پارت ۱۱
پارت ۱۱
سه پسر با تمسخر به آریا نگاه کردند.
یکی از آنها خندید.
ـ دختر جونگکوک هم پیدا شد.
آریا با اخم گفت:
ـ گفتم که هیچ نسبتی باهاش ندارم.
پسر قدمی جلو آمد.
ـ پس بهتره بری کنار...
این دعوا به تو ربطی نداره.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از آن سه نفر بردارد، آرام گفت:
ـ آریا...
ـ چی؟
ـ برو.
ـ نمیام.
ـ گفتم برو.
ـ منم گفتم نمیام.
جونگکوک از حرص نفسش را بیرون داد.
ـ چرا انقدر لجبازی؟
آریا با همان لحن همیشگی جواب داد:
ـ چون از آدمایی که فکر میکنن میتونن بهم دستور بدن خوشم نمیاد.
یکی از پسرها ناگهان جلو آمد و خواست به جونگکوک مشت بزند.
جونگکوک جاخالی داد، اما نفر دوم از کنار حمله کرد.
همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
آریا که دید ممکن است از پشت به جونگکوک ضربه بزنند، بیاختیار فریاد زد:
ـ جونگکوک... پشت سرت!
جونگکوک سریع برگشت و ضربه را دفع کرد.
اما همان لحظه، مشت نفر سوم به شانهاش خورد.
جونگکوک چند قدم عقب رفت.
آریا با عصبانیت داد زد:
ـ سه نفری به یه نفر حمله میکنید؟ واقعاً خجالت نمیکشید؟
یکی از پسرها با پوزخند گفت:
ـ تو هم اگه خیلی نگرانشی، بیا کمکش!
آریا یک قدم جلو رفت.
اما جونگکوک دستش را جلوی او گرفت.
ـ نه.
ـ ولی...
ـ گفتم نه.
برای اولین بار، صدایش نه از روی غرور، بلکه از روی نگرانی بود.
ـ نمیخوام به خاطر من آسیبی ببینی.
آریا برای چند لحظه ساکت شد.
در دلش از دستش عصبانی بود...
اما ته دلش هم از این حرف تعجب کرده بود.
در همان لحظه، صدای آژیر ماشین پلیس از خیابان شنیده شد.
سه پسر با عجله به هم نگاه کردند.
ـ ولش کن، بریم!
چند ثانیه بعد، هر سه نفر از آنجا فرار کردند.
سکوت سنگینی بین آریا و جونگکوک برقرار شد.
جونگکوک به دیوار تکیه داد.
لبهی لبش ترک برداشته بود و کمی خون روی آن دیده میشد.
آریا اخم کرد.
ـ زخمی شدی.
جونگکوک بیتفاوت گفت:
ـ چیز مهمی نیست.
ـ معلومه که مهمه.
جونگکوک خواست راه بیفتد، اما از درد شانهاش کمی مکث کرد.
آریا این را دید، ولی چیزی نگفت.
فقط آهسته جلو رفت، دستمالی از کیفش بیرون آورد و بدون اینکه به چشمانش نگاه کند، به سمتش گرفت.
ـ بگیر.
جونگکوک چند لحظه به دستمال نگاه کرد.
بعد آرام آن را گرفت و برای اولین بار، بدون هیچ طعنه یا کنایهای گفت:
ـ ...مرسی.
آریا شانه بالا انداخت.
ـ فکر نکن کار خاصی کردم.
اما وقتی از کنار هم رد شدند، هیچکدام متوجه نبودند که آن دیوار بلندِ تنفر...
برای اولین بار، یک ترک کوچک برداشته بود.
پایان پارت ۱۱...
هر لایک و کامنت شما یعنی انگیزه بیشتر برای انتشار سریعتر پارت بعدی.🤍
#رمان
#رمان_عاشقانه
#رمان_جدید
#رمان_آنلاین
#رمان_ویسگون
#فن_فیکشن
#جونگکوک
#جئون_جونگکوک
#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فال#اکسپلور#ویسگون
#داستان
سه پسر با تمسخر به آریا نگاه کردند.
یکی از آنها خندید.
ـ دختر جونگکوک هم پیدا شد.
آریا با اخم گفت:
ـ گفتم که هیچ نسبتی باهاش ندارم.
پسر قدمی جلو آمد.
ـ پس بهتره بری کنار...
این دعوا به تو ربطی نداره.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از آن سه نفر بردارد، آرام گفت:
ـ آریا...
ـ چی؟
ـ برو.
ـ نمیام.
ـ گفتم برو.
ـ منم گفتم نمیام.
جونگکوک از حرص نفسش را بیرون داد.
ـ چرا انقدر لجبازی؟
آریا با همان لحن همیشگی جواب داد:
ـ چون از آدمایی که فکر میکنن میتونن بهم دستور بدن خوشم نمیاد.
یکی از پسرها ناگهان جلو آمد و خواست به جونگکوک مشت بزند.
جونگکوک جاخالی داد، اما نفر دوم از کنار حمله کرد.
همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
آریا که دید ممکن است از پشت به جونگکوک ضربه بزنند، بیاختیار فریاد زد:
ـ جونگکوک... پشت سرت!
جونگکوک سریع برگشت و ضربه را دفع کرد.
اما همان لحظه، مشت نفر سوم به شانهاش خورد.
جونگکوک چند قدم عقب رفت.
آریا با عصبانیت داد زد:
ـ سه نفری به یه نفر حمله میکنید؟ واقعاً خجالت نمیکشید؟
یکی از پسرها با پوزخند گفت:
ـ تو هم اگه خیلی نگرانشی، بیا کمکش!
آریا یک قدم جلو رفت.
اما جونگکوک دستش را جلوی او گرفت.
ـ نه.
ـ ولی...
ـ گفتم نه.
برای اولین بار، صدایش نه از روی غرور، بلکه از روی نگرانی بود.
ـ نمیخوام به خاطر من آسیبی ببینی.
آریا برای چند لحظه ساکت شد.
در دلش از دستش عصبانی بود...
اما ته دلش هم از این حرف تعجب کرده بود.
در همان لحظه، صدای آژیر ماشین پلیس از خیابان شنیده شد.
سه پسر با عجله به هم نگاه کردند.
ـ ولش کن، بریم!
چند ثانیه بعد، هر سه نفر از آنجا فرار کردند.
سکوت سنگینی بین آریا و جونگکوک برقرار شد.
جونگکوک به دیوار تکیه داد.
لبهی لبش ترک برداشته بود و کمی خون روی آن دیده میشد.
آریا اخم کرد.
ـ زخمی شدی.
جونگکوک بیتفاوت گفت:
ـ چیز مهمی نیست.
ـ معلومه که مهمه.
جونگکوک خواست راه بیفتد، اما از درد شانهاش کمی مکث کرد.
آریا این را دید، ولی چیزی نگفت.
فقط آهسته جلو رفت، دستمالی از کیفش بیرون آورد و بدون اینکه به چشمانش نگاه کند، به سمتش گرفت.
ـ بگیر.
جونگکوک چند لحظه به دستمال نگاه کرد.
بعد آرام آن را گرفت و برای اولین بار، بدون هیچ طعنه یا کنایهای گفت:
ـ ...مرسی.
آریا شانه بالا انداخت.
ـ فکر نکن کار خاصی کردم.
اما وقتی از کنار هم رد شدند، هیچکدام متوجه نبودند که آن دیوار بلندِ تنفر...
برای اولین بار، یک ترک کوچک برداشته بود.
پایان پارت ۱۱...
هر لایک و کامنت شما یعنی انگیزه بیشتر برای انتشار سریعتر پارت بعدی.🤍
#رمان
#رمان_عاشقانه
#رمان_جدید
#رمان_آنلاین
#رمان_ویسگون
#فن_فیکشن
#جونگکوک
#جئون_جونگکوک
#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فال#اکسپلور#ویسگون
#داستان
- ۱۱۸
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط