پارت ۹ | «خانهی متروکه»
پارت ۹ | «خانهی متروکه»
سه روز از مشخص شدن پروژه گذشته بود...
نه آریانا پیامی داده بود...
نه جونگکوک.
تا اینکه عصر پنجشنبه، گوشی آریانا ویبره خورد.
پیام ناشناس:
«فردا ساعت ۱۰، کتابخونهی مدرسه. برای پروژه دیر نکن.»
آریانا بدون اینکه شماره را ذخیره کند، فقط نوشت:
«باشه.»
صبح جمعه...
آریانا رأس ساعت ده وارد مدرسه شد.
اما کتابخانه خالی بود.
با اخم زیر لب گفت:
ـ یعنی باز میخواد اعصابمو خرد کنه؟
در همان لحظه صدای موتور از حیاط مدرسه آمد.
آریانا از پنجره نگاه کرد.
جونگکوک بود.
کلاه ایمنیاش را برداشت و با خونسردی گفت:
ـ پروژه اینجا انجام نمیشه.
ـ پس کجا؟
ـ یه جا که کسی مزاحممون نشه.
آریانا با تردید نگاهش کرد.
ـ من با تو جایی نمیام.
جونگکوک شانه بالا انداخت.
ـ پس نمرهی پروژهت هم برام مهم نیست.
بعد برگشت که برود.
آریانا چند ثانیه فکر کرد.
اگر پروژه را انجام نمیداد، نمرهی مهمی را از دست میداد.
با بیمیلی گفت:
ـ وایسا...
جونگکوک بدون اینکه برگردد، فقط لبخند زد.
نیم ساعت بعد...
موتور جلوی یک ساختمان قدیمی توقف کرد.
آریانا کلاه ایمنی را برداشت و با تعجب گفت:
ـ اینجا کجاست؟
جونگکوک نگاه کوتاهی به ساختمان انداخت.
ـ یه کتابخونهی قدیمیه که سالهاست تعطیله.
ـ ما اومدیم کتابخونهی تعطیل؟
ـ آره... چون هیچکس اینجا نیست.
آریانا آهی کشید.
ـ تو واقعاً عجیبی.
جونگکوک در را باز کرد.
داخل ساختمان، برخلاف ظاهر قدیمیاش، تمیز بود.
چند میز، قفسههای کتاب و نور خورشید که از پنجرههای بلند میتابید، فضای آرامی ساخته بود.
آریانا بیاختیار گفت:
ـ قشنگه...
جونگکوک فقط گفت:
ـ میدونستم خوشت میاد.
آریانا سریع اخم کرد.
ـ از کجا؟
ـ حدس زدم.
چند ساعت بدون هیچ دعوایی روی پروژه کار کردند.
هر وقت یکی چیزی مینوشت، آن یکی ایراد میگرفت.
اما برخلاف همیشه، بحثشان به دعوا نمیکشید.
ساعت از دو بعدازظهر گذشته بود.
آریانا کش و قوسی به بدنش داد.
ـ بالاخره یه بخشش تموم شد.
جونگکوک برای اولین بار، خیلی آرام گفت:
ـ آفرین... کارت خوب بود.
آریانا با تعجب نگاهش کرد.
انگار انتظار شنیدن تعریف از زبان او را نداشت.
اما درست همان لحظه...
صدای شکستن شیشهای از بیرون ساختمان آمد.
هر دو همزمان از جا پریدند.
جونگکوک سریع به سمت پنجره رفت.
چهرهاش در یک لحظه جدی شد.
آریانا با نگرانی پرسید:
ـ چی شده؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، آرام گفت:
ـ فکر کنم...
دنبالم اومدن.
و برای اولین بار، آریانا در چهرهی جونگکوک چیزی را دید که تا آن روز ندیده بود...
ترس.
پایان پارت ۹...
«اگه پارت بعدی رو میخوای، لایک و فالو یادت نره.» ❤️
#رمان #رمان_عاشقانه #جونگکوک #بی_تی_اس #فن_فیکشن
سه روز از مشخص شدن پروژه گذشته بود...
نه آریانا پیامی داده بود...
نه جونگکوک.
تا اینکه عصر پنجشنبه، گوشی آریانا ویبره خورد.
پیام ناشناس:
«فردا ساعت ۱۰، کتابخونهی مدرسه. برای پروژه دیر نکن.»
آریانا بدون اینکه شماره را ذخیره کند، فقط نوشت:
«باشه.»
صبح جمعه...
آریانا رأس ساعت ده وارد مدرسه شد.
اما کتابخانه خالی بود.
با اخم زیر لب گفت:
ـ یعنی باز میخواد اعصابمو خرد کنه؟
در همان لحظه صدای موتور از حیاط مدرسه آمد.
آریانا از پنجره نگاه کرد.
جونگکوک بود.
کلاه ایمنیاش را برداشت و با خونسردی گفت:
ـ پروژه اینجا انجام نمیشه.
ـ پس کجا؟
ـ یه جا که کسی مزاحممون نشه.
آریانا با تردید نگاهش کرد.
ـ من با تو جایی نمیام.
جونگکوک شانه بالا انداخت.
ـ پس نمرهی پروژهت هم برام مهم نیست.
بعد برگشت که برود.
آریانا چند ثانیه فکر کرد.
اگر پروژه را انجام نمیداد، نمرهی مهمی را از دست میداد.
با بیمیلی گفت:
ـ وایسا...
جونگکوک بدون اینکه برگردد، فقط لبخند زد.
نیم ساعت بعد...
موتور جلوی یک ساختمان قدیمی توقف کرد.
آریانا کلاه ایمنی را برداشت و با تعجب گفت:
ـ اینجا کجاست؟
جونگکوک نگاه کوتاهی به ساختمان انداخت.
ـ یه کتابخونهی قدیمیه که سالهاست تعطیله.
ـ ما اومدیم کتابخونهی تعطیل؟
ـ آره... چون هیچکس اینجا نیست.
آریانا آهی کشید.
ـ تو واقعاً عجیبی.
جونگکوک در را باز کرد.
داخل ساختمان، برخلاف ظاهر قدیمیاش، تمیز بود.
چند میز، قفسههای کتاب و نور خورشید که از پنجرههای بلند میتابید، فضای آرامی ساخته بود.
آریانا بیاختیار گفت:
ـ قشنگه...
جونگکوک فقط گفت:
ـ میدونستم خوشت میاد.
آریانا سریع اخم کرد.
ـ از کجا؟
ـ حدس زدم.
چند ساعت بدون هیچ دعوایی روی پروژه کار کردند.
هر وقت یکی چیزی مینوشت، آن یکی ایراد میگرفت.
اما برخلاف همیشه، بحثشان به دعوا نمیکشید.
ساعت از دو بعدازظهر گذشته بود.
آریانا کش و قوسی به بدنش داد.
ـ بالاخره یه بخشش تموم شد.
جونگکوک برای اولین بار، خیلی آرام گفت:
ـ آفرین... کارت خوب بود.
آریانا با تعجب نگاهش کرد.
انگار انتظار شنیدن تعریف از زبان او را نداشت.
اما درست همان لحظه...
صدای شکستن شیشهای از بیرون ساختمان آمد.
هر دو همزمان از جا پریدند.
جونگکوک سریع به سمت پنجره رفت.
چهرهاش در یک لحظه جدی شد.
آریانا با نگرانی پرسید:
ـ چی شده؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، آرام گفت:
ـ فکر کنم...
دنبالم اومدن.
و برای اولین بار، آریانا در چهرهی جونگکوک چیزی را دید که تا آن روز ندیده بود...
ترس.
پایان پارت ۹...
«اگه پارت بعدی رو میخوای، لایک و فالو یادت نره.» ❤️
#رمان #رمان_عاشقانه #جونگکوک #بی_تی_اس #فن_فیکشن
- ۴.۵k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط