{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۰

پارت ۱۰
آریا با نگرانی به جونگ‌کوک نگاه کرد.
ـ یعنی چی "دنبالم اومدن"؟
جونگ‌کوک پرده را کمی کنار زد و بیرون را نگاه کرد.
کنار درِ ساختمان، سه پسر با لباس فرم مدرسه‌ی دیگری ایستاده بودند.
یکی از آن‌ها با عصبانیت گفت:
ـ می‌دونیم اونجایی، جونگ‌کوک! بیرون بیا!
آریا با تعجب پرسید:
ـ اینا کی‌ان؟
جونگ‌کوک با فک منقبض جواب داد:
ـ مهم نیست... فقط نباید بفهمن تو اینجایی.
ـ چرا؟
ـ چون اگه بفهمن، ممکنه تو رو هم وارد دعوا کنن.
آریا برای اولین بار، لحنش جدی شد.
ـ دعوا سر چیه؟
جونگ‌کوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
ـ بعضی آدما فکر می‌کنن با کتک زدن، احترام به دست میارن.
آریا با تمسخر گفت:
ـ مثل خودت؟
جونگ‌کوک حرفی نزد.
این سکوت، از هر جوابی سنگین‌تر بود.
صدای کوبیدن به در بلند شد.
تق... تق... تق...
یکی از پسرها فریاد زد:
ـ جونگ‌کوک! مرد باش، بیا بیرون!
آریا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
جونگ‌کوک آرام گفت:
ـ از درِ پشتی برو بیرون.
ـ پس تو چی؟
ـ من بعداً میام.
ـ یعنی می‌خوای تنها باهاشون درگیر بشی؟
جونگ‌کوک لبخند تلخی زد.
ـ این اولین بار نیست.
آریا اخم کرد.
ـ تو واقعاً دیوونه‌ای...
جونگ‌کوک کوله‌ی آریا را برداشت و به دستش داد.
ـ برو.
آریا چند ثانیه به چشمانش نگاه کرد.
برخلاف همیشه...
این بار هیچ غروری در نگاه جونگ‌کوک نبود.
فقط خستگی.
آریا از درِ پشتی بیرون رفت، اما چند قدم که دور شد، ایستاد.
با خودش گفت:
«اگه برم... اون واقعاً تنها می‌مونه.»
نفس عمیقی کشید.
بعد برخلاف چیزی که جونگ‌کوک گفته بود...
دوباره به سمت ساختمان برگشت.
در همان لحظه، درِ اصلی باز شد.
جونگ‌کوک بیرون آمد.
سه پسر جلو رفتند.
یکی از آن‌ها یقه‌ی جونگ‌کوک را گرفت.
ـ فکر کردی می‌تونی از دستمون فرار کنی؟
جونگ‌کوک دستش را کنار زد.
ـ من برای دعوا نیومدم.
ـ ولی ما اومدیم.
همان لحظه...
صدای آریا از پشت سرشان بلند شد.
ـ سه نفرید، جلوی یه نفر؟
همه با تعجب برگشتند.
جونگ‌کوک با ناباوری گفت:
ـ مگه نگفتم برو؟
آریا کنار او ایستاد و با لجبازی گفت:
ـ من از دستور گرفتن خوشم نمیاد.
یکی از پسرها با خنده گفت:
ـ دوست‌دخترته؟
قبل از اینکه جونگ‌کوک چیزی بگوید، آریا با اخم جواب داد:
ـ نه.
جونگ‌کوک هم هم‌زمان گفت:
ـ نه.
هر دو یک لحظه به هم نگاه کردند...
و دوباره نگاهشان را دزدیدند.
اما چیزی که هیچ‌کدام نفهمیدند این بود که...
از همین لحظه، دیگر این داستان فقط درباره‌ی تنفر نبود.
اتفاقی کوچک، آرام‌آرام قرار بود مسیر زندگی هر دویشان را عوض کند...
پایان پارت ۱۰...
#رمان #رمان_عاشقانه #جونگکوک #بی_تی_اس #فن_فیکشن
دیدگاه ها (۱)

پارت ۱۱ سه پسر با تمسخر به آریا نگاه کردند.یکی از آن‌ها خندی...

پارت ۹ | «خانه‌ی متروکه»سه روز از مشخص شدن پروژه گذشته بود.....

پارت ۸ | «هم‌گروهی اجباری»صبح روز دوشنبه...همه‌ی دانش‌آموزها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط