ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۴۸
دو هفته بعد از تولد برفی، هوا سرد شد.
زمستان داشت میآمد. برگها همه ریخته بودند. باغچه خلوت بود. سئول دیگر نمیتوانست توی برگها بازی کند. برفی هم نمیتوانست. فقط مینشستند روی ایوان. پتو روی پاهاشان. چای داغ. سکوت.
یک روز صبح، سئول با ذوق دوید توی اتاق نشیمن. برفی دنبالش.
«بابا! مامان! برف اومده!»
تهیونگ به پنجره نگاه کرد. راست میگفت. همه جا سفید شده بود. درختها. باغچه. خیابون. سکوت سفید.
«میتونم برم بیرون؟»
تهیونگ نگاه کرد به جونگ کوک. جونگ کوک لبخند زد. «برو. ولی کت بپوش. دستکش بپوش. کلاه بپوش.»
سئول کت پوشید. دستکش پوشید. کلاه پوشید. دوید بیرون. برفی هم دنبالش. توی برف میدویدند. سئول گلوله برفی درست کرد. پرت کرد سمت برفی. برفی خیس شد. پارس کرد. سئول خندید.
تهیونگ و جونگ کوک روی ایوان ایستاده بودند. نگاه میکردند.
«تهیونگ.»
«ها جون دلم؟»
«بیا بریم پایین. با سئول برف بازی کنیم.»
تهیونگ نگاه کرد. «من؟ برف بازی؟»
جونگ کوک دستش را گرفت. «آره تو. بیا.»
رفتند پایین. تهیونگ اول نمیدانست چکار کند. سئول یک گلوله برفی زد به پایش. تهیونگ خندید. یک گلوله درست کرد. زد به سئول. سئول خندید. دوید. برفی پارس کرد. جونگ کوک هم یک گلوله زد به تهیونگ. تهیونگ برگشت نگاه کرد. «تو با منی یا باهاش؟»
جونگ کوک خندید. «با هرکی ببره.»
گلوله برفی بازی کردند تا سئول خسته شد. نشست روی برف. برفی رفت کنارش. تهیونگ و جونگ کوک هم نشستند. چهار نفر. توی برف. زیر آسمان سفید.
سئول گفت: «بابا، برفی خوشحاله؟»
تهیونگ به برفی نگاه کرد. برفی دم تکان میداد. «آره. خوشحاله.»
«ما خوشحالیم؟»
تهیونگ نگاه کرد به جونگ کوک. جونگ کوک نگاه کرد به تهیونگ. «آره عزیزم. ما خوشحالیم.»
سئول سرش را گذاشت روی پای تهیونگ. «بابا.»
«ها؟»
«امسال کریسمس میتونیم درخت کریسمس بذاریم؟»
تهیونگ یادش آمد. سال قبل سئول درخت کریسمس خواسته بود. تهیونگ نگفته بود نه. ولی درست نکرده بودند. چون جونگ کوک گفته بود «بذار یه سال دیگه. وقتی بزرگتر شد.»
حالا بزرگتر شده بود. چهار سال و نیم.
«باشه. امسال میذاریم.»
سئول کف زد. برفی پارس کرد. جونگ کوک نگاه کرد به تهیونگ. لبخند زد.
برف میبارید. آرام. سفید. قشنگ. هیچ خبری از سون-هی نبود. هیچ تهدیدی. هیچ سایهای فقط خودشان توی برف. کنار هم با قلبی که بالاخره یاد گرفته بود خوشحال باشد نه فردا الان همین الان. و کریسمس داشت میآمد. اولین کریسمسی که واقعاً میخواستند جشن بگیرند نه برای نمایش برای خودشان. برای سئول برای برفی. برای عشقی که بالاخره ریشه دوانده بود توی این خونه سرد. حالا گرم گرم بودن را بلد بودند از هم یاد گرفته بودند از روزهایی که هیچکس بهشان امید نداشت از شبهایی که فقط خودشان بودند از قراردادی که اجباری بود ولی عشق شد ماند. تا همیشه.
پارت ۴۸
دو هفته بعد از تولد برفی، هوا سرد شد.
زمستان داشت میآمد. برگها همه ریخته بودند. باغچه خلوت بود. سئول دیگر نمیتوانست توی برگها بازی کند. برفی هم نمیتوانست. فقط مینشستند روی ایوان. پتو روی پاهاشان. چای داغ. سکوت.
یک روز صبح، سئول با ذوق دوید توی اتاق نشیمن. برفی دنبالش.
«بابا! مامان! برف اومده!»
تهیونگ به پنجره نگاه کرد. راست میگفت. همه جا سفید شده بود. درختها. باغچه. خیابون. سکوت سفید.
«میتونم برم بیرون؟»
تهیونگ نگاه کرد به جونگ کوک. جونگ کوک لبخند زد. «برو. ولی کت بپوش. دستکش بپوش. کلاه بپوش.»
سئول کت پوشید. دستکش پوشید. کلاه پوشید. دوید بیرون. برفی هم دنبالش. توی برف میدویدند. سئول گلوله برفی درست کرد. پرت کرد سمت برفی. برفی خیس شد. پارس کرد. سئول خندید.
تهیونگ و جونگ کوک روی ایوان ایستاده بودند. نگاه میکردند.
«تهیونگ.»
«ها جون دلم؟»
«بیا بریم پایین. با سئول برف بازی کنیم.»
تهیونگ نگاه کرد. «من؟ برف بازی؟»
جونگ کوک دستش را گرفت. «آره تو. بیا.»
رفتند پایین. تهیونگ اول نمیدانست چکار کند. سئول یک گلوله برفی زد به پایش. تهیونگ خندید. یک گلوله درست کرد. زد به سئول. سئول خندید. دوید. برفی پارس کرد. جونگ کوک هم یک گلوله زد به تهیونگ. تهیونگ برگشت نگاه کرد. «تو با منی یا باهاش؟»
جونگ کوک خندید. «با هرکی ببره.»
گلوله برفی بازی کردند تا سئول خسته شد. نشست روی برف. برفی رفت کنارش. تهیونگ و جونگ کوک هم نشستند. چهار نفر. توی برف. زیر آسمان سفید.
سئول گفت: «بابا، برفی خوشحاله؟»
تهیونگ به برفی نگاه کرد. برفی دم تکان میداد. «آره. خوشحاله.»
«ما خوشحالیم؟»
تهیونگ نگاه کرد به جونگ کوک. جونگ کوک نگاه کرد به تهیونگ. «آره عزیزم. ما خوشحالیم.»
سئول سرش را گذاشت روی پای تهیونگ. «بابا.»
«ها؟»
«امسال کریسمس میتونیم درخت کریسمس بذاریم؟»
تهیونگ یادش آمد. سال قبل سئول درخت کریسمس خواسته بود. تهیونگ نگفته بود نه. ولی درست نکرده بودند. چون جونگ کوک گفته بود «بذار یه سال دیگه. وقتی بزرگتر شد.»
حالا بزرگتر شده بود. چهار سال و نیم.
«باشه. امسال میذاریم.»
سئول کف زد. برفی پارس کرد. جونگ کوک نگاه کرد به تهیونگ. لبخند زد.
برف میبارید. آرام. سفید. قشنگ. هیچ خبری از سون-هی نبود. هیچ تهدیدی. هیچ سایهای فقط خودشان توی برف. کنار هم با قلبی که بالاخره یاد گرفته بود خوشحال باشد نه فردا الان همین الان. و کریسمس داشت میآمد. اولین کریسمسی که واقعاً میخواستند جشن بگیرند نه برای نمایش برای خودشان. برای سئول برای برفی. برای عشقی که بالاخره ریشه دوانده بود توی این خونه سرد. حالا گرم گرم بودن را بلد بودند از هم یاد گرفته بودند از روزهایی که هیچکس بهشان امید نداشت از شبهایی که فقط خودشان بودند از قراردادی که اجباری بود ولی عشق شد ماند. تا همیشه.
- ۳۷۵
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط