{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

LOOKING FOR YOU

LOOKING FOR YOU
PART : ³²

۱۸ جولای ۲۰۲۶
کای با عجله وارد دفتر عمارت شد
کای: رئیس...مخفیگاه ولادیمیر رو پیدا کردیم
تهیونگ که هنوز آثار زخم روی بدنش باقی مانده بود، چند لحظه سکوت کرد
تهیونگ: همه‌ی نیروها رو آماده کن
کای با نگرانی نگاهش کرد
کای: خودت که نمیای؟
تهیونگ نگاه کوتاهی به درِ اتاقی انداخت که جونگکوک داخلش بود و بعد آرام جواب داد
تهیونگ: نه...کارهای مهم ترس دارم ، این بار تو برو
کای سری تکان داد
کای: خیالت راحت ، این بار دیگه تمومش می‌کنیم

...

چند ساعت بعد...سکوت عمارت با صدای زنگ تلفن تهیونگ شکست ، گوشی رو برداشت و جواب داد
کای : همه‌چیز تموم شد ، ولادیمیر موقع فرار توسط پلیس دستگیر شد و افرادش هم همگی بازداشت شدن
تهیونگ نفس راحتی کشید ، بلاخره احساس کرد دیگر هیچ خطری جونگکوک را تهدید نمی‌کند

...

طی چند ماه بعد...زندگی دوباره به روال عادی خودش برگشت . جونگکوک دوباره پشت پیشخوان همان کافه ایستاده بود ، با همان لبخند همیشگی ، با همان عطر قهوه ، اما این بار...گاهی مردی جذاب با کت و شلوار مشکی وارد کافه می‌شد و بدون اینکه چیزی بگوید، روی صندلی همیشگی کنار پنجره می‌نشست و جونگکوک هم بدون اینکه سفارشش را بپرسد، همان قهوه‌ی همیشگی را برایش می‌آورد. گاهی بعد از تعطیل شدن کافه...با هم شام می‌خوردند. گاهی ساعت‌ها کنار هم قدم می‌زدند. گاهی فقط در سکوت، کنار هم می‌نشستند. نه خبری از مافیا بود ، نه از دشمن ، نه اون کابوس های تکراری ، فقط زندگی...زندگی‌ای که پانصد سال منتظرش بودند.

...

بهار ۲۰۲۷
باغ عمارت دوباره پر از شکوفه‌های گیلاس شده بود . باد آرام میان شاخه‌ها می‌وزید و گلبرگ‌ها یکی‌یکی روی زمین می‌نشستند . جونگکوک کنار همان درخت قدیمی ایستاده بود و با چشمانی براق و خوشحال به شکوفه‌ها نگاه می‌کرد. صدای آشنایی از پشت سرش آمد. اما این بار ، نه " جونگکوک " بلکه...
تهیونگ: کونگهیون...!
جونگکوک آرام برگشت و لبخند گرمی روی لب‌هایش نشست.
جونگکوک: بله... ارباب؟
تهیونگ آرام سرش را تکان داد و لبخند زد و چند قدم به او نزدیک شد ، دست جونگکوک را میان دست‌هایش گرفت و بوسه ای به پیشانی اش زد
تهیونگ: نه...دیگه ارباب و خدمتکاری وجود نداره
چند لحظه نگاهش کرد
بعد آروم گفت
تهیونگ: فقط...من و تو ، تهیونگ و جونگکوک
جونگکوک لبخند زد و دست تهیونگ را محکم‌تر گرفت. شکوفه‌های گیلاس در باد میان آن دو می‌رقصیدند . تهیونگ آرام یک دستش را دور کمر جونگکوک حلقه کرد و او را به خودش نزدیک تر کرد و لب هایش را در بوسه ای پر عشق گرفت....

"اما داستان این دو عاشق به پایان نرسید... فقط جست‌وجویشان بالاخره به پایان رسید . این پایان...آغاز عشقشان است "

THE END


میدونم خیلی مزخرف تموم شد به بزرگی خودتون ببخشید دیگه 🌚🦦
دیدگاه ها (۱۳)

LOOKING FOR YOU PART : ³¹۱۷ مارس ۱۵۲۳عمارت دیگه شبیه خونه ن...

LOOKING FOR YOUPART : ²⁵باد آرام شاخه‌های درختان گیلاس را تک...

LOOKING FOR YOUPART : ²⁹ صدای شلیک گلوله هنوز در باغ عمارت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط