LOOKING FOR YOU
LOOKING FOR YOU
PART : ¹⁶
نور صبح داخل اتاق پخش شده بود اما تهیونگ هنوز بیدار روی تخت نشسته بود. ساعت از هفت گذشته بود و حتی یک دقیقه هم بعد از آن خواب دوباره نتوانسته بود بخوابد. چند بار تصویر همان باغ، همان درختهای شکوفه و...همان چهره، جلوی چشمش آمده بود. همان صورت...صورت همان باریستای کافه. تهیونگ دستش را روی صورتش کشید و با کلافگی از جایش بلند شد.
تهیونگ: فقط یه خواب بود
با کلافگی زمزمه کرد اما حتی خودش هم حرفش را باور نداشت.
.....
کای از همان لحظهای که وارد دفتر شد، فهمید اوضاع طبیعی نیست. تهیونگ پشت میز نشسته بود اما برخلاف همیشه، لپتاپش خاموش بود و فقط به پروندهای که روبهرویش قرار داشت خیره شده بود . کای با لیوان قهوه نزدیک شد.
کای: از دیشب تا حالا حتی یه ایمیل هم جواب ندادی
هیچ جوابی نیامد ، انگار حتی تهیونگ متوجه صدای کای نشده بود . کای لیوان را روی میز گذاشت.
کای: بازم خواب دیدی؟
تهیونگ بعد از چند ثانیه سکوت جواب داد
تهیونگ: این دفعه...چهرهشو دیدم
کای اخم کرد
کای: منظورت همون خدمتکاره؟
تهیونگ سری به نشانه تایید تکون داد
تهیونگ: کاملاً واضح...
کای چند لحظه چیزی نگفت . این اولین بار بود که تهیونگ با این اطمینان دربارهی خوابهایش حرف میزد. کای سعی کرد فضا را عادی کند.
کای: شاید زیادی درگیرش شدی
تهیونگ نگاهش را به پنجره دوخت
تهیونگ: نه ، این دفعه....فرق داشت...
.....
کافه مثل همیشه شلوغ بود. جونگکوک با سرعت سفارشها را آماده میکرد اما تمرکزش مثل همیشه نبود. لیوان را برداشت...دستش برای لحظهای مکث کرد. دوباره...همان باغ ، همان نور، همان مرد. صدای مشتری باعث شد به خودش بیاید.
ـ ببخشید؟
جونگکوک سریع پلک زد.
جونگکوک: اوه ، معذرت میخوام...الان سفارشتون آماده میشه
نفس آرامی کشید. حتی وسط بیداری هم...تصاویر رهایش نمیکردند.
~~~~
بلاخره شیفتش تمام شد ، بعد از خداحافظی از همکارهایش، آرام از کافه بیرون آمد. هوا خنکتر از همیشه بود. بدون اینکه مقصد خاصی داشته باشد، شروع به قدم زدن کرد. چند خیابان دورتر...ناگهان مقابل ویترین یک کتابفروشی قدیمی ایستاد امانمیدانست چرا ؛ انگار چیزی او را آنجا نگه داشته بود. نگاهش روی کتابی افتاد که روی جلدش تصویری از یک عمارت قدیمی کرهای چاپ شده بود. برای لحظهای...قلبش فشرده شد. تصویر عمارت...بیش از حد آشنا بود. دستش را روی شیشه گذاشت. همان لحظه...تصویری کوتاه از ذهنش گذشت. صدای خنده ، باغ های سرسبز و دستی که خیلی آرام...با ملایمت دستش را گرفته بود ، در همان عمارت .
جونگکوک با وحشت عقب کشید.
جونگکوک: چی ؟!
نفسش سنگین شده بود. چند رهگذر با تعجب به او نگاه کردند. جونگکوک سریع از آنجا دور شد. و به سمت خانه دوید .
.....
تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود. برای اولین بار...نگاهش حتی یک بار هم سمت خیابانی که کافه در آن قرار داشت نرفت ، انگار داشت خودش را مجبور میکرد فراموش کند. اما هرچه بیشتر مقاومت میکرد...چهرهی اون پسر واضحتر در ذهنش نقش میبست. تهیونگ خیلی آرام چشمهایش را بست.
تهیونگ: " این باید تموم بشه..."
با خودش زمزمه کرد اما سرنوشت...انگار تازه تصمیم گرفته بود بازی واقعیاش را شروع کند.
...ادامه دارد
PART : ¹⁶
نور صبح داخل اتاق پخش شده بود اما تهیونگ هنوز بیدار روی تخت نشسته بود. ساعت از هفت گذشته بود و حتی یک دقیقه هم بعد از آن خواب دوباره نتوانسته بود بخوابد. چند بار تصویر همان باغ، همان درختهای شکوفه و...همان چهره، جلوی چشمش آمده بود. همان صورت...صورت همان باریستای کافه. تهیونگ دستش را روی صورتش کشید و با کلافگی از جایش بلند شد.
تهیونگ: فقط یه خواب بود
با کلافگی زمزمه کرد اما حتی خودش هم حرفش را باور نداشت.
.....
کای از همان لحظهای که وارد دفتر شد، فهمید اوضاع طبیعی نیست. تهیونگ پشت میز نشسته بود اما برخلاف همیشه، لپتاپش خاموش بود و فقط به پروندهای که روبهرویش قرار داشت خیره شده بود . کای با لیوان قهوه نزدیک شد.
کای: از دیشب تا حالا حتی یه ایمیل هم جواب ندادی
هیچ جوابی نیامد ، انگار حتی تهیونگ متوجه صدای کای نشده بود . کای لیوان را روی میز گذاشت.
کای: بازم خواب دیدی؟
تهیونگ بعد از چند ثانیه سکوت جواب داد
تهیونگ: این دفعه...چهرهشو دیدم
کای اخم کرد
کای: منظورت همون خدمتکاره؟
تهیونگ سری به نشانه تایید تکون داد
تهیونگ: کاملاً واضح...
کای چند لحظه چیزی نگفت . این اولین بار بود که تهیونگ با این اطمینان دربارهی خوابهایش حرف میزد. کای سعی کرد فضا را عادی کند.
کای: شاید زیادی درگیرش شدی
تهیونگ نگاهش را به پنجره دوخت
تهیونگ: نه ، این دفعه....فرق داشت...
.....
کافه مثل همیشه شلوغ بود. جونگکوک با سرعت سفارشها را آماده میکرد اما تمرکزش مثل همیشه نبود. لیوان را برداشت...دستش برای لحظهای مکث کرد. دوباره...همان باغ ، همان نور، همان مرد. صدای مشتری باعث شد به خودش بیاید.
ـ ببخشید؟
جونگکوک سریع پلک زد.
جونگکوک: اوه ، معذرت میخوام...الان سفارشتون آماده میشه
نفس آرامی کشید. حتی وسط بیداری هم...تصاویر رهایش نمیکردند.
~~~~
بلاخره شیفتش تمام شد ، بعد از خداحافظی از همکارهایش، آرام از کافه بیرون آمد. هوا خنکتر از همیشه بود. بدون اینکه مقصد خاصی داشته باشد، شروع به قدم زدن کرد. چند خیابان دورتر...ناگهان مقابل ویترین یک کتابفروشی قدیمی ایستاد امانمیدانست چرا ؛ انگار چیزی او را آنجا نگه داشته بود. نگاهش روی کتابی افتاد که روی جلدش تصویری از یک عمارت قدیمی کرهای چاپ شده بود. برای لحظهای...قلبش فشرده شد. تصویر عمارت...بیش از حد آشنا بود. دستش را روی شیشه گذاشت. همان لحظه...تصویری کوتاه از ذهنش گذشت. صدای خنده ، باغ های سرسبز و دستی که خیلی آرام...با ملایمت دستش را گرفته بود ، در همان عمارت .
جونگکوک با وحشت عقب کشید.
جونگکوک: چی ؟!
نفسش سنگین شده بود. چند رهگذر با تعجب به او نگاه کردند. جونگکوک سریع از آنجا دور شد. و به سمت خانه دوید .
.....
تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود. برای اولین بار...نگاهش حتی یک بار هم سمت خیابانی که کافه در آن قرار داشت نرفت ، انگار داشت خودش را مجبور میکرد فراموش کند. اما هرچه بیشتر مقاومت میکرد...چهرهی اون پسر واضحتر در ذهنش نقش میبست. تهیونگ خیلی آرام چشمهایش را بست.
تهیونگ: " این باید تموم بشه..."
با خودش زمزمه کرد اما سرنوشت...انگار تازه تصمیم گرفته بود بازی واقعیاش را شروع کند.
...ادامه دارد
- ۲۵۳
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط