{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باشگاه شکار ارواح

باشگاه شکار ارواح

✦ پارت ۴۸ ✦

چند ثانیه...

هیچ‌کس حتی پلک هم نمی‌زد.

بعد از نه سال، چهار دوست دوباره روبه‌روی هم ایستاده بودند.

اولین کسی که سکوت را شکست، جیمین بود.

جیمین : «یعنی واقعاً خودتی؟»

---

بورا خندید.

همان خنده‌ای که سال‌ها از صورتش دور شده بود.

بورا : «فکر کنم آره...»

جیمین بدون اینکه منتظر چیزی بماند، جلو رفت و او را محکم در آغوش گرفت.

جیمین : «خیلی دلم برات تنگ شده بود.»

اشک توی چشم‌های هر دو جمع شده بود.

---

یونگی هم لبخند آرامی زد.

یونگی : «خوش اومدی...»

بورا جلو رفت و او را هم بغل کرد.

بورا : «دلم برای غر زدنت تنگ شده بود.»

یونگی خندید.

یونگی : «من هنوزم غر می‌زنم.»

---

جونگکوک کمی دورتر ایستاده بود.

همان‌طور که بورا را نگاه می‌کرد، انگار هنوز باورش نمی‌شد.

نه سال گذشته بود...

اما احساسش نسبت به او، حتی ذره‌ای تغییر نکرده بود.

---

بورا آرام به سمتش رفت.

برای چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.

بعد بورا لبخند زد.

بورا : «سلام... مهندس جئون.»

جونگکوک هم لبخند زد.

جونگکوک : «سلام... خانم کیم.»

هر دو خندیدند.

یخ نه سال فاصله، همان لحظه شکست.

---

چند ساعت بعد...

چهار نفر داخل کافه‌ی نزدیک شرکت نشسته بودند.

همان شوخی‌های قدیمی...

همان خنده‌ها...

انگار هیچ‌وقت از هم جدا نشده بودند.

---

جیمین با شیطنت گفت:

جیمین : «خب... حالا که دوباره جمع شدیم، یه سؤال.»

بورا : «چی؟»

جیمین نگاهش را بین بورا و جونگکوک چرخاند.

جیمین : «شما دو نفر هنوزم همدیگه رو دوست دارین؟»

---

بورا آن‌قدر غافلگیر شد که نزدیک بود قهوه‌اش را بریزد.

جونگکوک هم سرفه‌ای کرد و نگاهش را دزدید.

یونگی خندید.

یونگی : «این بعد از نه سال، هنوز هم همون جیمینه.»

---

بورا با خجالت گفت:

بورا : «چه سؤالیه...»

جیمین با خنده جواب داد:

جیمین : «یعنی آره؟»

گونه‌های بورا سرخ شد.

جونگکوک لبخندش را پنهان کرد.

---

وقتی از کافه بیرون آمدند، باران آرامی شروع به باریدن کرد.

جیمین و یونگی جلوتر راه می‌رفتند.

بورا خواست چترش را باز کند...

اما ناگهان جونگکوک چتر خودش را بالای سر هر دویشان گرفت.

---

بورا لبخند زد.

بورا : «هنوزم یادت مونده...»

جونگکوک نگاهش کرد.

جونگکوک : «چی؟»

بورا : «اون روز مدرسه... وقتی زیر بارون، سوییشرتت رو روی سرم گرفتی.»

جونگکوک خندید.

جونگکوک : «بعضی خاطره‌ها هیچ‌وقت فراموش نمیشن.»

---

چند لحظه در سکوت کنار هم قدم زدند.

باران روی چتر می‌بارید.

بورا آرام گفت:

بورا : «می‌دونی...»

«تو این نه سال، هر وقت بارون می‌اومد... یاد تو می‌افتادم.»

جونگکوک ایستاد.

قلبش دوباره مثل نه سال پیش شروع به تپیدن کرد.

نگاهش را از چشمان بورا نگرفت.

برای اولین بار بعد از سال‌ها...

احساس کرد شاید سرنوشت، هنوز داستان آن‌ها را تمام نکرده است.

# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۱)

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۴۹ ✦ سه هفته از شروع کار بورا در شر...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۵۰ ✦ یک ماه از شروع پروژه‌ی مشترک گ...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۴۷ ✦ ساختمان شیشه‌ای شرکت معماری، ز...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۴۶ ✦ دو سال بعد... دیگر هیچ‌چیز شبی...

GHOST HUNTING CLUB باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۸ ✦ لبخند می‌زد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط