{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زندگی ام

زندگی ام
کافه ای شده بود
لبریز از
باورهای دم نکشیده
ذهن های جوش آورده
و قلب های زنگ زده
با کافه چی هایی که در لباس فرشته ها
شیطانی می کردند...
من اما به کافه نمی آمدم
به چشم های تو می آمدم
و چشم های تو
همیشه بسته بود
دیدگاه ها (۱)

دیگر حوصله ای نمانده است!راستی ، مگر حوصله هم جزء آن چیزهایی...

*دیر رسیدمکادربسته شده بودصدای شاترپیچید به نگاهمسعی کردم طب...

همین چند روز پیشفکر می کردممی توانم #عاشق کسی شبیه #تو شوماز...

درد بی درمان شنیدی؟حال من یعنی همین!بی تو بودن، درد دارد! می...

"قلب سرد یوشین"نمیتونستم وایستم و سکوت رو تماشا کنم پس فریاد...

Part=4(four)Red moon ماه قرمز ویو تهیونگ اون.....یعنی اون هم...

به اولین Axon که می رسن بعد یه مبارزه سنگین کار به اینجایی ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط