ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۳۲
دو ماه دیگر گذشت.
زمستان بود. برف سفیدی عمارت را پوشانده بود. باغچه سفید. درختها سفید. سئول با برفی توی برف بازی میکردند. گلوله برفی درست میکرد. پرت میکرد. برفی میدوید. پارس میکرد. سئول میخندید.
تهیونگ و جونگ کوک روی ایوان نشسته بودند. پتو روی پاهاشان. چای داغ توی دستشان.
جونگ کوک داشت کتاب میخواند. معماری. امتحان داشت. تهیونگ لپتاپش را باز کرده بود. داشت مدارک میخواند. اما گاهی نگاه میکرد به جونگ کوک. گاهی به سئول.
«تهیونگ.»
«ها جون دلم؟»
«این آخرین ترممه. فکر میکنم بعدش برم مقطع بالاتر.»
تهیونگ لپتاپ را بست. «هر چی دوست داری. من که نمیتونم جلوت رو بگیرم.»
جونگ کوک کتاب را گذاشت کنار. دستش را گذاشت روی دست تهیونگ. «میدونی من بدون تو نمیتونم. حتی اگه دکترا هم بگیرم. حتی اگه رفتم ماه. بازم برمیگردم پیش تو.»
تهیونگ لبخند زد. «قول میدی؟»
«قول جون دلم.»
سئول دوید سمتشان. خیس بود. برف روی موهایش. دستهایش قرمز شده بود. «بابا! بیا بریم آدم برفی بسازیم!»
تهیونگ بلند شد. دست سئول را گرفت. «بزن بریم.»
جونگ کوک نگاهشان کرد. رفتند توی باغچه. تهیونگ گلوله برفی درست کرد. بزرگ. روی گلوله بزرگتر. سئول کمک میکرد. میخندید. برفی دورشان میدوید.
جونگ کوک اشک توی چشمهایش بود. نه از غم. از خوشحالی. از اینکه بالاخره، بعد از همه سختیها، این لحظه را داشت. تهیونگ. سئول. برفی. باغچه سفید. عمارتی که دیگر سرد نبود.
می-سوک و سون-اوک از پنجره نگاه میکردند. می-سوک دستش را گذاشت روی شیشه. «ببین سون-اوک. پسرم خوشحاله.»
سون-اوک دستمال به چشم گرفت. «آره. بالاخره. بعد از بیست و دو سال.»
آدم برفی آماده شد. سئول شاخهای گذاشت جای دست. تهیونگ دکمههای مشکی برداشت از جیبش. گذاشت جای چشم. سئول هویجی آورد. گذاشت وسط صورت.
«بابا! اسمش شیه(چیه)؟»
تهیونگ به آدم برفی نگاه کرد. «بذار اسمش رو «برفی» بذاریم. مثل سگمون.»
سئول کل زد. «بلفی دو تا شد! یکی سگه! یکی آدم بلفیه!»
تهیونگ بغلش کرد. بوسید. سر سئول سرد بود. «بریم داخل عزیزم. سرما میخوری.»
رفتند داخل. جونگ کوک پتو را باز کرد. سئول رفت توی بغلش. تهیونگ هم کنارشان نشست. برفی (سگ) پرید روی مبل. کنار سئول خوابید.
همه کنار هم. زیر یک سقف. زیر یک پتو. زیر آسمانی که برفش آرام میبارید.
آن شب، سئول زود خوابید. خسته بود. از بازی. از برف. از دویدن.
تهیونگ و جونگ کوک توی اتاق نشیمن بودند. آتش بخاری میسوخت. نور نارنجی روی دیوارها میافتاد.
«تهیونگ.»
«ها؟»
«فکر میکنم دیگه سون-هی برنمیگرده.»
تهیونگ به آتش نگاه کرد. «شاید.»
«خسته شدم از این «شاید». میخوام بدونم تموم شده یا نه.»
تهیونگ برگشت نگاه کرد. «تموم نمیشه جون دلم. تا وقتی زنده است، تموم نمیشه. ولی ما یاد گرفتیم باهاش زندگی کنیم.»
جونگ کوک سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ. «با تو میتونم هر چی رو تحمل کنم.»
تهیونگ بوسیدش روی موهایش. «منم همینطور.»
صبح شد. برف بند آمده بود. آسمون صاف بود. خورشید میآمد. سئول هنوز خواب بود. برفی (سگ) کنارش بود. تهیونگ و جونگ کوک توی ایوان ایستاده بودند. به باغچه نگاه میکردند. آدم برفی هنوز بود. شاخهها. دکمهها. هویج.
«تهیونگ.»
«ها؟»
«آدم برفی تا کی میمونه؟»
«تا وقتی هوا سرده. بهار که بشه، آب میشه.»
جونگ کوک نگاه کرد. «ما مثل آدم برفی نمیشیم. ما آب نمیشیم.»
تهیونگ دستش را گرفت. «نه. ما نه. ما موندنیایم.»
(نویسنده: دوستان عزیز "برفی" که از پارت ۲۹ یا ۳۰ به بعد وجود داره یه سگ هست که برای سئول"بچشون" گرفتن خیلی دلم میخواست اسم سگ رو بزارم یونتان اما خب من اینجوریم که هربار که اسم یونتان رو میبینم بغضم میگیره برای همون اسم سگشون رو گذاشتم "برفی"
منتظر پارت های بعد باشید)
پارت ۳۲
دو ماه دیگر گذشت.
زمستان بود. برف سفیدی عمارت را پوشانده بود. باغچه سفید. درختها سفید. سئول با برفی توی برف بازی میکردند. گلوله برفی درست میکرد. پرت میکرد. برفی میدوید. پارس میکرد. سئول میخندید.
تهیونگ و جونگ کوک روی ایوان نشسته بودند. پتو روی پاهاشان. چای داغ توی دستشان.
جونگ کوک داشت کتاب میخواند. معماری. امتحان داشت. تهیونگ لپتاپش را باز کرده بود. داشت مدارک میخواند. اما گاهی نگاه میکرد به جونگ کوک. گاهی به سئول.
«تهیونگ.»
«ها جون دلم؟»
«این آخرین ترممه. فکر میکنم بعدش برم مقطع بالاتر.»
تهیونگ لپتاپ را بست. «هر چی دوست داری. من که نمیتونم جلوت رو بگیرم.»
جونگ کوک کتاب را گذاشت کنار. دستش را گذاشت روی دست تهیونگ. «میدونی من بدون تو نمیتونم. حتی اگه دکترا هم بگیرم. حتی اگه رفتم ماه. بازم برمیگردم پیش تو.»
تهیونگ لبخند زد. «قول میدی؟»
«قول جون دلم.»
سئول دوید سمتشان. خیس بود. برف روی موهایش. دستهایش قرمز شده بود. «بابا! بیا بریم آدم برفی بسازیم!»
تهیونگ بلند شد. دست سئول را گرفت. «بزن بریم.»
جونگ کوک نگاهشان کرد. رفتند توی باغچه. تهیونگ گلوله برفی درست کرد. بزرگ. روی گلوله بزرگتر. سئول کمک میکرد. میخندید. برفی دورشان میدوید.
جونگ کوک اشک توی چشمهایش بود. نه از غم. از خوشحالی. از اینکه بالاخره، بعد از همه سختیها، این لحظه را داشت. تهیونگ. سئول. برفی. باغچه سفید. عمارتی که دیگر سرد نبود.
می-سوک و سون-اوک از پنجره نگاه میکردند. می-سوک دستش را گذاشت روی شیشه. «ببین سون-اوک. پسرم خوشحاله.»
سون-اوک دستمال به چشم گرفت. «آره. بالاخره. بعد از بیست و دو سال.»
آدم برفی آماده شد. سئول شاخهای گذاشت جای دست. تهیونگ دکمههای مشکی برداشت از جیبش. گذاشت جای چشم. سئول هویجی آورد. گذاشت وسط صورت.
«بابا! اسمش شیه(چیه)؟»
تهیونگ به آدم برفی نگاه کرد. «بذار اسمش رو «برفی» بذاریم. مثل سگمون.»
سئول کل زد. «بلفی دو تا شد! یکی سگه! یکی آدم بلفیه!»
تهیونگ بغلش کرد. بوسید. سر سئول سرد بود. «بریم داخل عزیزم. سرما میخوری.»
رفتند داخل. جونگ کوک پتو را باز کرد. سئول رفت توی بغلش. تهیونگ هم کنارشان نشست. برفی (سگ) پرید روی مبل. کنار سئول خوابید.
همه کنار هم. زیر یک سقف. زیر یک پتو. زیر آسمانی که برفش آرام میبارید.
آن شب، سئول زود خوابید. خسته بود. از بازی. از برف. از دویدن.
تهیونگ و جونگ کوک توی اتاق نشیمن بودند. آتش بخاری میسوخت. نور نارنجی روی دیوارها میافتاد.
«تهیونگ.»
«ها؟»
«فکر میکنم دیگه سون-هی برنمیگرده.»
تهیونگ به آتش نگاه کرد. «شاید.»
«خسته شدم از این «شاید». میخوام بدونم تموم شده یا نه.»
تهیونگ برگشت نگاه کرد. «تموم نمیشه جون دلم. تا وقتی زنده است، تموم نمیشه. ولی ما یاد گرفتیم باهاش زندگی کنیم.»
جونگ کوک سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ. «با تو میتونم هر چی رو تحمل کنم.»
تهیونگ بوسیدش روی موهایش. «منم همینطور.»
صبح شد. برف بند آمده بود. آسمون صاف بود. خورشید میآمد. سئول هنوز خواب بود. برفی (سگ) کنارش بود. تهیونگ و جونگ کوک توی ایوان ایستاده بودند. به باغچه نگاه میکردند. آدم برفی هنوز بود. شاخهها. دکمهها. هویج.
«تهیونگ.»
«ها؟»
«آدم برفی تا کی میمونه؟»
«تا وقتی هوا سرده. بهار که بشه، آب میشه.»
جونگ کوک نگاه کرد. «ما مثل آدم برفی نمیشیم. ما آب نمیشیم.»
تهیونگ دستش را گرفت. «نه. ما نه. ما موندنیایم.»
(نویسنده: دوستان عزیز "برفی" که از پارت ۲۹ یا ۳۰ به بعد وجود داره یه سگ هست که برای سئول"بچشون" گرفتن خیلی دلم میخواست اسم سگ رو بزارم یونتان اما خب من اینجوریم که هربار که اسم یونتان رو میبینم بغضم میگیره برای همون اسم سگشون رو گذاشتم "برفی"
منتظر پارت های بعد باشید)
- ۲۶۹
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط