{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باشگاه شکار ارواح

باشگاه شکار ارواح

✦ پارت ۴۹ ✦

سه هفته از شروع کار بورا در شرکت گذشته بود.

کم‌کم همه چیز به روال عادی برمی‌گشت.

اما برای جونگکوک...

دیدن بورا هر روز، همان حسی را زنده می‌کرد که سال‌ها سعی کرده بود فراموشش کند.

---

صبح زود...

بورا وارد شرکت شد.

همین که از کنار میز منشی رد شد، منشی با لبخند گفت:

منشی : «خانم بورا، مهندس جئون خواستن بعد از جلسه مستقیم برید دفترشون.»

بورا با تعجب سر تکان داد.

قلبش بی‌دلیل تندتر می‌زد.

---

جلسه که تمام شد، آرام در زد.

جونگکوک : «بیا تو.»

بورا وارد اتاق شد.

جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود و نقشه‌ی یک پروژه‌ی بزرگ را نگاه می‌کرد.

---

جونگکوک به سمتش برگشت.

جونگکوک : «برای پروژه‌ی جدید... می‌خوام تو همراهم باشی.»

بورا با تعجب گفت:

بورا : «من؟ ولی تازه استخدام شدم.»

جونگکوک لبخند زد.

جونگکوک : «به تواناییت اعتماد دارم.»

---

چند ساعت بعد...

هر دو برای بازدید پروژه به محل ساخت‌وساز رفتند.

هوای عصر خنک بود.

بورا کنار ساختمان نیمه‌کاره ایستاده بود و با دقت نقشه را بررسی می‌کرد.

جونگکوک بی‌اختیار به او خیره شده بود.

---

بورا متوجه نگاهش شد.

بورا : «چیزی شده؟»

جونگکوک لبخند کم‌رنگی زد.

جونگکوک : «نه... فقط حس می‌کنم این نه سال اصلاً نگذشته.»

بورا آرام خندید.

بورا : «منم همین حسو دارم.»

---

همان لحظه باد شدیدی وزید.

چند برگه‌ی نقشه از دست بورا رها شد.

او خواست دنبالش بدود.

اما پایش روی سنگی گیر کرد.

تعادلش را از دست داد.

---

قبل از اینکه روی زمین بیفتد...

جونگکوک دور کمرش را گرفت.

بورا درست مقابل او ایستاد.

فاصله‌ی صورتشان فقط چند سانتی‌متر بود.

هر دو برای لحظه‌ای نفس کشیدن را فراموش کردند.

---

بورا آرام گفت:

بورا : «بازم نجاتم دادی...»

جونگکوک لبخند زد.

جونگکوک : «فکر کنم این عادت هیچ‌وقت از سرم نمیفته.»

بورا بی‌اختیار خندید.

گونه‌هایش دوباره سرخ شده بود.

---

از چند متر آن‌طرف‌تر...

جیمین و یونگی که برای تحویل مدارک پروژه آمده بودند، همان صحنه را دیدند.

جیمین آروم با آرنج به یونگی زد.

جیمین : «دیدی؟»

یونگی با لبخند گفت:

یونگی : «بهت گفتم... بعضی عشقا فقط منتظر یه فرصت دوباره‌ان.»

---

شب...

چهار نفر بعد از پایان کار، کنار رودخانه قدم می‌زدند.

همان جایی که سال‌ها قبل درباره‌ی آینده حرف زده بودند.

جیمین ناگهان گفت:

جیمین : «هی...»

«نظرتون چیه دوباره یه باشگاه درست کنیم؟»

بورا خندید.

جونگکوک هم با لبخند نگاهش کرد.

یونگی گفت:

یونگی : «این بار نه برای شکار روح...»

جیمین با خنده ادامه داد:

«برای ساختن خاطره‌های جدید.»

جونگکوک آرام دست بورا را گرفت.

این بار...

بورا دستش را پس نکشید.

بلکه انگشتانش را میان انگشتان جونگکوک قفل کرد.

هر دو لبخند زدند.

شاید...

بعد از نه سال، عشق دوباره راه خانه را پیدا کرده بود.

# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۱)

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۵۰ ✦ یک ماه از شروع پروژه‌ی مشترک گ...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۵۱ ✦ باد ملایمی میان درخت‌های کنار ...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۴۸ ✦ چند ثانیه... هیچ‌کس حتی پلک هم...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۴۷ ✦ ساختمان شیشه‌ای شرکت معماری، ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط