{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#طرح_خوانش_ده_روز_آخر

#طرح_خوانش_ده_روز_آخر
#فصل_پنجم
#قسمت_بیست_و_پنجم

____🍃🌸🍃🌸🍃____

... ابراهیم آمد کنار من و قضیه را گفت. من ناراحت و عصبانی شدم. نمی دانم نیروها چرا انگیزه شرکت در این عملیات را نداشتند. ابراهیم کمی فکر کرد و گفت:«فهمیدم چه کار کنیم!»
باتعجب گفتم:«چه کار؟»
جواب نداد و سریع رفت بالای خاکریزی که نیرو ها پشتش کز کرده بودند.
با صدای بلند و لهجه ی عراقی خودشان گفت:«شیخ مختار الان با من تماس گرفت و گفت به نیروهای نجبإ بگید سریع عملیات رو ادامه بدن.!»
شیخ مختار فرمانده عملیات لشکر نجبإ بود! و عراقی ها برایش می‌مردند. حالا چطور این ترفند به ذهن ابراهیم رسیده نمی‌دانم؛ اما عجیب تر این بود که عراقی‌ها باورشان شده بود؛ آخر این نصف شب، شیخ مختاری که در عراق بود چطور با ما که وسط مزارع جنوب حلب سوریه بودیم تماس گرفته بود!
به هر حال مجبور بودیم از این حربه استفاده کنیم؛ هزینه زیادی تا اینجای عملیات شده بود و اگر پیشروی نمی‌کردیم، یگان ما زیر سوال بود.
در ثانی مجاهدین زینبیون جلوتر رفته بودند و منتظر رسیدن ما به خط خیز اول بودند.
به هرحال عراقی ها تا این جمله ابراهیم را شنیدند با سرعت و مثل برق از خاکریز عبور کردند و مسیر را ادامه دادیم.

🔻ادامه دارد...

─‍‌┅🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃┅─
🎁 #عارفان_مجاهد #شهید_عشریه #شهید_طهماسبی
🌐 | www.aref-e-mojahed.ir
🔗 | @arefanemojahed
📧 | info@aref-e-mojahed.ir

✅ نشرش با شما
دیدگاه ها (۰)

قورباغه هایی که مامور خدا بودند!

The Rival’s Embrace🍂✨️Part⁷صبح روز بعد، هنوز کافئین کامل نرس...

ترامپ در تروث: آخرین نیروهای آمریکایی از عراق خارج می‌شوند؛ ...

Borrowed LifePart4صدای مردی از پشت سرش اومد.لینا برگشت.÷ جون...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑥تو زیبایی ؛ چو صلح در چشمانِ م...

#مافیا_عزیز_من#Part۳۱ تو اون لحظه دوباره بوسه ای روی لبات گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط