{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چگونه بنويسم احساسي را كه ,

چگونه بنويسم احساسي را كه ,

گنگ و نا آشنا در من ريشه دوانده . . . .

شاخ و برگهايش ذهنم را در بر گرفته ,

جانم را تسخير ,

و همه باورهايم رابه سايه هايي از وهم تبديل كرده است . . . .

هيچ نميدانم در كجاي اين راه بي نشان ايستاده ام . . . .

يك نگاه به پشت سر,

يك نگاه به پيش رو . . . .

نه اطميناني به درستي راه آمده ,

نه اميدي به ادامه راه مانده . . . .

نه ميتوان ماند ,

نه ميتوان بازگشت . . . .

ناگزيري از رفتن ، رفتن ، رفتن . . .

نمی شه با تو باشم و اسیر دست غم نشم . . . .
دیدگاه ها (۳)

آرزوی در کنار تو بودن یک محال بود.... یک محال نا باور،یک محا...

شايد كه روزي بعد, برايت قصه ي عشقي بخوانم.... تو را در فكر...

هیچ چیزی از تو نمی خواستم, عشق من.....! فقط می خواستم , د...

یه روز بهم گفت:میخام باهات دوست بشم. آخه من اینجا خیلی تنهام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط