#حکایت_قدیمی

#حکایت_قدیمی

روباه عاشق خری شده بود که هر روز کنار رودخانه آب می‌خورد.

هر بار از دور نگاهش می‌کرد و با خودش می‌گفت:
«شاید یه روز بفهمه چقدر دوستش دارم».

برای خر میوه می‌آورد، سایه پیدا می‌کرد و حتی وقتی گرگ‌ها نزدیک می‌شدن، خبرش می‌کرد.

اما خر هیچ‌وقت چیزی نمی‌فهمید.
نه از نگاه‌های روباه،
نه از نگرانی‌هاش،
نه از موندنش.

یک روز روباه خسته شد و رفت.

چند روز بعد خر کنار رودخانه ایستاد و تازه فهمید دیگر کسی نیست قبل از آمدن گرگ‌ها هشدارش بدهد.

گاهی بعضی آدم‌ها تا وقتی هستی، محبتت را نمی‌بینند؛
وقتی می‌روی، تازه جای خالی‌ات را می‌فهمند.


💯پ
دیدگاه ها (۰)

#حکایت_قدیمی خری که نه گوش داشت و نه دل!شیری بیمار شد و طبیب...

🔴 آقای پزشکیان! نمی‌فهمید یا می‌فهمید ولی...🔸 انصافاً خودتا...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

پارت سوم — یک روز معمولیسوآ از وقتی یورا را با خودش برده بود...

𓆩 پارت ۳۸ 𓆪 🖤🥀ات با عجله وارد سالن شد و در پشت سرش بسته شد.ج...

#حکایت_قدیمی 🍞 حکایت: نانوا و مشتِ آردروزی روزگاری، نانوایی ...

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت پنجم | راز حیواناتا....

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 28یک هفته دیگه گذشت و هیچ تغییری توی وضعیت ری...

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

فصل دوم : جمله ای جبران ناپذیر زنگ ورزش که خورد، همه با سروص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط