شعر_مهدوی

شعر_مهدوی
کنار خیمه ی قلبم بیا و خیمه به پا کن
اسیر جرم و گناهم مرا ز خویش رها کن
مرا فدای خودت کن مرا برای خودت کن
مرا که بی تو حقیرم بیا دوباره صدا کن
هزار سال ز هجرت میان بیم و امیدم
بلای جان شده هجرت بیا و رفع بلا کن
تو شافعی تو شفایی ، تو مالک دل مایی
بیا درون دل من ، تو ملک خویش بنا کن
زمان دوری و هجران ، به سر رسیده عزیزم
بیا تو مرغ دلم را ، به سوی خویش هوا کن
بیا ز نرگس چشمت ، گلاب ناب گرفتم
بیا تو قلب مرا هم به راه خویش فدا کن
صدای ناله ی زینب ز قبر پاک حسین است
که این چنین شده پر غم بیا به عمه دعا کن
ببین که عمه فتاده ، به روی قبر حسینش
بیا تو عمه ما را ، ز داغ عشق رها کن
دیدگاه ها (۱)

عاشقانه های شبنم

بیا ای عشق، کز هجر تو بی‌تابم هنوزدر این شب‌های بی‌پایان، در...

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

نمی‌دانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زرینت،...

دل بسته‌ام مرا ز سر خویش وا مکناز من مرا جدا کن و از خود جدا...

یاابن الحسنآقا جاندل بسته اممرا ز سر خویش وا مکناز من مرا جد...

[دلم با من مدارا کن]مــرا دیوانـه عنــوان کن ، ولـی بــا من ...

چـه شبـها که سـحر کـردم بـدور از روی مه وارتنـدانسـتی چـه ب...

چـه شبـها که سـحر کـردم بـدور از روی مه وارتنـدانسـتی چـه ب...

نمی‌توان به تو شرح بلای هجران کردفتاده‌ام به بلایی که شرح نت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط