{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝
ܔ "فرمانروای دریا"
𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟔
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ
_«شما از سرزمین‌های جنوبی اومدین.»
آلیشیا پاهایش را روی هم انداخت.
_«با دریا آشنایی‌ن. جنگجوهای خوبی هستین. مردهاتون سال‌ها با چیزهایی جنگیدن که بیشتر آدم‌ها فقط توی قصه‌ها درباره‌شون شنیدن.»
مکثی کرد.
_«دارم استخدامتون می‌کنم که این هیولاها رو شکار کنین و مبلغ خیلی خوبی هم بهتون پرداخت میشه.»
سکوت.
بُنلس همچنان به او خیره بود.
با همان نگاه سرگرم‌شده‌ی لعنتی.
بعد، خیلی آرام، گوشه‌ی لبش بالا رفت.
_«درسات رو خوب خوندی، پرنسس.»
آلیشیا نفسش را آهسته بیرون داد.
خیلی خوب.
خیلی خوب.
_«خب؟»
صدایش حالا تیز شده بود.
_«قبول می‌کنی یا نه؟»
بنلس حتی یک ثانیه هم فکر نکرد.
_«نه.»
فقط همین.
نه توضیحی.
نه عذرخواهی‌ای.
نه تردیدی.
فقط همان یک کلمه.
آلیشیا چند لحظه به او خیره ماند.
مگر تکه‌تکه کردن یک مرد به آن هیکل چقدر سخت بود؟
باید امتحان می‌کرد.
سکوت.
بعد لبخند زد.
خیلی کوچک.
خیلی خطرناک.
_«...نه؟»
بنلس شانه‌ای بالا انداخت.
_«نه، پرنسس.»
همان نگاه لعنتی.
همان پوزخند سرگرم‌شده.
انگار واقعاً داشت از این لذت می‌برد.
خب...آلی دیگر حوصله‌ی مودب بودن نداشت.
دختر خیلی آرام از جایش بلند شد.
یک قدم.
دو قدم.
تا جلوی مرد ایستاد و خم شد.
_«می‌دونی...»
دو دستش را روی دسته‌ی مبلی که مرد روی آن نشسته بود گذاشت.
آنقدر نزدیک که اگر کسی وارد اتاق می‌شد، ایده‌هایی نه‌چندان مناسب به ذهنش خطور می‌کرد.
_«من از صبح دارم نقش شاهدخت مؤدب رو بازی می‌کنم، پس لطفا...»
لبخندش حالا کاملاً مصنوعی بود.
_«یا دلیل این نهِ مسخره‌ت رو بهم بگو...یا از اتاق من گمشو بیرون.»
سکوت.
بعد...
بُنلس خندید.
نه آن پوزخند همیشگی.
یک خنده‌ی واقعی.
کوتاه.
خش‌دار.
سرش را کمی کج کرد.
نگاهش مستقیم توی چشم‌های دختر بود.
_«جوابت هنوز نه‌ئه؟»
_«بله...»
مرد آرام گفت.
بعد کمی به جلو خم شد.
_«اما فقط به این نسخه از پیشنهادت.»
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ-
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا 。゚❁ུ۪
دیدگاه ها (۱۰۴)

𝑯𝑨𝑷𝑷𝒀 𝟐𝟎𝟎𝟎

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝ܔ "فرمانروای دریا" 𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟓。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧...

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝ܔ "فرمانروای دریا" 𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟒。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط