{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باشگاه شکار ارواح

باشگاه شکار ارواح

✦ پارت ۵۱ ✦

باد ملایمی میان درخت‌های کنار رودخانه می‌وزید.

بورا هنوز جاکلیدی قدیمی را در دستش گرفته بود.

انگشتش آرام روی نوشته‌ی باشگاه شکار ارواح کشیده شد.

اشک بی‌اختیار روی گونه‌اش نشست.

---

بورا با صدایی آرام گفت:

بورا : «تو... این همه سال نگهش داشتی؟»

جونگکوک لبخند کم‌رنگی زد.

جونگکوک : «نه فقط اینو...»

«همه‌ی خاطره‌هام با تو رو.»

---

بورا نگاهش را پایین انداخت.

قلبش آن‌قدر محکم می‌زد که خودش هم صدایش را می‌شنید.

بعد آرام گفت:

بورا : «منم هیچ‌وقت نتونستم فراموشت کنم...»

جونگکوک چند قدم به او نزدیک‌تر شد.

---

جونگکوک : «اون روز...»

«روزی که از هم جدا شدیم، فکر می‌کردم فقط چند ماه طول می‌کشه تا دوباره ببینمت.»

لبخند تلخی زد.

«اما شد نه سال...»

---

بورا نفس عمیقی کشید.

بورا : «خیلی وقتا می‌خواستم بهت زنگ بزنم...»

«پیام بنویسم...»

«حتی چند بار نوشتم.»

لبخند تلخی روی لبش نشست.

«ولی هر بار پاکش کردم.»

---

جونگکوک آرام خندید.

جونگکوک : «منم همین کارو می‌کردم.»

هر دو به هم نگاه کردند.

بعد بی‌اختیار خندیدند.

نه سال سکوت...

در چند جمله شکسته بود.

---

جونگکوک آرام دست بورا را گرفت.

این بار نه از روی اجبار...

نه برای نجات دادنش...

فقط برای اینکه کنار او باشد.

انگشتانشان دوباره در هم قفل شد.

---

جونگکوک با صدایی که کمی می‌لرزید گفت:

جونگکوک : «بورا...»

«این بار نمی‌خوام دوباره از دستت بدم.»

«اگه هنوزم...»

قبل از اینکه جمله‌اش تمام شود...

بورا یک قدم جلو آمد.

---

بورا لبخند زد.

چشمانش از اشک برق می‌زد.

بورا : «لازم نیست ادامه بدی...»

«جوابم همونیه که نه سال پیش بود.»

«من هنوزم دوستت دارم.»

---

جونگکوک دیگر نتوانست فاصله را حفظ کند.

آرام بورا را در آغوش گرفت.

این بار...

هیچ ترسی از جدایی وجود نداشت.

هیچ رازی میانشان نبود.

فقط دو قلب...

که بعد از سال‌ها دوباره خانه‌شان را پیدا کرده بودند.

---

چند متر آن‌طرف‌تر...

جیمین و یونگی که از پشت درخت‌ها آن دو را می‌دیدند، با خنده به هم نگاه کردند.

جیمین زیر لب گفت:

جیمین : «بالاخره...»

یونگی لبخند زد.

یونگی : «پایان خوشی که نه سال منتظرش بودن.»

جیمین بی‌اختیار دست یونگی را گرفت.

این بار...

یونگی هم دستش را محکم‌تر فشرد.

---

همان شب...

چهار نفر دوباره کنار رودخانه قدم می‌زدند.

همان رودخانه...

همان آسمان...

اما این بار، هیچ‌کس نگران فردا نبود.

جونگکوک نگاهی به بورا انداخت.

بورا هم لبخند زد و آرام سرش را روی شانه‌ی او گذاشت.

شاید...

این تازه آغاز فصل جدید زندگی‌شان بود.

# ادامه دارد...

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۲)

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۵۰ ✦ یک ماه از شروع پروژه‌ی مشترک گ...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۴۹ ✦ سه هفته از شروع کار بورا در شر...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۴۷ ✦ ساختمان شیشه‌ای شرکت معماری، ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط