{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝
ܔ "فرمانروای دریا"
𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟒
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ-
مرد یک هیولا بود.
نه فقط به خاطر قد بلندش، هرچند که یک سر و گردن از بقیه بلندتر بود.
نه به خاطر شانه‌های پهن‌اش، یا زخمی که از کنار چشمش تا زیر یقه‌اش امتداد داشت.
نه...
چیز دیگری در او بود.
چیزی که آلی نمی‌دانست چیست...
پوست مرد آفتاب‌سوخته بود، دست‌هایش پینه‌بسته بودند. بند انگشتانش زخمی.
مرد بوی دریا می‌داد.
بوی مرگ.
اما چیزی که آلی را بیشتر از همه آزار می‌داد...
نگاه مرد بود.
آن مرد...ملوان بود.
هیچ شکی در این نبود.
آلی سرش را کمی کج کرد.
مرد، در جواب، فقط نیشخندی زد.
و آلی از همان لحظه فهمید که می‌خواهد آن لبخند را از صورتش پاک کند.
آرام.
با حوصله.
دردناک.
آلی آرام از تخت بلند شد و از پله‌ها پایین آمد.
_«امیدوارم اینکه هویتتون رو آشکار کردم، ناراحتتون نکرده باشه.»
مرد چیزی نگفت.
فقط همان نگاه.
همان پوزخند.
آلی از مردهایی که فکر می‌کردند سکوتشان جذاب است، خسته بود.
_«شما و مردهاتون از راه دور اومدین.»
_«وظیفه‌مه مطمئن بشم در مدت اقامتتون، چیزی کم نداشته باشین.»
ابروی مرد بالا رفت.
و همین حرکت کوچک، بیشتر از هر چیزی اعصاب دختر را به‌هم ریخت.
آلی برای یک لحظه چشمانش را بست.
و روزی را تصور کرد که این مرد دیگر آن پوزخند را روی صورتش نخواهد داشت.
بعد چشم باز کرد.
_«اقامتگاهشون رو نشون بدین.»
دو ندیمه جلو آمدند.
و درست پیش از آنکه مردان از تالار خارج شوند...
یکی از آن چهار نفر برگشت.
و به آلی چشمک زد.
آن مرد، آن چشم را نگه نخواهد داشت.

。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ-
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا 。゚❁ུ۪
دیدگاه ها (۳۹)

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝ܔ "فرمانروای دریا" 𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟑。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧...

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝ܔ "فرمانروای دریا" 𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟐。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧...

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝ܔ "فرمانروای دریا"ད𝒊𝒏𝒕𝒓𝒐𝒅𝒖𝒄𝒆𝒓 𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓。˚۰˚...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط