#مادر #دست های #مصطفی را توی دستهایش گرفت و #نگاهی به #تا

#مادر #دست های #مصطفی را توی دستهایش گرفت و #نگاهی به #تاول های آن کرد.سریع دست هایش را کشید و گفت: این تاول ها را من باید #ببوسم چون می تونم یه #لقمه_حلال و با #برکت به دست بیارم.همین لقمه حلال به من #وفا می کنه.
آنقدر با #گاری چوب جا به جا کرده بود که دستانش پر از تاول شده بود.
#شهید #شهادت #شهید_مصطفی_جراح #مصطفی_جراح
دیدگاه ها (۲)

و مولانا لبخند زد و آهی از دلِ آگاه کشید:«چه زیبا گفتی، شمس ...

شیپ ساسوکه و ناروتو

جنگل نفرین شده پارت ۱۱

جادویی به نام عشق

پارت سوم:وقتی کمیل بالاخره سرش را از روی کاغذها بلند کرد، او...

به محض اینکه پسر از در کافه بیرون رفت و سایه‌اش ناپدید شد، د...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑨_بخش اول_هرگاه زنی با تلالوی ز...

خط‌های خاکستری روی نیمکتشخصیت‌ها:جونگ‌کوک (۱۷ ساله): دونده‌ی...

### پارت ششم: «دود، خون و سایه‌ی پنهان»با افتادن فرمانده‌ی ت...

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط