#حکایت_قدیمی
#حکایت_قدیمی
روباه عاشق خری شده بود که هر روز کنار رودخانه آب میخورد.
هر بار از دور نگاهش میکرد و با خودش میگفت:
«شاید یه روز بفهمه چقدر دوستش دارم».
برای خر میوه میآورد، سایه پیدا میکرد و حتی وقتی گرگها نزدیک میشدن، خبرش میکرد.
اما خر هیچوقت چیزی نمیفهمید.
نه از نگاههای روباه،
نه از نگرانیهاش،
نه از موندنش.
یک روز روباه خسته شد و رفت.
چند روز بعد خر کنار رودخانه ایستاد و تازه فهمید دیگر کسی نیست قبل از آمدن گرگها هشدارش بدهد.
گاهی بعضی آدمها تا وقتی هستی، محبتت را نمیبینند؛
وقتی میروی، تازه جای خالیات را میفهمند.
💯پ
روباه عاشق خری شده بود که هر روز کنار رودخانه آب میخورد.
هر بار از دور نگاهش میکرد و با خودش میگفت:
«شاید یه روز بفهمه چقدر دوستش دارم».
برای خر میوه میآورد، سایه پیدا میکرد و حتی وقتی گرگها نزدیک میشدن، خبرش میکرد.
اما خر هیچوقت چیزی نمیفهمید.
نه از نگاههای روباه،
نه از نگرانیهاش،
نه از موندنش.
یک روز روباه خسته شد و رفت.
چند روز بعد خر کنار رودخانه ایستاد و تازه فهمید دیگر کسی نیست قبل از آمدن گرگها هشدارش بدهد.
گاهی بعضی آدمها تا وقتی هستی، محبتت را نمیبینند؛
وقتی میروی، تازه جای خالیات را میفهمند.
💯پ
- ۲۴۸
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط