{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هنوز #آفتاب در نیامده بود که رفت #صحرا . نزدیک غروب بود ک

هنوز #آفتاب در نیامده بود که رفت #صحرا . نزدیک غروب بود که برگشت . مدر نگاهی به #میوه ها کرد و گفت: هرکی از صبح تا حالا سر صحرا بود نصف میوه هاشو جمع کرده بود . چرا انقدر کم؟؟؟
از نگاه مصطفی مادر جواب خودش را گرفت ...
نصف میوه های صحرا را چیده بود اما تا برسد به خانه آنها را #خیرات کرده بود.
#شهید #شهادت #شهید_مصطفی_جراح #مصطفی_جراح #انفاق #بخشش
دیدگاه ها (۱)

🍷 شراب قرمزقسمت چهارم: صدای پشت دررینا تمام شب نتوانست بخواب...

با خارها راهش رامیبندم:شباهت غاصبان فدک و بهائیت درغصب

~عشق و جدایی~~فصل دوم~ Part :"16"ویو اتهنوز حقیقت اون روز بر...

چندپارتی یونگی (درخواستی)

سناریو اوبیکاکا

پشت نگاه سردت.. پارت ۱۳فقط همین یه کلمه برای من کافی بود.یه...

پارت ۳

007-آلما ویسکی - پارت ۵۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط