتی در چشمانش موج می‌زد.

احتمالا، از اینکه شمشیرها و خنجرهایش را گرفته بودند خوشحال نبود.
خب...آلی درک می‌کرد ، گرفتن سلاح‌های یک جنگجو مثل این بود که از کوسه خواسته باشند دندان‌هایش را دم در تحویل بدهد.
_«پرنسس، مرخص می‌شم.»

کیم گفت و از اتاق بیرون رفت.

خیلی دوست داشت او را تکه‌تکه کند.

_«چیزی شده که این وقت شب به دیدن من اومدین؟»

بالاخره نگاهش را به ملوان داد.

مرد دست‌هایش را توی جیبش فرو کرده بود.
همان پوزخند لعنتی هم روی صورتش بود.
انگار هر چیزی توی این قصر برایش سرگرمی بود.
آلی، روزی مرد را ،شخصاً دفن می‌کرد.
زنده‌زنده...

«کنجکاو بودم.»
مرد گفت و بی‌دعوت، روی مبلِ روبه‌روی آلی نشست و پاهایش را باز کرد.

_«اینکه چرا پرنسس ، باید ما اِلمورها رو به کاخ دعوت کنه...ما دقیقا به خاطر سابقه‌ی خوبمون ، مشهور نیستیم»

آلیشیا لبخند زد.
از همان لبخندهای سمیِ همیشگی‌اش.
_«می‌خوای بگی از قبل نمی‌دونی؟»

مرد کمی به جلو خم شد و پوزخندش پهن‌تر شد.
_«تمنا می‌کنم بهم بگید، پرنسس.»
_«یک گونه‌ی جدید از هیولاها توی دریاهای ما پیدا شدن.»
ادامه داد.
_«مبارزهای ما باهاشون آشنا نیستن. نمی‌تونن شکارشون کنن. و اون موجودات ،کشتی‌های ما رو غرق می‌کنن.»

مرد ابرویی بالا انداخت.
_«و این چه ربطی به ما داره؟»

آلیشیا چند ثانیه‌ای به مرد خیره شد.
طولانی...
بی‌حوصله...
بعد، گفت:
_«با توجه به موقعیت ،فقط ۲حالت ممکن‌هست ، یا تو بُنلس نیستی ، یا بُنلس یک احمق به تمام معناست نه یک افسانه‌ی لعنتی...»
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ-
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا 。゚❁ུ۪
دیدگاه ها (۱۴۷)

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝ܔ "فرمانروای دریا" 𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟔。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧...

𝑯𝑨𝑷𝑷𝒀 𝟐𝟎𝟎𝟎

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝ܔ "فرمانروای دریا" 𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟒。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧...

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝ܔ "فرمانروای دریا" 𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟑。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌ادامه ی پارت ۲۱تهیونگ لبخند زد و قدم...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~نور ضعیفِ لامپِ بالای سرشان، میان غب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط