{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناپلئون گمشده (فصل سوم)

ناپلئون گمشده (فصل سوم)

پارت ۳۰ (بخش اول)

چند روز از اون صبحانه گذشت

جونگ کوک آرومتر شده بود و کمتر گریه می‌کرد اما هنوز سکوت‌های طولانی داشت که تهیونگ و سئول می‌گذاشتند بمانند چون می‌دانستند بعضی چیزها را فقط زمان می‌تواند پاک کند

یک روز صبح، سئول از اتاقش بیرون آمد و رفت توی نشیمن و دید تهیونگ و جونگ کوک روی مبل نشسته‌اند و برفی کنارشان خوابیده

سئول ایستاد و گفت

«اوما»

جونگ کوک نگاه کرد

«ها عزیزم»

«می‌تونیم جمع کنیم بریم اون عمارت قدیمی»

تهیونگ نگاه کرد

«عمارت قدیمی»

سئول گفت

«آره اونجا پر از خاطره‌ست پر از چیزایی که موندن و هیچکس نرفته بردارشون وسایل مادربزرگ می-سوک و سون-اوک هنوز اونجاست و عکسا و خاطره‌ها و گهواره من و همه چی»

جونگ کوک نگاه کرد به تهیونگ و تهیونگ نگاه کرد به جونگ کوک

جونگ کوک گفت

«می‌تونیم بریم»

تهیونگ بلند شد و گفت

«باشه امروز»

سئول دوید سمت آشپزخانه و چند تا کیسه برداشت و حوله و دستکش و شیشه‌شوی و اسفنج و همه چیزهایی که برای تمیزکاری لازم بود

و برفی هم بلند شد چون هر جا سئول می‌رفت برفی هم می‌رفت

سوار ماشین شدند و به سمت عمارت قدیمی حرکت کردند

جاده آشنا بود و درختها و پیچها

جونگ کوک به پنجره نگاه می‌کرد و دستش روی دست تهیونگ بود

و سئول از جلو داشت آواز می‌خواند

برفی عقب نشسته بود و سرش را بیرون برده بود و باد گوشهایش را تکان می‌داد

رسیدند

عمارت سفید بود و بزرگ و سرد اما این بار سردی اش فرق داشت

سردی خاطره‌ها بود نه سردی تنهایی

تهیونگ در را باز کرد و رفتند داخل

گرد و خاک روی همه چیز نشسته بود و عکسها هنوز روی دیوار بودند و گهواره سئول هنوز توی اتاقش بود و قاب کریسمس هنوز روی طاقچه بود

سئول کیسه‌ها را گذاشت زمین و گفت

«خب بریم سر کار»
دیدگاه ها (۰)

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۳۰ (بخش دوم)سئول اولین کسی بود ک...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۲۹صبح بود و هوا روشن و خنکسفره ت...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۲۸دو هفته از برگشتن جونگ کوک گذش...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۴۸دو هفته بعد از تولد برفی، هوا ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۳۲دو ماه دیگر گذشت.زمستان بود. ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط